حس مالکیت

حس مالکیت

یکی از مفهوم‌هایی که خیلی همیشه ذهن منو به خودش درگیر میکنه حس مالکیته. فکر می‌کنم یکی از قوی‌ترین و مهمترین حس‌های آدم‌هاست که معمولا بدون اینکه بشناسیمش سراغمون میاد و باعث ایجاد انواع حالت‌های روحی دیگه هم میشه.

حس عمده‌ای که من معمولا توی دوست داشتن‌ها و روابط مختلف بین آدم‌ها می‌بینم حس مالکیته. معمولا به دوستانم که به خاطر از دست دادن یک نفر (که عموما به خاطر مشکلات زیاد از هم جدا شدن و نه در اوج عشق و خوشحالی) توضیح میدم که ناراحتیشون به خاطر اینه که چیزی رو که به این باور رسیده بودن برای خودشونه از دست دادن. حسِ بدِ از دست دادنِ چیزی که تا قبل از این فکر می‌کردی داریش میتونه خیلی آزار دهنده و غیرقابل تحمل باشه. اما فکر می‌کنم اگر بتونیم به درستی بشناسیمش و ماهیتش رو درک کنیم ساده‌تر میتونیم با خودمون به صلح برسیم.

حتی فکر می‌کنم اصرار بچگانه ما به باکرگی برای روابطمون هم ریشه توی همین حس مالکیت داره. نیاز داریم بدونیم کسی رو داریم که قبل از ما کسی نداشته و بعد هم میخوایم مطمئن شیم بعد از ما کسی نمیتونه داشته باشه.

وقتی این حس رو در مورد یک وسیله داشته باشیم شاید خیلی جنون آمیز به نظر نیاد و قابل درک باشه. حس خیلی خوبیه که آدم چیزی رو داشته باشه که نه قبل ازون و نه هرگز در آینده کسی نمیتونه داشته باشه. اما وقتی در مورد یک موجود زنده میخوایم صحبت کنیم باید توجه داشته باشیم که اون موجود هم حقوق و احساساتی داره. و احساس تملک ما به قیمت محروم شدنش از خیلی از لذت‌های زندگی میشه.

برای من مدلی از دوست داشتن که با محدود کردن همراه باشه قابل درک نیست. دوست داشتنی که همراه با خودخواهی باشه به نظرم دوست داشتن نیست، خودخواهیِ صرفه! خودخواهی‌ای که به درجه‌ای رسیده که ما نه تنها چیزها بلکه اشخاص رو هم برای خودمون میخوایم.

وقتی از نظر منطقی هم به قضیه نگاه می‌کنیم متوجه میشیم که داشتن حس مالکیت نسبت به افراد خوب نیست. به این دلیل که در درجه اول در فردی که این حس رو داره بیشتر باعث اضطراب، ترس و افسردگی میشه تا حس خوب. حتی حس خوبی هم که ایجاد میکنه حسِ خوب بیمارگونه‌ایه که توش یک غم و ترس نهفته داره. غمی از نبودن و ترسی از از دست دادن.

این طور احساسات منفی معمولا آدم رو به حرف‌ها و کارهایی وا میداره که در نتیجه‌اش دیگران سعی می‌کنن بیشتر فاصله بگیرن. ابتدای فیلم آنی‌هال، وودی آلن جمله‌ای رو از فروید نقل می‌کنه:

would never wanna belong to any club that would have someone like me for a member.

یکی از نتایج منفی حس مالکیت نسبت به آدما هم اینه که باعث نوعی وابستگی زیاد همراه با حسادت میشه که در نتیجه‌اش گاهی آدم‌ها با ابراز علاقه افراطی و یا رفتارهایی از این جنس سعی می‌کنن حسشون رو ارضا کنن. این رویکردها و علاقه بیمارگونه منجر به این میشه که طرف مقابل بیش از حد احساس کنه توی رابطه‌ایه که تحت هیچ شرایطی طرف مقابل رو از دست نمیده. و باور کنید هیچ کس این حس رو دوست نداره. شاید وقتی شما به کسی که دوست نداره با شما باشه علاقه دارید براتون خیلی قابل درک نباشه چون توی ذهنتون فقط آرزوی این رو دارید که این آدم تحت هرشرایطی شما رو بخواد اما بدونید که این حد از علاقه به عضویت توی این کلوپ برای اینه که اینجا شما رو به عضویت نمیخواد.

علاوه براین داشتن حس مالکیت کنترل نشده خیلی راحت امکان مورد سو استفاده قرار گرفتن رو هم به دیگران میده. وقتی شما حس مالکیت نسبت به یک نفر داشته باشید احتمالا کارهای زیادی حاضرید انجام بدید که اون شخص رو از دست ندید چون تحمل فوران احساساتِ منفی ناشی از برای همیشه از دست دادن به قدری براتون سخته که دوست ندارید سراغتون بیاد.

از دست دادن شاید دردناک‌ترین، شاعرانه ترین و در عین جال حقیقی‌ترین واقعیت زندگی باشه. من سعی کردم یاد بگیرم اگر کسی یا چیزی رو قرار هست از دست بدم با این واقعیت تلخ کنار بیام و سعی کنم فراموش کنم. البته توانایی زیادم توی سریع فراموش کردن هم کمکم میکنه. نباید هیچ وقت سعی کنیم کسی رو که اهل موندن نیست وادار یا تشویق به موندن کنیم.

بیشتر بخوانید

سریال Game of Thrones

سریال Game of Thrones

چند سالیه که حرف از سریال که میشه معمولا اسم Game of Thrones هم وسط میاد. و البته توی تمام این سال‌ها من این سریال رو ندیده بودم. همون اول که اومده بود یک قسمت دیدم و به نظرم خیلی جالب نیومد برای همین ادامه ندادم. اما تعریف‌ها به قدری زیاده از این سریال که تصمیم گرفتم دوباره شانسی بهش بدم و این بار تا آخرش رو دیدم. البته باز هم قسمتهای اول خیلی لذت نمی‌بردم اما شنیده بودم که بهتر میشه و به همین امید هم ادامه دادم و البته نا امید هم نشدم.

برای کسایی که ندیدن باید بگم سبک سریال تخیلی و فانتزی هستش. ماجرای سریال توی گذشته دور توی وستروس که یک سرزمین خیالیه اتفاق میفته. کلا سریال یک تمِ تاریخی‌طور هم داره. فکر می‌کنم یکی از بزرگترین دستاوردهای Game of Thrones هم همینه که با اینکه داستانی خیالی رو تعریف می‌کنه تا حدِ خوبی به جزئیات، مکان‌ها و وقایع بپردازه که بیننده‌ی بتونه تصور کنه این اتفاقات در یک برهه زمانی می‌تونسته افتاده باشه (البته لازمه خیال‌پردازی رو هم چاشنی تصوراتمون کنیم)

Game of Thrones اتفاق‌ها رو بدون سانسور و خیلی واقعی نشون میده. این مسئله از طرفی نقطه قوت سریاله. باعث میشه باورپذیرتر جلوه کنه و آدم بیشتر دوست داشته باشه ادامه‌اش رو ببینه چون مثل دنیای واقعی همیشه آدم‌های خوب و مهربون برنده نیستن و نمیشه حدس زد قرار هست چه اتفاقی بیفته. از طرفی هم باعث شده سریال خشونت زیادی داشته باشه. دیدن صحنه‌های بریده شدن دست و سر و تجاوز به وفور توی سریال وجود داره. از طرف دیگه صحنه‌های برهنگی و انواع رابطه جنسی هم در سریال به وفور دیده میشه که البته به غیر از فصل اول تمام این موارد طوری هستن که به پیش بردن داستان کمک میکنن.

یکی از بهترین جنبه‌های Game of Thrones اینه که سعی نمی‌کنه قهرمان پروری کنه. البته این مسئله توی فصل‌های آخر یک مقداری کمرنگ شده بود که به نظرم خوب نیست ولی در کل تا جای ممکن سریال از قهرمان درست کردن خودداری می‌کنه. و توی این زمینه تا حدی پیش میره که خیلی از مهمترین شخصیت‌های سریال رو خیلی راحت حذف می‌کنه. کلا سریال به وارد کردن شوک‌های یهویی به بیننده شهرت پیدا کرده. بخصوص در فصل‌های اول به قدری این کار رو به زیبایی انجام میده که بعضا تا مدتی آدم باورش نمیشه فلان شخصیت به این سادگی مرد، اتفاقی که توی دنیای واقعی هم میفته.

صحنه‌های جنگ و درگیری هم توی سریال خیلی خوب کار شده. به خصوص فصل ۶ و ۷ جنگ‌هایِ خیلی شلوغ و زیبایی دارن. این صحنه‌ها منو خیلی یاد اربابِ حلقه‌ها مینداخت.

در مورد شخصیت پردازی به نظرم اوایل خیلی خوب نبود ولی کم‌کم بهتر شد. اما هنوز هم ضعف‌های قابل توجهی توی شخصیت‌پردازی‌های فیلم میشه پیدا کرد. البته اگرچه شخصیت‌ها توی سریال خیلی عمیق و دقیق نیست اما Game of Thrones یک کار جالب کرده. توی سریال با تعداد خیلی زیادی شخصیت مهم و داستان موازی مواجه هستیم. به طوری توی هر اپیزود چندین داستان مختلف که حتی ممکنه ارتباطی هم به هم نداشته باشن رو می‌بینیم. مشابه این مسئله رو تا این حد من توی هیچ سریالی قبلا ندیده بودم.

نقطه قوت دیگه‌ی سریال موسیقی متن‌های خیلی خوبشه. موسیقی مورد علاقه من Light of The Seven هست که زیاد هم بهش گوش می‌کنم. فکر می‌کنم برای فصل ششم بود.

خیلی‌ها میگن Game of Thrones بهترین سریال تاریخه. برای من اینطوری نیست. به شخصه Breaking Bad و House of Cards یا Black Mirror رو خیلی قوی‌تر و عمیق‌تر از این سریال می‌دونم. فکر می‌کنم اینکه چه کتاب، فیلم یا سریالی بهترینه بیشتر شخصی باشه. برای یک نفر میتونه game بهترین باشه برای یک نفر هم چیز دیگه‌ای. هر دو قابل احترام هستن. به نظرم Game of Thrones یکی از سرگرم کننده‌ترین و خوش ساخت‌ترین سریال‌های تاریخِ تلوزیونه اما ایرادات بزرگی هم داره. به شخصه فکر نمی‌کنم بیشتر از یکبار بخوام این سریال رو ببینم چون بخش زیادی از جذابیت سریال رو توی غافلگیری‌هاش میبینم اما توصیه می‌کنم اگر از داستان‌های تخیلی لذت می‌برید و با خشونت زیاد مشکل ندارید حتما نگاهش کنید.

البته در مورد تخیلی بودنش باید بگم درسته که توی فیلم اژدها و مرده متحرک و جادو و جادوگر می‌بینیم ولی کل مجموعه یک سیر منطقی و حقیقی رو دنبال می‌کنه. مطمئنم که نویسنده از مسائل تاریخی که توی دوره‌های مختلف اتفاق افتاده تاثیر گرفته. همین هم هست که سریال یک حالت تاریخی و باورپذیر به خودش گرفته. حتی مدل خانواده‌هایی که هستن، روابط بینشون، نگاهشون به بقیه مردم، لردها و… مشابه اروپای غربی تو قرون وسطی‌ست. البته کلیسا به عنوان یک مرکزیت حذف شده ولی مابقی اجزا تا حد خوبی به همون شکل نمود پیدا کرده.

خطر لوث شدن

از اینجای بحث رو فقط اگر Game of Thrones رو تا فصل ۷ دیدید دنبال کنید.

یکی از بارزترین نقاط قوت سریال اینه که جنگ خیر و شر نیست. خبری از کلیشه‌های قهرمانی و آدم‌های خوبی که تا آخر هستن و چیزیشون نمیشه نیست.

البته می‌بینیم که شخصیت‌های اصلی که اتفاقا معمولا توی خط اول جنگ هم هستن، هیچ وقت با ضربه شمشیر یک سرباز گمنام نمی‌میرن! چیزی که احتمالا توی واقعیت رخ میده. ولی خب این مسئله برای پیش رفتن داستان و وجود داشتن سریال لازمه که نادیده گرفته شه.

این نقطه قوت اما توی فصل‌های آخر تا حدی داره رنگ می‌بازه. برای مثال jon snow یا daenerys تبدیل به قهرمان‌هایی شدن که این احساس رو به من منتقل می‌کنن که قرارِ آخرش همه چیز به خیر و خوشی تموم شه. البته هنوز سریال ادامه داره و زودِ که راجع به این مسئله قضاوت کرد اما به طور کلی سریال برخلاف گذشته داره به سمت تمایل بیننده حرکت می‌کنه.

مثلا کشته شدن High Sparrow با اینکه خیلی شخصیت منفور و آزاردهنده‌ای بود رو من دوست نداشتم.

با اینکه نقش خیلی مهمی نداشت اما شخصیت پردازیِ خوبی شده بود. و خیلی خوب رخنه بین حکومت و مردم رو نشون میداد. مردمی که در کل توی فیلم توجهی بهشون نمیشه و فقط با واحد هزار نفر توی جنگ‌ها حرفی ازشون زده میشه.

یکی از شخصیت مورد علاقه‌ام لرد بیلیش یا Littlefinger هست.

خیلی از اتفاقات و ماجراهای سریال زیر سرِ Lord Baelish ـه. کسی که در ظاهر نقش مهمی نداره اما تاثیرات خیلی زیادی گذاشته. به نظرم یکی از بهترین پایان‌ها برای Game of Thrones این میتونه باشه که بیلیش روی تخت پادشاهی بشینه. البته میدونم که این اتفاق خیلی بعیده بیفته و حس میکنم آریا به زودی یک بلایی سرِ بیلیش میاره.

در مورد بیلیش هم به نظرم بهتر بود بخش بیشتری از پیشبرد داستان به عهده‌اش گذاشته می‌شد. شخصیتی تحقیر شده که حاضره برای چیزی که می‌خواد دست به هرکاری بزنه. کسی که به گفته سانسا:

چشمان سبز-خاکستری داشت که زمانی که لبانش لبخند می زد، آن ها نمی زدند.

کاراکتر lord varys رو هم دوست دارم. فردی که میدونه اطلاعات حتی می‌تونه از طلا هم با ارزش‌تر باشه. نمیدونم توی سریال قرار هست نقش varys در حد یک مشاور که تنها به صلاح مملکت فکر می‌کنه باقی بمونه یا قرار هست بفهمیم که خیلی از اتفاقاتی که در این مدت افتاده رو واریس برنامه‌ریزی کرده تا دوباره تارگرین‌ها به قدرت برسن.

بخش‌هایی هستن که توی کتاب هست و از فیلم حذف شده که نشون میده varys هم اندازه baelish (یا حتی بیشتر) می‌تونه حیله‌گر باشه. واریس معروف به تغییر قیافه‌ست. شخصیتی که کسی بهش اعتماد نداره با این حال همه بهش احتیاج دارن چون به اطلاعات دسترسی داره. برخلاف چیزی که تو سریال دیدیم واریس به نوعی tyrion رو در قتل پدر کمک کرده، چون احتمالا tywin مهمترین مهره‌ای بود که میتونست مانع اومدن دنریس به کینگز لندینگ بشه. varys هم از جمله شخصیت‌هاییه که من دوست دارم در آخر متوجه نقشش توی ماجراهای مختلفی که اتفاق افتاده بشیم. فراموش نکنید illyrio mopatis که تخم‌های اژدها رو به دنریس هدیه داد دوست قدیمی varys هست که در گذشته با هم تو کارِ فروش اسرار بودن.

varys همیشه دغدغه خودش رو خدمت به مردم و سرزمین بیان می‌کنه اما یک جایی وقتی oberyn ازش میپرسه قبلا به رابطه با پسر علاقه داشته یا دختر میگه که هیچکودوم و در ادامه وقتی میپرسه پس به چی علاقه داری نگاهی به iron throne می‌کنه. این نگاه به نظرم هم میتونه این معنی رو داشته باشه که علاقه داره پادشاهان رو مثل عروسک خیمه شب بازی، بازی بده و جابجا کنه و هم اینکه خودش هم بدش نمیاد روی این تخت بشینه. البته به این هم که varys پادشاه بشه امیدی نیست بخصوص که melisandre هم پیش‌بینی کرده که varys میمیره. اما باز هم مشخص شدنِ اینکه واقعا چه داستانی پشت تمام این دسیسه‌چینی‌های واریس بوده خیلی جالب میتونه باشه و امیدوارم توی سریال بهشون پرداخته بشه.

دوست داشتم راجع به Red Wedding و ماجراهای دیگه هم صحبت کنم ولی طولانی شد حرفام. امیدوارم سریال پایان خیلی خوبی داشته باشه و باعث شه اون موقع هم بیام و راجع بهش بیشتر حرف بزنم.

مرثیه‌ای برای یک شاهکار

مرثیه‌ای برای یک شاهکار

فصل پنجم house of cards رو تازه دیدم. اگر ندیدید خوندن این پست سریال رو اسپویل میکنه.

بعد از رفتن Beau Willimon نگرانی‌هایی داشتم که فیلم از مسیر خودش خارج بشه و الان دیدم که متاسفانه این اتفاق افتاده. این فصل از house of cards برخلاف اینکه خیلی تلاش کرده بود ساختار خودش رو حفظ کنه شاید فقط توی اپیزود اول موفق بود این کارو کنه.

به نظرم نویسنده‌ها انقدر سرگرم ایجاد پیچ خوردگی‌ (twist) بودن که فراموش کردن دارن یک سریال سیاسی، درام می‌سازن نه یک فصل جدید از game of thrones.

به نظرم بزرگترین ضعف این فصل شخصیت Claire بود که سعی داشت به هر قیمتی شده از قامت Lady Macbeth در بیاد و اولین رئیس جمهور زن آمریکا بشه! چرا سازنده‌ها فکر کردن به یکباره نگاه کردن کلیر به دوربین و صحبت کردنش با بیننده میتونه پذیرفتنی باشه جای سوال داره برای من. یکی از بزرگترین ایرادات سریال‌های آمریکایی اینه که بعد از موفقیت اولیه با بررسی نظرات بیننده‌ها سعی می‌کنن جهت سریال رو مطابق میل اون‌ها پیش ببرن. ایده رئیس جمهور زن و شخصیت‌هایی مثل Usher و Davis هم از دل همین نظر سنجی‌ها بیرون میاد.

قبل از این فصل Beau Willimon سازنده سریال از house of cards خداحافظی کرد و James Gibson و Frank Pugliese جاش رو گرفتن. اینکه این خداحافظی نتیجه تمایل به تغییر جهت سریال بوده یا بعد از رفتن بیو ویلیمون مسیر فیلم عوض شده رو نمیدونم اما هرچی که بوده نتیجه‌اش کاملا ملموسه.

جدای از این تغییر جهت کلی و کیفیت ساخت house of cards که کاهش زیادی داشته، شخصیت پردازی هم که یکی از مهمترین مزایای سریال بود افت کرده. از تغییر توی شخصیت‌های قبلی سریال گرفته تا شخصیت‌های جدید که معرفی شدن همگی دچار مشکلاتی بودن. بدترین شخصیت به نظرم Usher بود که یک دفعه از ناکجا اومد و به شکل عجیبی هم از همه چیز سر در میاورد. چطور چنین شخصیت تاثیرگذاری تا این لحظه که فرانک کل سیستم سیاسی کشور رو دگرگون کرده بود خودشو نشون نداده و یکباره پیدا شده جای سوال داره. Usher آمیخته‌ای از Doug و Francis هست که قراره هم کاریزمای فرانسیس و هم خونسردی و کاربلدی داگ رو داشته باشه.

اصلا جدای شخصیت آشر کل سریال به سمتی حرکت میکنه که همه شخصیت‌ها رو شبیه به هم می‌کنه. توی فصل‌های قبل هم شخصیت‌های قدرت طلب مثل remy danton و jackie sharp داشتیم ولی هر کودوم شخصیت پردازی شده بودن و تفاوت‌های زیادی داشتن ولی این فصل Conwayها هم بیشتر به underwoodها شبیه شدن تا خودشون توی فصل‌ قبل. شخصیت Jane Davis هم باز به شکل غیر قابل باوری تاثیرگذار و قدرت طلب به تصویر کشیده شده بود. توی فصل‌های قبلی حتی خود فرانک هم وقتی میخواست تغییر کوچیکی داخل یا خارج کشور بده مدت‌ها درگیر بود و نقشه میکشید و برنامه‌ریزی میکرد ولی حالا یک شخصیتی به سریال اضافه میشه که وقتی دلش میخواد میتونه تروریست‌ها رو توی خاورمیانه پیدا و نابود کنه. یا اینکه یک شخصیت مهم برای دولت روسیه رو خیلی راحت بدزده و بیاره آمریکا بدون اینکه پتروف کوچکترین واکنشی نشون بده!

خط داستانی هم متاسفانه خنده‌آور و مسخره شده بود. از صحنه‌های خنده‌داری مثل هل دادن کتی و کشتن تام و ول کردن جنازش توی خونه Usher هم بگذریم از این چرخش داستانی عجیب که یکهو آخر فصل فرانک فهمید که تا امروز اشتباه میکرده و قدرت اصلی توی بخش خصوصیه نمیشه بی‌تفاوت رد شد! یعنی ۳۰ سال داخل کاخ سفید متوجه نشده بود که قدرت اصلی کجاست؟ کسی که فصل اول فهمیدیم مهمترین عامل پیروزی Walker بوده، کسی که برنامه‌ریزی میکنه تا رئیس جمهور وقت عزل بشه و خودش جاش رو بگیره، کسی که سال‌ها توی بالاترین سطح سیاسی کشور فعالیت میکرده و با شرکت‌هایی مثل SanCorp نمیدونسته که قدرت اصلی کجاست و تا امروز داشته به اشتباه تلاش میکرده که رئیس جمهور بشه!

متاسفانه شخصیت فرانک هم دیگه قدرت قبلی رو نداره. قبلا با شخصیتی زیرک و حیله‌گر روبرو بودیم که با نقابی به صورت در مقابل آدم‌های مختلف ظاهر میشد و با فریب دادنشون به اهداف خودش میرسید. اما این رویه تغییر زیادی کرده تا جایی که دیگه آندروود بیشتر با تهدید و عصبانیت سعی می‌کنه دیگران رو متقاعد کنه. این رویه در مورد Claire حتی آزاردهنده‌تره. مثلا صحنه‌ای که با donald blythe بحث می‌کنه واقعا فکر می‌کنه با توهین کردن به همسر مرده دونالد میتونه راضیش کنه؟ کلا به نظر من اغراق در مورد شخصیت کلر خیلی زیاد شده. از تحسین زیباییش گرفته تا رفتارهای سیاسیش در برابر رئیس جمهور روسیه و افراد داخل کاخ سفید.

مسئله بعدی شکستن دیوار چهارم یا همون صحبت کردن مستقیم آندروود با بیننده‌هاست. فصل اول وقتی فرنسیس به دوربین نگاه میکرد و صحبت می‌کرد واقعا صحنه‌ای خاص و ناب ساخته میشد. این رویه نگاه به دوربین توی فصل دوم خیلی کمرنگ شد ولی تو فصل‌های بعدی کمی بهتر شد. اما این فصل به قدری فرانک لوث و بچگانه دیوار چهارم رو میشکست که بعضی وقت‌ها دوست داشتم فیلم رو بزنم جلو. صحبت‌های بی دلیل و طولانی و متوقف کردن روند فیلم برای صحبت کردن با بیننده اصلا جالب نبود. بدتر از همه هم وقتی بود که Claire با دوربین صحبت کرد. فکر می‌کنم این هم از همون نکاتی بود که به دلیل اینکه نظر سنجی‌ها نشون میداد طرفدارای سریال دوست دارن به شکل اغراق آمیزی به فیلم اضافه شده بود.

ای کاش house of cards هم مسیری مثل breaking bad رو طی میکرد و یک خط داستان مشخص با شخصیت‌هایی پرداخته شده رو طی میکرد تا به سرانجام برسه. البته سریال هنوز هم ارزش خیلی زیادی برای دیدن و سرگرم شدن داره و هم پیچش داستانی خوبه. با اینکه اغراق در نقش‌ها زیاد شده هنوز دیدن کوین اسپیسی با نیات شیطانیش لذت بخشه و رابین رایت هم مثل همیشه خیلی خوب بازی کرده. اما دیگه خبری از لایه‌های عمیق داستان و فضاسازی قوی که در فصل‌های اول می‌دیدیم نیست.

هنوز هم معتقدم چهار فصل قبلی سریال در مجموع بهترین سریالی بودن که تا به امروز ساخته شده ولی فصل پنج به روح اصلی اثر وفادار نبود و این اثر بزرگ رو به سراشیبی سقوط هدایت کرد.

پرحرفی‌هایی به بهونه‌ی چند روز کم حرفی

پرحرفی‌هایی به بهونه‌ی چند روز کم حرفی

نمیدونم فقط من اینجوریم یا بقیه هم هستن، یک وقت‌هایی هست به طور عجیبی بی‌کارم مثلا ماه گذشته فقط باید هفته‌ای دو روز دانشگاه می‌رفتم که اون هر از چندگاهی تشکیل نمی‌شد. در مقابل این دوهفته به قدری سرم شلوغ شد که پریشب برای اولین بار توی این مدت یک خواب بیشتر از ۴ ساعت نصیبم شد. حتی ناچار شدم پروژ‌ه‌ای که برای کاهش خدمت سربازی بهم پیشنهاد شده بود رو رد کنم، تصمیمی که امیدوارم بعدا پشیمون نشم.

خلاصه الان هم که دارم اینجا مطلب می‌نویسم هنوز خیلی کار دارم ولی برای اینکه کمی از این فضا دور بشم و هم اینکه جو انتخاباتی حاکم بر صفحه اول وبلاگو بشکنم گفتم شاید بد نباشه یک چیزی بنویسم.

کتاب لبه تیغ رو هفته پیش خوندم خیلی کتاب تاثیرگذار و خوبی بود. اتفاقا صبح همون روزی که کتاب رو تموم کرده بودم توی کلاس مدیریت استراتژیک که جلسه آخر هم بود این بحث پیش اومد که استراتژی‌تون برای زندگی چیه و هرکسی میرفت از استراتژیش میگفت.

من گفتم که به نظرم علی‌رغم تمام شباهت‌هایی که انسان و سازمان دارن ولی یکی نیستن و نمیشه به همون شکلی که برای سازمان استراتژی و هدف تعیین می‌کنیم برای انسان هم این کار رو بکنیم. فکر می‌کنم آدم‌ها بیشتر میتونن یکسری اصول داشته باشن تا استراتژی سازمانی. اینکه این اصول خودش یک نوع استراتژی هست رو البته من قبول دارم ولی چیزی که توی کلاس مطرح بود یک استراتژی سازمانی و مرحله به مرحله برای کل زندگی بود. البته بعد از کلی بحث با من که میگفتم آدم میتونه حتی هیچ استراتژی‌ای نداشته باشه و مثل لاری توی کتاب فقط ول بگرده این اصل بنا نهاده شد که استراتژی نداشتن هم خودش یک استراتژیه، پس هرکسی استراتژی داره و باید داشته باشه و…

من خیلی درگیر لفظ نیستم. حالا اینکه استراتژی نداشتن یک استراتژی هست یا نه چندان مهم نیست چون در نهایت اون فردی که استراتژیش بی‌استراتژی بودنه (!) احتمالا قائل به این مسئله نیست. اما همیشه هم نمیشه ساده از کنار این برچسب‌ها گذشت. توی همین بحث یکی از طرفین بود که اصرار داشت نه تنها هرکسی استراتژی‌ای داره بلکه اساسا میشه چارچوبی برای موفقیت در این قالب تعریف کرد. اینجاست که من با کل بحث مشکل پیدا می‌کردم. اینکه دنبال قالبی برای موفقیت و خوشحالی و پیروزی باشیم. نه اینکه بگم نباید برای زندگی چارچوب داشت اما اینکه کیفیت‌های انسانی رو بخوایم در قالب‌های سازمانی تعریف کنیم به طور کل انسانیت رو کنار خواهیم گذاشت. درسته که دنیا جز نزاعی برای بقا نیست اما آیا توقع زیادی از موجود خودآگاهی مثل انسانه که بخوایم فراتر از بقاء و موفقیت‌های سازمانی رفتار کنه؟ آیا واقعا تمام این رفتارهایی که ما در حق خودمون و دیگران می‌کنیم برای بقاست؟ اصلا مگه چیزی هم توی این دوره بقا ما رو تهدید می‌کنه؟ به نظرم این نگاه فقط توجیهی برای رفتارهای خودخواهانه آدم‌ها در قبال طبیعت، خودشون و سایر موجوداته.

یک بحث دیگه هم مطرحه که وقتی تمام عوامل رو بیرونی می‌کنیم دیگه جایی برای خودمون نمیمونه. مثلا خیلی از ما برای موفقیت پارامترهای بیرونی در نظر می‌گیریم. پارامترهایی که احتمالا جامعه به ما تحمیل کرده. وقتی عامل خوشبختی بیرونی شد دیگه اراده و احساس فردی آدم ارزشش رو از دست میده. دیگه جامعه‌ست که باید بگه شما خوشبخت هستید یا نه. حتی برای اکثریت این جامعه‌ست که باید تعیین کنه حق دارن کسی رو دوست داشته باشید یا نه. آیا از نظر سن و قد و چهره و وضع مالی و موقعیت اجتماعی و…. به هم میخورن؟

به شخصه این چالش بزرگ رو دارم که دوست ندارم جامعه‌م بهم بگه چه چیزی خوب و چه چیزی بده. نه فقط چون تاریخ هم نشون داده هرجا تعداد خیلی زیادی از مردم روی یک نظر توافق دارن اون مسئله غلطه! بلکه بیشتر به این دلیل که جامعه و افراد اون منافع خودشون رو بر منافع فردی من ترجیح میدن. پس چرا باید اجازه بدم برای من تصمیم بگیرن؟ البته من دارم در خصوص مسائل شخصی و و در سطح فردی اظهار نظر می‌کنم. البته که منافع جمعی یک جامعه بر منافع فردی افراد ارجحیت داره، چرا که در نهایت سود کلی رو بیشینه می‌کنه. اما فکر کنم واضحه که این دو مسائل کاملا متفاوتی هستن.

تازگی‌ها یک فیلم دیدم که خیلی خوشم اومد. Captain Fantastic. شاید بعد از کتاب و بحثی که کردم خیلی بی‌ربط نباشه یک مقداری هم از این فیلم صحبت کنم. فکر کنم اگه از تمام حرفام بتونم یک نتیجه بگیرم اینه که ما برخلاف تصورمون جواب سوالات رو نداریم. اکثر ما (از جمله خودم) همیشه طوری زندگی و رفتار می‌کنیم انگار پاسخ تمام سوالات رو داریم. انگار که حقیقت رو پیدا کردیم. منظورم از حقیقت خدا و منشا حیات و اینا نیست. حقیقت هرچیزی میتونه باشه. وقتی ما با اطمینان از رفتار کسی انتقاد می‌کنیم در لفافه این مفهوم متبادر میشه که من میدونم درست چیه و تو چون درست عمل نکردی نقد بهت وارده. همیشه هم با تعجبت به دیگران نگاه می‌کنیم که چقدر ابله هستن همه که نمیتونن حقیقت رو ببینن. چرا که فکر می‌کنیم با فرض‌ها و ورودی‌های صحیح و یکسان یک خروجی حاصل میشه و اون هم چیزیه که من بهش رسیدم. این که بپذیریم با همین شرایط میشه به نتایج دیگه هم رسید برای اکثریت غیرقابل پذیرشه.

البته نه در کلام در عمل. یک چیز جالبی می‌‌خوندم نوشته بود ۸۰ درصد ایرانی‌ها خیلی کم مطالعه هستن و تنها ۲۰ درصد هستن که در اندازه یا بیشتر از میانگین‌های جهانی مطالعه می‌کنن و ۹۰ درصد ایرانی‌ها هم تصور می‌کنن که توی این ۲۰ درصد هستن. ما در کلام و حرف خیلی می‌تونیم روشن‌فکر و درستکار باشیم اما معیار عمله.

راجع به اینکه برامون سخته بپذیریم اشتباه می‌کنیم این ویدیوی تد شاید دیدنش خالی از لطف نباشه.

راجع به فیلم می‌خواستم صحبت کنم. این خانواده نه به شکل پذیرفته شده و رایج که به شیوه خاص خودشون زندگی می‌کنن. وقتی فیلم رو دیدم کمی یاد لاری افتادم که نپذیرفت به سنت‌های رایج تن در بده. سر کار آبرومند نرفت و به جامعه‌اش کمک نکرد پیشرفت کنه در عوضش رفت تا جواب سوالاتش رو پیدا کنه. مثل بن که بچه‌هاش رو برخلاف سنت‌های رایج جامعه‌اش بزرگ میکرد.

فکر می‌کنم یک طغیان‌گری نهفته توی ذات همه ما آدم‌ها وجود داره. برای همین هم هست که افراد طغیان‌گر خیلی راحت میتونن تبدیل به قهرمان‌هامون بشن. شاید همه دوست داریم میتونستیم ما هم روزی علیه خودمون و قوانین خود ساختمون که دست و پامون رو بسته شورش کنیم. تا کسی بشیم که دوست داریم و طوری زندگی کنیم که دوست داریم، زندگی‌ای که به قولی از fight club جرات نداریم زندگیش کنیم.

به بهانه انتخابات

به بهانه انتخابات

بعد از ۸۸ دیگه دوست نداشتم راجع به انتخابات بنویسم، اما امسال با توجه به شرایط احساس می‌کنم هرکس به نوبه خودش وظیفه داره به شکل فعال حضور داشته باشه. انتخابات امسال اگر مهمتر از ۸۸ نباشه کم اهمیت‌تر نیست. البته نه اینکه روحانی رو با میرحسین مقایسه کنم(!) اما شرایط بحرانی اقلیمی، اقتصادی و سیاسی کشور جایی برای دوباره خطا کردن باقی نگذاشته.

بعید میدونم از خواننده‌های وبلاگ من کسی نظری غیر از رای دادن به روحانی داشته باشه. ما امسال به روحانی رای خواهیم داد، نه چون روحانی بهترین انتخابمون هست، چون تنها انتخابمونه.

اما دلیل نوشتنم نگرانیم بابت حرکت‌های پوپولیستی‌ای هست که جناح‌های مقابل در پیش گرفتن. دروغ‌ها و عوام‌فریبی‌های جریان رقیب شاید برای بعضی اقشار نخ نما باشه اما بدون شک طرفدارهای زیادی در مناطق محروم‌تر داره.

راجع به مناطق محروم هم همیشه من خیلی بحث می‌کنم که دلیل اینکه مناطق محروم به حرکاتی پوپولیستی روی خوش نشون میدن یا سریع‌تر فریب میخورن این نیست که هوش یا سواد کمتری دارن. انواع جبر هست که روی تصمیمات این افراد تاثیر میذاره. و بعضا هم ورودی‌های غلط مزید بر علت میشه. برای مثلا جایی خوندم امسال کاروان‌هایی از طلاب راهی روستاها و مناطق محروم شدن تا برای کاندیدای مورد نظرشون (تحت عنوان روشنگری سیاسی) تبلیغات کنن. این تبلیغات رو بگذارید کنار مشکلات روزانه این مردم در زندگی و عدم وجود دسترسی مناسب به اطلاعات. چه بسیار خانواده‌هایی اینترنت براشون جز تجملاتیه که توان پرداختش رو ندارن.

با این ورودی‌های اشتباه من و شما و هرکس دیگه‌ای هم بود احتمالا همین تصمیم رو می‌گرفت.

ضمن اینکه توی بسیاری از انتخابات همین نیروهای مناطق محروم‌تر طرفدار جریانات غیر رادیکال بودن چون در زمانی بوده که اطلاعات غلط کمتر بهشون می‌رسیده یا شرایط جبری ناچارشون نکرده دست به انتخاب اشتباه بزنن۱.

حالا با توجه به این شرایط حساس به نظرم ما بایستی دو کار رو انجام بدیم. یکی سعی کنیم رای‌های خاکستری رو به سمت روحانی هدایت کنیم. جایی خوندم “سیاستمداران بد توسط مردم خوبی که رای نمی‌دهند انتخاب می‌شوند”

از طرفی هر کودوم از ما هرجا که میتونیم باید سعی کنیم واقعیات رو به شکلی که هست و نه شکلی که در حال حاضر گفته میشه ترسیم کنیم. برای مثال این ویدیو بخش کمی از واقعیت‌هاییه که این روزها کمتر ازشون صحبت میشه.

بیاین سعی کنیم این انتخابات کمی فعال‌تر باشیم چرا که شرایط به قدری بد هست که نیاز شدید به نیروهای مردمی برای روشنگری هست. اجازه ندیم با وعده‌های دروغی که بعضا امکان عملیاتی شدن هم ندارن بار دیگه کشور به سمت سقوط حرکت کنه.

پی‌نوشت۱: حسرت این روزهای من اینه که چرا یک رسانه پر مخاطب‌تر ندارم که سهم بیشتری در این حرکت ملی داشته باشم.

پی‌نوشت۲: لینک ویدئو آپدیت شد.


۱- این مسئله که فقر باعث میشه افراد تصمیمات اشتباهی بگیرن رو احتمالا بارها شنیدید و راجع بهش مطلب خوندید. برای مثال می‌تونید به این مقاله از مجله هاروارد مراجعه کنید(ترجمه‌اش). همچنین جستجو کنید: captain samuel vimes ‘boots’ theory of socioeconomic unfairness

به بهانه نمایشگاه کتاب

به بهانه نمایشگاه کتاب

دوباره اردیبهشت و دوباره نمایشگاه کتاب. اینکه چرا ما سالی یکبار یاد کتاب خریدن و کتاب خوندن میفتیم هم از مساله‌های جالبیه که باید بهش فکر کرد.

بعضیا معتقد هستن همین نمایشگاه سالانه است که کتاب و کتابخونی رو زنده نگه‌داشته و از طرفی کتابفروشی‌ها اعتراض دارن که نمایشگاه، همون سبد خرید محدود کتاب مردم رو هم به خودش اختصاص میده و بیشتر به ورشکستگی کتاب‌فروشی‌ها دامن میزنه. نظر شخصی من هم اینه که بهتره برای خرید کتاب به کتاب‌فروشی‌های محلی مراجعه کنیم.

ولی جدای این بحث‌ها نمایشگاه بهونه خوبی هست که راجع به کتاب و کتاب خوندن یک مقداری صحبت بشه.

کتاب

معمولا مشغله‌ها، تنبلی‌ها و عدم برنامه‌ریزی زمانمون باعث میشه تنها به بخشی از فعالیت‌هایی که دوست داریم انجام بدیم برسیم. توی این تقسیمات هم عموما سهم مطالعه مظلوم‌تر واقع میشه و کمتر حوصله می‌کنیم سراغ کتاب خوندن بریم. اما به هرحال کتاب‌خوانی به عنوان یک ارزش در ذهن بسیاری از ما وجود داره و وقت‌هایی پیش میاد که وقتمون رو به مطالعه اختصاص بدیم. با توجه به کم بودن این زمان به نظرم اهمیت انتخاب کتاب خیلی بیشتر میشه.

به نظرم بد نیومد که به همین بهونه من هم لیست کوتاهی از کتاب‌هایی که از خوندنشون خیلی لذت بردم رو معرفی کنم.

مرده‌های بی کفن و دفن

فکر می‌کنم اولین کتابم از سارتر بود. یک نمایشنامه کوتاه هست راجع به چند نفر جنگجویان نهضت مقاومت فرانسه علیه آلمان نازی که دستگیر شدن و این بین در معرض یکسری انتخاب قرار میگیرن.

کوتاه بودن کتاب و ترجمه خوبِ پری صابری و داستان گیرا و عمیق سارتر دلایلی هست که باعث میشه هر چقدر هم گرفتار باشید نتونید عذری برای نخوندن این کتاب پیدا کنید.

شطرنج باز

این داستان نوشته اشتفان تسوایگ هست. این کتاب هم خیلی خیلی اتفاقی به دست من رسید. از این کتاب‌های دست دومی هست که احتمالا قبلا خونه دیگه‌ای داشته.

کتاب من ترجمه هوشیار منتصری از انتشارات عطائی هست که سال ۷۵ منتشر شده. اطلاعی ندارم که این ترجمه باز هم منتشر میشه یا نه ولی ترجمه‌های دیگه‌ایش رو الان جستجو میکردم بود.

داستان در مورد دو نفر شطرنج باز هست که دو خواستگاه متفاوت دارن. با توجه به پیشینه سیاسی و اجتماعی نویسنده یکی از شطرنج‌بازها نماینده لیبرالیسم و خود نویسنده و دیگری نماینده فاشیسم هست. توی داستان این دو شطرنج باز که ویژگی‌های شخصیتی جالبی دارن با همدیگه بازی میکنن و…

جالبه بدونید نویسنده کتاب سال ۱۹۴۲ ناامید از آینده اروپا و بیمناک از اینکه فاشیسم پیروز نهایی خواهد بود خودکشی کرد. یعنی سه سال قبل از پایان جنگ جهانی و پیروزی متفقین.

لذات فلسفه

برای شروع مطالعه فلسفه کتاب‌های خوب زیادی هست. کتابی که بیشتر از همه من دیدم معرفی میشه دنیای سوفی (Sophie’s World) هست. اما به نظرم کتاب لذات فلسفه و تاریخ فلسفه ویل دورانت کتاب‌های خیلی بهتری برای شروع هستن.

بخصوص من لذات فلسفه رو دوست دارم که توش ویل دورانت از جنبه‌های گوناگون و با بررسی نظرات فیلسوف‌های مختلف مسائل رو بررسی می‌کنه. این رو کتاب رو هم انتشارات علمی و فرهنگی با ترجمه مترجم فقید، عباس زریاب خوئی منتشر میکنه.

پیرمرد و دریا

من نوشته‌های همینگوی رو خیلی دوست دارم و جزء معدود نویسنده‌هایی هست که تعداد کتاب‌هایی که ازش خوندم از اونایی که نخوندم بیشتره. به نظرم یکی از بهترین آثارش داستان پیرمرد و دریاست. اگر دوست داشتید کتاب حجیم‌تری از همینگوی بخونید وداع با اسلحه انتخاب خوبیه.

داستان برف‌های کلیمانجارو هم جزء داستان‌های خیلی خوب همینگوی هست که فکر نمیکنم تنها منتشر بشه ولی در مجموعه داستان‌هاش پیدا می‌کنید.

ما چگونه،ما شدیم؟

پدر من علاقه و مطالعات جدی در زمینه تاریخ داره به همین دلیل از بچگی به فراخور سنم کتاب‌هایی رو که فکر می‌کرد برام مناسبه بهم معرفی می‌کرد. برای همین تا پایان نوجوونی بخشی از مطالعه من کتاب‌های تاریخی و اجتماعی بودن. اما دوران دانشجویی باعث شد من هم از تاریخ فاصله بگیرم.

از یک طرف بیشتر وقتم رو مشغول مسائل دانشگاه و زمان قابل توجهی رو هم در رفت و آمد بودم که باعث شد به طور کلی کمتر بخونم. از طرف دیگه بیشتر تمایل پیدا کردم به رمان‌های خارجی و فلسفه و زمانی رو به تاریخ اختصاص ندادم.

اما کتاب ما چگونه ما شدیم نوشته صادق زیبا کلام باعث شد بعد از مدت‌ها دوری باز هم کتابی اجتماعی با بررسی‌های تاریخی مطالعه کنم. به علاوه من رو برای مطالعه بیشتر درباره مسائل مطرح شده توی کتاب کنجکاو کرد. برای همین ارزش خاصی براش قائلم.

اما جدای این بحث، ما چگونه،ما شدیم؟ با یک نگاه جدید به مسئله عقب موندگی ایران و جهان اسلام آن هم بعد از شکوفایی علم در این ممالک میپردازه. به گفته کتاب درسته که توطئه نیروهای غربی و استعمارگری غرب صدمات زیادی به ما زده اما چرا کسی این سوال رو از خودش نمی‌پرسه که اساسا چه شد که غرب تونست شرق رو مستعمره خودش کنه؟ چرا جای اینکه اون‌ها به استعمار ما بپردازن ما نرفتیم و به استعمار اروپاییان نپرداختیم؟

قوی سیاه

کتاب قوی سیاه نوشته نیکلاس نسیم طالب یکی از متفاوت‌ترین کتاب‌هاییه که من در زمینه ریسک و احتمالات و عدم قطعیت خوندم. قبلا هم اینجا اشاره‌هایی به این کتاب کردم.

وجه تسمیه این کتاب بر می‌گرده به یک داستان کوتاه. گویا قبل از کشف استرالیا مردم باور داشتن هر قویی سفید هست و این سفید بودن رو جزء ویژگی‌هایِ قو بودن میدونستن. اما با کشف استرالیا پرنده‌هایی می‌بینن که قو هستن ولی رنگ سیاه دارن.

حالا اینکه آیا این پرنده‌های جدید اساسا قو بودن یا نه! بحث جداییه ولی با این داستان نسیم طالب میگه که دانش ما هم چون براساس تجربیات و مشاهدات ما محدود شده، همینقدر شکننده‌ست و پدیده‌هایی که باعث فرو ریختن تصور ما از واقعیت میشن رو قوی سیاه نام گذاری میکنه.

کتاب جالبیه و خوندنش نگاه جدیدی به مسائل میده.

ترجمه کتاب توسط محمد ابراهیم محجوب انجام شده و انتشارات آریانا قلم اون رو منتشر میکنه. به نظر من ترجمه خیلی خوبی نیست ولی تا جایی که من میدونم تنها ترجمه موجود هست.

به انتخاب مترجم

به انتخاب مترجم (نشر افق) مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هست که احمد اخوت ترجمه و بعضا بررسی کرده. خیلی مجموعه لذت بخشی هست. هم داستان‌های خوبی داره و هم بررسی‌هایی که انجام شده ارزشش رو دوچندان میکنه.

فراسوی آزادی و شان

این کتاب هم زمانی که من خوندم تاثیر زیادی روی نگاهم داشت. خیلی خلاصه بخوام بگم راجع به این صحبت می‌کنه که برای ما انسان‌ها آزادی و شان اونطوری که ما تصور می‌کنیم وجود نداره.

نقدهای خیلی زیادی به این کتاب شده و احتمالا با خوندنش شما هم به یکی از منتقدهای کتاب تبدیل بشید ولی به هرحال به نظر من مسائلی که اسکینر توی این کتاب مطرح میکنه جای تامل داره و نه به طور صد در صدی اما میتونه بخشی از جواب ما به سوالاتون در حیطه جامعه‌شناسی و رفتارشناسی باشه.

این کتاب رو از نشر دوران به ترجمه علی اکبر سیف میتونید تهیه کنید.

جلد سفید

آیدین سیار سریع طنز نویس هفته‌نامه بی‌قانون هست که به حق قلم خیلی خوبی داره. نوشته‌هایی که من ازش دیدم عموما سیاسی بوده و بهترین در نوع خودش.

چند سال پیش داخل نمایشگاه کتاب بود که با کتاب جلد سفید از انتشارات آمه آشنا شدم. این کتاب گزیده‌ای از طنزهای آیدین سیار سریع در روزنامه قانون هست که اتفاقات سال ۹۲ رو پوشش میده و حتما توصیه می‌کنم بخونید. امسال هم گویا کتاب ژاژنامه رو با همکاری انتشارات کوله پشتی منتشر کرده که هنوز فرصت نشده بخرم ولی با توجه به قلم خوب نویسنده احتمالا کتاب خوبی باشه.

ضمنا آیدین سیار سریع یک کانال تلگرامی هم داره که جز معدود کانال‌هایی هست که من پیگیری میکنم. لینک کانال

کتاب‌هایی که امسال خریدم

اول خواستم لیست کتاب‌هایی که از نمایشگاه خریدم رو بنویسم ولی چون تعدادشون کم بود لیست کتاب‌هایی که تو یک‌ماه اخیر خریدم یا هدیه گرفتم رو می‌نویسم:

پدرخوانده

خیلی وقت بود دنبال این کتاب بودم ولی چند سالی بود که انتشارات افق یا چاپ نمی‌کرد یا هروقت من می‌رفتم نداشت. خلاصه امسال تونستم این کتاب رو تو نمایشگاه پیدا کنم.

تئوری انتخاب

مربوط به شخصیت شناسی هست و از سایت متمم باهاش آشنا شدم. جزء کتاب‌هاییه که تو نمایشگاه خریدم. خیلی ایده خاصی راجع بهش ندارم چون چیزی ازش نخوندم.

لبه تیغ

همونقدر که تولید محتوا این روزها شتاب گرفته محتوای بی‌کیفیت و بی‌ارزش هم با سرعت بیشتری در حال تولید هست. این بین پیدا کردن مطالبی که ارزش دیدن و شنیدن و خواندن داشته باشن خیلی سخت شده.

یکی از محتواهای با ارزشی که این روزها تولید میشه هزار داستان با مسعود بهنود هست. این مجموعه ویدیوهایی کوتاه هستن که توی هر کودوم مسعود بهنود به یک مسئله میپردازه و داستانی رو تعریف می‌کنه. در یکی از این داستان‌ها با عنوان کتاب ما را ساخت بهنود چند کتاب معرفی می‌کنه، یکی از این کتاب‌ها که تونستم پیدا کنم لبه تیغ نوشته سامرست موام بود. دو ترجمه از این کتاب رو پیدا کردم یکی انتشارات علمی و فرهنگی ترجمه مهرداد نبیلی و دیگری انتشارات ماهی ترجمه شهرزاد بیات موحد. من نسخه نبیلی رو خریدم.

چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟

یکی از کتاب‌هایی بود که خیلی وقت بود میخواستم بخرم و بخونم. این هم از اون دسته کتاب‌هاییه که من از روی اسم جالب جذبش شدم و بعد که کمی تحقیق کردم فهمیدم کتاب خیلی شناخته شده‌ای هست. وقتی کتاب رو خریدم و چند صفحه‌ای که خوندم فهمیدم همین الان هم کمی دیر شده و تصمیم دارم سریع‌تر خوندنش رو شروع کنم.

غرب چگونه غرب شد؟

شبیه ما چگونه ما شدیم؟ که بالا معرفی کردم صادق زیبا کلام در این کتاب به غرب می‌پردازه. برخلاف کتاب قبلی غرب چگونه غرب شد اردیبهشت پارسال منتشر شده و من هم دو هفته پیش چاپ چهارمش رو توی یک کتاب‌فروشی خریدم. و خوشحالم بودم که یک کتاب توی یکسال به چاپ چهارم رسیده.

Hard Times

این کتاب از چارلز دیکنز رو هفته پیش و خیلی غیر منتظره از پگاه هدیه گرفتم.

the casebook of sherlock holmes & his last bow

این کتاب رو هم چند وقت پیش از پگاه هدیه گرفتم. من داستان‌های جنایی رو خیلی دوست دارم بخصوص برای وقت‌هایی که توی ماشین یا مترو هستم و تمرکز کافی برای کتاب‌های ثقیل‌تر رو ندارم خیلی خوب هستن.

خلق مدل کسب و کار

این کتاب رو سپیده کنار هدیه‌های دیگه‌‌ای که برای تولدم گرفته بود بهم هدیه داد. موضوع کتاب از روی اسمش مشخصه. چند صفحه‌ای رو که خوندم ترجمه روون و خوبی داشت و از روی عناوین هم به نظر کتاب خوبی میاد.

مرشد و مارگاریتا

داستان من و این کتاب برمیگرده به ۴ یا ۵ سال قبل. شاید یک موقعی مفصل راجع به این کتاب صحبت کردم. به نظرم جز کتاب‌هاییه که هرکسی باید بخونه. این کتاب رو بولگاکف نوشته و من ترجمه عباس میلانی از انتشارات نشر نو رو خریدم.

کتاب خوندن

خیلی وقته میخوام راجع به مسئله کتاب‌خوانی بنویسم. تا جایی که آمار و ارقام نشون میده و هرکس احتمالا در خودش و اطرافیانش می‌بینه در حال حاضر جامعه ما به شدت کم مطالعه می‌کنه. قبلا جدای اینکه در جامعه ما کتاب خوندن ارزش هست یا نه خیلی کوتاه راجع به این حرف زدم که کتاب خوندن تنها و یا بهترین مدیوم برای یادگیری نیست(اینجا).

مثلا ویدیوهای تد رو مثال زدم که شاید بعضی‌هاشون به اندازه مطالعه یک جلد کتاب معلومات در اختیار بیننده قرار بده. یا فیلم‌ها، پادکست‌ها و سایت‌ها و… همه روش‌های جدیدی هستن که کنار کتاب خوندن میتونن برای یادگیری و افزایش معلومات استفاده بشن.

البته من منکر نمیشم که کتاب خوندن لذت خیلی بزرگیه و هرکس اهل مطالعه نباشه ضرر خیلی زیادی می‌کنه و کاملا به نقل قول زیر باور دارم

A reader lives a thousand lives before he dies

– George R.R. Martin

ضمن اینکه حجم بالایی از دانش تخصصی هنوز در قالب کتاب‌ها قرار دارن چون هم به روزرسانی کتاب ساده‌تره و هم کتاب نوشتن به دلیل پیشینه‌ای که داره پرستیژ بالاتری نسبت به مدیوم‌های دیگه داره.

اما با تمام این موارد فکر می‌کنم ستایش بیش از حد کتاب تو جامعه ما از اینجایی میاد که ما اساسا مطالعه نمی‌کنیم. مارک توآین یک جمله جالبی داره میگه کلاسیک‌ به کتاب‌هایی میگن که هیچ‌کس نمیخونه ولی همه ستایششون می‌کن. جامعه ما کلا کتاب این حالت رو پیدا کرده.

در مقابل این فرهنگ مطالعه نکردن یک مساله دیگری هم وجود داره. افرادی که مطالعه می‌کنن و به دلیل اینکه کل جامعه مطالعه نمی‌کنه (یا کم مطالعه می‌کنه) یک توهم دانشی پیدا میکنن. این افراد نمیدونن صرف کتاب خوندن ارزش نیست.

یک مثالش رو من در یکی از وبلاگ نویس‌های ایرانی دیدم. یک تحلیلی کرده بود توی سایتش و شخصی از این تحلیل ایراداتی گرفته بود. نویسنده با گفتن اینکه “تو اصلا چندتا کتاب خوندی که میگی من اشتباه می‌کنم؟” سعی داشت از تحلیل خودش دفاع کنه.

البته حمله به شخص به جای گفته‌هاش یک روش نخ‌نما و قدیمی در بحث هست که هنوز هم بسیار دیده میشه (نمونه‌ش مناظرات انتخاباتی) اما اینکه با پز کتاب خوندن بخوای ثابت کنی که حق داری واقعا جای تعجب داره!

یک مطلبی از شوپنهاور خوندم نقل به مضمون می‌کنم. میگفت ما انسان‌ها انقدر احمق هستیم که در جدل بدون فکر (و یا از روی پیش زمینه‌های ذهنی) سخنی می‌گوییم و در گرو اون یک ایده رو می‌پذیریم و بعد به قدری پست و خودپرست هستیم که نمی‌خوایم بپذیریم اشتباه کردیم.

متاسفانه این مساله در بین شبه کتاب‌خون‌ها خیلی زیاده. کتاب خوندن در جامعه ما عموما یا نیست و یا بازیچه انتلکچوال‌هاییه که سعی در جلب توجه یا ارضای نخوت خودشون دارن. البته این که من از این مسئله انتقاد می‌کنم برای این نیست که خودم رو مبرا کنم و قطعا وجوهی از این مسئله در خودم هم وجود داره که باعث میشه اینطور حسش کنم.

اما به هرحال حداقل کاری که میتونیم بکنیم اینه که خودمون از این شکل از فرهنگ و افراد اینچنینی دور بشیم. بعضی وقت‌ها خودم و اطرافیانم رو با سیاست‌مدارها یا افراد پرنفوذ و منفوری که تنگ نظریشون سال‌ها مانع پیشرفت کشور بوده مقایسه می‌کنم و می‌بینم اکثریت ما وقتی در مورد مسائل کوچک زندگیمون که منافع کمی رو هم تحت شعاع قرار داده انقدر پست و مغرور و تنگ نظر هستیم در شرایط مشابه افراد پرنفوذ (که چیز زیادی برای از دست دادن دارند) چه رفتاری از خودمون نشون خواهیم داد؟

آیا خرید کردن از فروشگاه‌های بزرگ اخلاقی‌ست؟

آیا خرید کردن از فروشگاه‌های بزرگ اخلاقی‌ست؟

تازگی‌ها یکی از این فروشگاه‌های بزرگ (هایپرمارکت) نزدیک خونمون باز شده. تقریبا هرچیزی هم توش پیدا میشه. از گوشت و لبنیات گرفته تا نون تازه و غذای خونگی که همونجا پخته میشه. فقط هم محصولات خوردنی نیست. آرایشی، بهداشتی، ابزارآلات و خلاصه هرچیزی که فکر کردن ممکنه خریداری داشته باشه رو تو فروشگاه گذاشتن.

اغلب محصولات هم یک مقداری تخفیف دارن. بعضی محصولات کمتر شناخته شده تخفیفِ بالایِ تا ۴۰ و ۵۰ درصد و باقی محصولات هم حداقل ۵ درصد تخفیف عایدشون شده.

یکی دوباری که به فروشگاه سر زدم دچار یک دوگانگی شدم.

از طرفی خیلی خوبه که تقریبا هر چیزی رو که میخوام یکجا در اختیارم هست. و معمولا هم با قیمتی پایین‌تر از مغازه‌های معمولی. به خصوص که کسی هم کاری به کارم نداره و فرصت دارم هرچقدر میخوام روی محصولات رو بخونم و با هم مقایسشون کنم. هر چند باری هم که نظرم رو عوض کنم کسی نیست که اخم و غرولند کنه.

به دلیل فروش بالا چنین فروشگاه‌هایی تنوع محصولات خیلی بالایی دارن و شانس اینکه یک محصول نایاب رو توی مغازه سر کوچه پیدا کنم به مراتب کمتره تا یک هایپر مارکت. بعلاوه حق انتخاب خیلی بیشتره و ناچار نیستم تنها بین یک یا دو برند خاص که صاحب مغازه ترجیح میده یا سود بیشتری براش داره انتخاب کنم.

تجربه خرید هم لذت بخش‌تره. آدم‌های خندون و خوش اخلاقی اونجا هستن که کمک میکنن که چیزی که میخوام رو پیدا کنم و برای اینکه ازشون خرید میکنم ازم تشکر میکنن.

از طرف دیگه میدونم که سود چنین فروشگاه‌های بزرگی توی جیب یک یا چند سرمایه‌دار بزرگ میره. وقتی از فروشگاه‌های کوچیک خرید میکنیم پولمون با یک تعادل مناسب تری توی جامعه پخش میشه اما وقتی سراغ این فروشگاه‌های بزرگ میریم سود نهایی به جیب تعداد خیلی کمی از افراد میره که عموما هم به صورت سرمایه‌گذاری به جامعه برنمیگرده. بخصوص که بسیاری از فروشگاه‌هایی که چند سال اخیر و به سبک فروشگاه‌های خارجی توی ایران دایر شدن سرمایه‌گذار خارجی دارن.

ضمن اینکه وجود این فروشگاه‌های بزرگ به ضعیف‌تر شدن فروشگاه‌های کوچیک منجر میشه. وقتی فروش مغازه‌ها کم بشه ناچار میشن بیشتر جنس‌هایی رو بیارن که اطمینان بیشتری از فروششون دارن که منجر به تنوع کم محصولات و کم اقبالی بیشتر خریدار میشه. و این چرخه ادامه پیدا میکنه تا فروشگاه‌های کوچیک‌تر از بین برن.

شاید این فکر پیش بیاد که خب این فروشگاه‌های بزرگ نیروی انسانی دارن و ایجاد شغل میکنن. اما کارمندهای بنگاه‌های بزرگ (حالا نه لزوما فروشگاه‌ها) چیزی از سودهای هنگفت عایدشون نمیشه. اون شرکت‌های نو اندیشی هم که با پخش سهام کارمندها رو در سود شرکت سهیم میکنن (که البته شامل حال هایپر مارکت‌ها نمیشه) به منظور افزایش بهره‌وری و بیشتر کار کشیدن از نیروی انسانی این کارو میکنن و این سهام نسبت به سود اصلی شرکت مقدار قابل توجهی نیست.

با وجود این مسائل برای من این سوال پیش میاد که خرید از این فروشگاه‌ها کار درستی هست یا نه؟

تحلیل‌هایی هست که میگه در نهایت تمرکز سرمایه توی بنگاه‌های بزرگ به نابرابری اجتماعی دامن میزنه. این مساله به خصوص توی ایران که سیستم خاصی برای کنترل سرمایه‌داری نداره بیشتر آسیب رسان خواهد بود.

از سوی دیگه تا به امروز شاید ما بیشتر با خوبی‌ها و فواید این نوع از سرمایه‌داری آشنا شدیم. اسنپ باعث شده ارزون‌تر و سریعتر جابجا شیم. دیجی‌کالا باعث شده راحت‌تر و مطمئن‌تر خرید کنیم و هایپرمارکت‌ها هم در نوع خودشون تجربه خرید رو برای ما بهتر و لذت بخش‌تر کردن.

اما جدایِ از بحث اخلاقی، آیا ممکنه این شیوه در آینده منجر به افزایش بیش از حد فاصله طبقاتی در جامعه بشه؟

برای من خیلی دور از ذهن نیست که ما همه تبدیل به کارگرهای بنگاه‌های بزرگ بشیم که زندگیمون شامل کار کردن توی یکی ازین بنگاه‌ها و کسب درآمد و سپس خرج کردن این درآمد داخل همون سیستم بشه. البته شاید این شیوه از زندگی برای کسی که تنها هدفش تامین نیازها و تولید مثل باشه چندان هم بد نباشه.

نظر شخصی من اینه که حتی اگر این تغییر شیوه زندگی رو بخشی از یک رویه جهانی و گریز ناپذیر می‌بینیم (که باز به نظرم غلطه این نگاه) ولی حداقل بیایم و از تجربه‌های کشورهای توسعه یافته استفاده کنیم و به شکل درستش توی این مسیر حرکت کنیم. اگر درآمد یک بنگاه به صورت نمایی در حال رشده بایستی مالیاتی که پرداخت میکنه هم با همین سرعت افزایش پیدا کنه و در نهایت این مالیات به شکل درستی هزینه بشه که حداقل قشرهای ضعیف صدمه کمتری ببینن.

نباید فراموش کرد که در نتیجه این تغییرات قشر ضعیف هست که بیشترین ضربه رو متحمل میشه. شاید در نهایت مغازه‌دار سابق به شکل دیگه بتونه به زندگیش ادامه بده ولی اون خانواده‌ای که به زور نسیه گرفتن از اون مغازه زندگیش رو میگذروند هرگز نمیتونه خودش رو با شرایط جدید تطبیق بده.

انسان، حیوانی سلطه‌گر

انسان، حیوانی سلطه‌گر

سلطه‌گری به نظر من مفهومیه که با آغاز خودآگاهی انسان شکل گرفته. منظورم از سلطه‌گری، زورگویی یا جاه طلبی فردی نیست. منظورم نوع اجتماعی و سازمان یافته اونه. شاید لغت هژمونی رو بشه به کار برد. البته هژمونی تا حدی بار سیاسی داره ولی مگه نه اینکه انسان حیوانی سیاسی‌ست؟

دیشب داشتم کتابی راجع به انواع سازمان‌ها و ساز و کار سازمان میخوندم و ناگهان متوجه شدم اغلب مفاهیم اجتماعی که به دست بشر ساخته شده به نوعی ابزار سلطه بوده. اغلب رو هم از این بابت که مثال نقضی توی ذهنم باشه که صرفا از روی محافظه‌کاری میگم. از مفاهیم قهری‌تر مثل حکومت و دولت و حزب گرفته تا مفاهیم لطیف‌تری مثل دین، اخلاق، فرهنگ و قانون. یا گاهی مثل دموکراسی این تصور رو بوجود میارن که ما بر آن‌ها سلطه داریم و نه برعکس. یاد دیالوگ کوین اسپیسی توی فیلم Usual Suspects افتادم که میگفت: بزرگترین حقه‌ای که شیطان زده این بوده که دنیا رو قانع کرده که وجود نداره.

بی‌راه نیست اگه بگیم انسان از ابتدای پیدایشش به دنبال سلطه و سلطه‌گری بوده. نگاهی به رابطه قوی و ضعیف در طول تاریخ میتونه سندی برای این ادعا باشه. وقتی به گذشته دقیق شیم می‌بینیم مرز سلطه‌گر و تحت سلطه روشن‌تر بود. اما امروز با پیدایش سازمان‌ها این مرز از همیشه نامشخص‌تر شده و در پیچیدگی روابط اجتماعی خودش رو پنهان کرده. هر انسانی نه تنها تحت سلطه‌ست بلکه به نوعی ابزار سلطه هم هست.

سازمان‌ها امروز برای افزایش بهره‌وری مشاغل رو بیش از حد ساده، بی‌معنی و تکراری کردن که باعث مشکلات عدیده‌ای روی نیروی کار میشه. برای مثال کارِ کارگری که در کارخانه تنها نقش بستن پیچ یا سفت کردن مهره‌ای رو داره از بهره‌وری بسیار بالایی برخورداره ولی در نهایت موجب تحلیل روانی و شخصیتی فرد میشه. اساسا روح انسان در سازمان نادیده گرفته میشه. حتی در مواردی هم که توجه به روح داریم هدف افزایش بهره‌وریه. چند روز پیش بحث این مسئله بود که اخیرا مطالعاتی انجام شده که کارمندان اخلاق‌گرا کارایی بیشتری دارن و در نتیجه به سازمان‌ها توصیه میکرد در راستای افزایش بهره‌وری سعی در افزایش اخلاقیات در محیط کار کنید. اما آیا خود این کار غیراخلاقی نیست؟

نکته دیگه‌ای که مطرح میشه اینه که خیلی از ابزار سلطه اساسا زندگی انسان رو بهتر کردن. من به طور کل منکر این قضیه نیستم اما مشکل برای من اینجاست که وقتی گروهی چیره میشن اون‌ها هستن که مفاهیم رو ارزش‌گذاری میکنن. فرض کنید گروهی یک نوعی خاص از فرهنگ رو ترویج بده و وقتی این فرهنگ پذیرفته شد مسلط بر مردم بشه. حالا از این به بعد این گروه فرهنگ گذار و مسلط هستن که ارزش‌ها رو تعریف میکنن. داریوش آشوری همین مسئله رو اینطوری بیان میکنه که میگه آنچه گروه حاکم میگه به شکل عقل سلیم در میاد و زیر دستان اون رو بخشی از نظم طبیعی جهان خواهند دونست. نگاهی به دموکراسی، دین یا حتی اخلاقیات به عنوان نمونه به ما نشون میده که چطور ارزش‌ها توسط ابزار سلطه باز تعریف شدن.

من چه کسی هستم؟ تو بگو!

من چه کسی هستم؟ تو بگو!

خیلی وقتها یک لباسی رو می‌خریم و اوایل از پوشیدنش احساس خوب و زیبا بودن داریم. ولی بعد از مدتی که مد عوض میشه عموما این حس یا از بین میره یا با یک حس منفی جایگزین میشه.

این زیبایی یک چیز نسبی هست کاملا پذیرفته شده‌ست. یک کمدی قدیمی به اسم god must be crazy رو یادمه می‌دیدم. شخصیت اصلی یک آفریقایی از یک قبیله‌ست که از تمام دنیا دور هستن و تمام انسان‌هایی که دیدن همین افراد قبیلشون بوده. طی یک ماجرایی با یک سری آمریکایی برخورد میکنه و اولین واکنشش به دیدن بدن زن آمریکاییِ سفید پوست، یک واکنش منفیه و سفید بودن رو رنگ پریدگی و خیلی نا زیبا میدونه.

اساسا صنعت مد با تغییر دادن ارزش‌ها در چشم انسان‌هاست که پابرجاست. اگر مد نبود احتمالا ما در طول زندگی کمتر برای پوشاک هزینه میکردیم و به ندرت پیش میومد لباسی رو که پاره نشده نپوشیم. البته مد منحصر به پوشاک نیست. از ماشین و تلوزیون و موبایل گرفته تا ازدواج و دوست‌یابی‌هامون هم امروز تحت تاثیر مد قرار گرفته.

به خودیِ خود نمیشه گفت مد چیز بدیه. شاید از نگاه فلسفی یا حتی منطقی مدگرایی برای فرد خیلی توجیهی نداشته باشه. ولی به هرحال صنایع بسیار بزرگی بر این پایه شکل گرفتن و تعداد خیلی زیادی انسان به شیوه‌های مختلف زندگی و درآمدشون به مد بستگی داره. در چنین شرایطی خیلی ساده نمیشه راجع به خوب یا بد بودن یک مسئله اظهار نظر کرد. چون واقعیت ابدا مطلق نیست.

شاید از منظری مدگرایی، مصرف گرایی باشه. هرچقدر هم که بین این دو تا مفهوم بخوایم تمایز قائل بشیم در نهایت باید بپذیریم که مدگرایی به مصرف گرایی دامن میزنه. قبلا تا حدودی راجع به مصرف گرایی صحبت کردیم. الان قصد ندارم به این بحث بپردازم.

مد (به اون معنی که من اون رو به کار می‌برم) تحت تاثیر مفهوم کلی‌ترِ “رسانه‌” است. رسانه‌ها هستن که مد رو تعریف میکنن. رسانه‌ها به ما میگن چطور لباس بپوشیم و نپوشیم، چطور حرف بزنیم و نزنیم چه شکلی باشیم و نباشیم و….

مفهوم رسانه هم مثل فرزند کوچک‌تر خودش مد خاکستری‌تر از اینه که بشه چشم بسته اون رو مزمت یا تحسین کرد. اما به نظرم میشه در برخورد با رسانه آگاه‌تر بود.

یکی از مواردی که من اخیرا خیلی بهش توجه میکنم نقش رسانه در تصور ما از خودمونه. شکی نیست که امروز تلوزیون، فیلم‌ها، مجله‌ها و به طور کلی رسانه‌ است که تصور ما از زیبایی رو شکل میده. و همونطور که اول بحث گفتم به ما میگن امروز چه چیزی رو بپوشیم و چه کارهایی رو بکنیم تا فردی موفق، زیبا و باهوش باشیم.

یعنی ابتدا ارزش‌هایی رو برای ما خلق میکنن و بعد برای تحقق این ارزش‌ها در دنیای واقعی محصولاتی رو به ما ارائه میکنه. شاید در یک نگاه این مسئله کاملا واضح و بدون ایراد باشه. اما مسئله از جایی شکل مشکل به خودش میگیره که این تصویرها از انسان ایده‌آل شروع میکنن به صدمه زدن به جسم و روان ما.

تصور ما از زن زیبا روز به روز داره به یک زن بسیار لاغر و بلند نزدیک‌تر میشه. این تصویر سازی تا حدی پیشرفته که بسیاری از مدل‌ها برای لاغر شدن به شکل ترسناکی به خودشون صدمه میزنن. یکجا تعبیر جالبی دیدم میگفت زنان داخل بعضی از انیمیشن‌ها به قدری لاغر هستن که داخل بدنشون جایی برای ارگان‌های طبیعی یک انسان هم وجود نداره! وقتی تصویر زیبایی به این شکل تغییر پیدا میکنه به مرور باعث میشه خیلی از دخترها از بدن و ظاهر خودشون رضایت نداشته باشن. این مسئله در پسرها هم وجود داره. داشتن بدن عضلانی که امروز تبدیل به یک ارزش و نمادی از زیبایی شده نه با ورزش سالم و طبیعی که آوردن فشار‌های زیاد و مصرف انواع مواد مختلف ممکن هست. از طرف دیگه این مسئله باعث میشه انسان‌ها خیلی زود همدیگه رو هم با تغییر مد عوض کنن و به سراغ مدل‌های جدیدتر برن.

این تبلیغات فقط روی ظاهر نیست. مسئله مهم‌تر از ظاهر، سن هست. تا به حال چندتا زن میانسال رو به عنوان مدل لباس دیدید؟ چندتا فیلم یا سریال دیدید که یک زن میانسال شخصیت اصلی فیلم باشه؟

در مورد مردها هم شرایط همینقدر بغرنجه. مانور بیش از حد رسانه‌ها روی زنان و مردان جوان باعث میشه با افزایش سن حس عدم رضایت هم زیاد بشه. بسیاری از ما از افزایش سن ترس داریم. نگران از دست دادن زیبایی خودمون هستیم. نگران کچلی، چاقی و چروکی پوستمونیم. چرا که رسانه‌ها برای فروش محصولات خودشون به ما میگن که پوست خوب چروک نداره. زن زیبا چربی نداره. مرد جذاب موهای زیبایی هم داره. و زیبایی این چیزی‌ست که ما به شما میگوییم. باز هم میگم من الان قصد ندارم رسانه رو به دلیل تلاش برای ایجاد بازار برای محصولات مختلف مزمت کنم. اما تبلیغات در دراز باعث شده ما دیگه خودمون رو دوست نداشته باشیم. بدنمون رو دوست نداشته باشیم. حتی اطرافیانمون رو با معیارهای زیبایی که برامون تعریف شده انتخاب کنیم.

این مسئله لزوما بحث سن یا زیبایی نیست. مثلا ما کمتر توی رسانه‌ها یک زن یا مرد آسیای میانه رو می‌بینیم که به عنوان یک شخصیت زیبا، قهرمان یا مهم نمایش داده بشه. در دراز مدت در ذهن افرادی که تحت تاثیر رسانه قرار میگیرن تصویری از افراز قهرمان و موفق و زیبا شکل میگیره که با تصویر یک فرد آسیای میانه همخوانی نداره بنابراین این فرد شانس بسیار کمتری برای موفقیت در زندگی اجتماعی به عنوان یک شهروند جهانی خواهد داشت. بگذریم از اینکه احتمالا تحت همین تاثیرات این فرد تصویر منفی و عدم رضایت درونی‌ای نسبت به خودش خواهد داشت.

 

بررسی فیلم Nocturnal Animals

بررسی فیلم Nocturnal Animals

بین لیست فیلم‌هایی که منتظرشون بودم Nocturnal Animals (حیوانات شبگرد) اولویت زیادی داشت برام. دلیل اصلی این مساله Jake Gyllenhaal هست که خیلی از فیلم‌های اخیری که ازش دیدم فوق‌العاده بوده و انتخاب‌هاش به سلیقه فیلمیِ من خیلی نزدیکه. قبلا راجع به Nightcrawler صحبت کردیم.

داستان چند خطی Nocturnal Animals راجع به سوزان (با بازی Amy Adams) یک گالری‌دار ثروتمند و موفق و نه چندان خوشحال هستش که یک روز یک کتاب از شوهر سابقش ادوارد (با بازی جیک گیلنهال) دریافت می‌کنه. کتابی به اسم Nocturnal Animals از شوهری که نزدیک به ۲۰ ساله خبری ازش نداره…

فیلم بصورت موازی در سه خط زمانی مختلف روایت میشه. زمان حال، زمان داستانی داخل کتاب و زمان گذشته. توازی زمان به خودی خود به فیلم عمق میده چون معمولا چیزهایی بین این چند زمان مشترکه که برای درک درست داستان باید این اشتراکات رو پیدا کنیم.

یکی از ویژگی‌های فیلم‌های خوب، داستان گوییه. Nocturnal Animals توی این زمینه خیلی خوب عمل کرده. تمام صحنه‌ها و دیالوگ‌ها در اختیار داستان اصلی هستن. اول فیلم صحنه‌های زننده‌ای از زن‌های چاق و برهنه می‌بینیم. زن‌هایی با چکمه‌های سفید و آزین‌هایی قرمز. که رنگ‌ها نمادی از ثروت و شهوت هستن. زن نماد زیباییه و سوزان (به عنوان آرتیستی که این گالری رو برپا کرده) نشون میده که با وجود ثروتی که داره خوشحال نیست. نه تنها خوشحال نیست بلکه از درون مرده. این مرگ رو توی صحنه بعدی فیلم که با لباس سیاه و تنها توی گالری کنار جسدها نشسته متوجه میشیم.

اگر فیلم رو ندیدید بهتره بیشتر از این ادامه ندید چون داستان فیلم لوث میشه.

تاریکی و حس مرگ در سراسر فیلم وجود داره. حسی که بعدا خیلی بهتر دلیلش رو متوجه میشیم.

در ادامه نوشته‌های روی جعبه که نوشته Fragile (به معنی شکستنی که البته معنی سست، نازک و ضعیف رو هم میده) و سوزان رو می‌بینیم که برنامه‌ای کمدی نگاه می‌کنه بدون اینکه تغییر حالتی توی چهره‌اش رخ بده. اینا و صحنه‌های بعدی شرایط روحی سوزان و زندگیش رو نشون میده.

بعدا می‌فهمیم سوزان ۱۹ سال پیش ادوارد رو بخاطر ازدواج با همسر فعلیش (هاتن) ترک کرده و ادوارد کتاب تازه نوشته شده‌اش رو بعد از این همه سال برای سوزان فرستاده.

یکی از شخصیت‌های جالب فیلم شوهر همجنسگرای دوست سوزانه. دیالوگی داره که خیلی خوب دنیایی که سوزان در اون زندگی می‌کنه رو توصیف می‌کنه.

Carlos: Darling, you are a big success. No one really likes what they do.

Susan: Then why do we do it?

Carlos: Because we’re driven. Maybe a bit insecure. We get into things when we’re young and because we think they mean something.

Susan: And then we find out that they don’t.

سوزان شروع می‌کنه به خوندن کتاب و ما خیلی زود پرتاب میشیم وسط داستانی که ادوارد نوشته. شخصیت اصلی داستان (تونی) خوشبخت و خوشحال همراه با دختر و همسرش توی یک جاده وسط ناکجاآباد دارن میرن.

از این به بعد فیلم تمی خشن و حتی بعضا سادیستیک به خودش می‌گیره. یکسری آدم میان و شروع به آزار و اذیت مرد و خانواده‌اش میکنن. کم‌کم متوجه میشیم که احتمالا Nocturnal Animals یا حیوانات شبانه اینان.

مزاحما دختر و زن مرد رو میدزدن و خودش رو هم وسط بیابون رها می‌کنن. البته بعدا برای کشتنِ مرد میان ولی مرد میترسه و پشت سنگ پنهان میشه.

مادامی که داستان کتاب پیش میره فلش‌بک‌هایی هم به گذشته زندگی ادوارد و سوزان زده میشه. نحوه آشنایی و ازدواجشون. اینکه ادوارد شخصیتی خیلی رومانتیک، حساس و به زعم مادر سوزان ضعیف داشته.

ادوارد و تونی رو جیک گیلنهال بازی می‌کنه و از اینجا میشه فهمید در واقع هر دو یکنفر هستن. کما اینکه بعدا هم توی صحنه‌ای که سوزان به ادوارد انتقاد میکنه که چرا راجع به خودت می‌نویسی، ادوارد میگه همه همینکارو می‌کنن.

پس باید بدونیم داستان کتاب در واقع داستان زندگی ادوارده. ادوارد به این شکل چیزی که بهش گذشته رو توصیف می‌کنه. اما مگه چه اتفاقی افتاده؟

جواب توی گذشته‌ست. مادر سوزان مخالف ازدواجش با ادوارده چون معتقده بعد از چند سال سوزان دلش تمام این بورژواهای زندگی رو خواهد خواست و ادوارد کسی نیست که بتونه همچین زندگی‌ای رو براش بسازه.

اما سوزان که ابدا دوست نداره مثل مادرش باشه با ادوارد ازدواج میکنه و بعد از چند سال متوجه میشه که حق با مادرش بوده. با هاتن آشنا میشه و ادوارد رو ترک می‌کنه.

بعد از این ماجراها یک صحنه خیلی زیبا داریم. جایی که متوجه میشیم Nocturnal Animal در واقع سوزانه. دوست سوزان میاد پیشش و از اینکه باز نخوابیده سوال میکنه و سوزان هم میگه که این بیخوابی چیز جدیدی نیست و همسر سابقش (ادوارد) بهش میگفته Nocturnal Animal  به معنی حیوان شبگرد. این صحنه نشونه‌های زیادی هم داره. مثلا رنگ موهای سوزان و آرایشش که خیلی شبیه به نوعی روباهه که به عنوان Nocturnal Animal شناخته میشه و به نظرم این تشابه عمدیه.

تم قرمز این صحنه، زن برهنه تابلو و مو و لاک قرمز سوزان توی یک لباس سفید مجددا یادآور صحنه‌های اولیه فیلمه. گالری سوزان که گفتم راجع به مرده بودن سوزان در این زندگی اشرافی هست. مرده بودنی که خودش هم با جملات زیر بهش اعتراف می‌کنه.

Do you ever feel like your life has turned into something you never intended?

این جا دیگه متوجه میشیم منظور از Nocturnal Animals سوزان هست. و دقیقا مثل سه تا شخصیت قاتل فیلم سوزان هم همسر و بچه‌ی ادوارد رو کشته. بچه‌ش رو در یک صحنه نشون میده سقط کرده و همسرش هم خود سوزان هست که وقتی انتخاب می‌کنه با ادوارد نباشه این قتل رو انجام میده.

لحظه شیرین انتقام

در ادامه تم فیلم یک مقدار عوض میشه. در اولین صحنه گاوی رو می‌بینیم که تیر بارون شده و سپس تابلویی که روش نوشته REVENGE. دیوارها، تابلو و حتی لباس‌های زنی که وارد صحنه میشه همه سیاه و سفید هستن. سیاه و سفید نمادی از خیر و شر هست.

این خیر و شر و نماد گرایی وقتی بیشتر مشخص میشه که داخل اتاق افرادی که لباس‌های سیاه پوشیدن رای به اخراج کردن یک کارمند میدن در صورتی که سوزان که اینجا لباس سفید پوشیده و نمادی از خیر هست نظر قبلی خودش رو عوض میکنه و مانع اخراج اون شخص میشه. این اتفاقات وقتی میفته که سوزان دائما داره به درد و رنج تونی داخل داستان فکر می‌کنه.

این چرخش خیر و شر بعد از دیدن تابلوی انتقام خیلی شبیه پشیمونی یکی از قاتل‌های داستان در آخر ماجراست. پشیمونی‌ای که البته سودی نداره..

بعد صحنه زیبای دعوای تونی با ری رو می‌بینیم. بلافاصله کتاب از دست سوزان میفته و میریم به گذشته و جر و بحث ادوارد و سوزانو داریم. اینجا خود سوزان هم متوجه میشه که احتمالا Nocturnal Animals کسی جز خودش نیست..

این پرش از داستان کتاب به گذشته ادامه پیدا می‌کنه و ارتباط شخصیت‌ها و صحنه‌های داستان و زندگی ادوارد کاملا روشن میشه.

کارآگاه داخل داستان به نظرم نمادی از کتابِ ادوارد هست. توی واقعیت ادوارد به وسیله کتاب انتقام خودش رو از سوزان می‌گیره و داخل فیلم کارآگاه که (احتمالا مثل حرفه نویسندگی ادوارد) چیزی برای از دست دادن نداره، وسیله انتقام جویی از حیوانات شبگرد میشه.

برخورد پرنده با شیشه سوزان رو یاد بچه‌ی خودش و ادوارد میندازه که بدون اطلاع ادوارد اون رو سقط کرده بود و اینجا سیاه بودنش برای ادوارد مسلم میشه. برای همین ادوارد هم مثل تونی برنامه‌ای برای انتقام میکشه.

تونی، رِی رو پیدا میکنه و در آخرین لحظه تصمیم میگیره ضعیف نباشه و به رِی شلیک میکنه. و برای همیشه رِی رو از زندگیش حذف می‌کنه. کاری که ادوارد هم انجام میده.

سوزان با لباس سبز که نشونه‌ای از زندگی دوباره‌ست سر قرار با ادوارد حاضر میشه ولی ادوارد سر قرار حاضر نمیشه چون قبلا سوزان رو کشته، گرچه ضربه‌ای که سوزان وارد کرده احتمالا باعث مرگ خودشم هم شده…

پی‌نوشت۱: چون چشم راست تونی زخمی نشد یک مقداری بعید میدونم ولی چشم زخم شده‌ میتونه بیانی از چشم حورس نمادی از فداکاری، محافظت یا غضب هم باشه.