مرثیه‌ای برای یک شاهکار

فصل پنجم house of cards رو تازه دیدم. اگر ندیدید خوندن این پست سریال رو اسپویل میکنه.

بعد از رفتن Beau Willimon نگرانی‌هایی داشتم که فیلم از مسیر خودش خارج بشه و الان دیدم که متاسفانه این اتفاق افتاده. این فصل از house of cards برخلاف اینکه خیلی تلاش کرده بود ساختار خودش رو حفظ کنه شاید فقط توی اپیزود اول موفق بود این کارو کنه.

به نظرم نویسنده‌ها انقدر سرگرم ایجاد پیچ خوردگی‌ (twist) بودن که فراموش کردن دارن یک سریال سیاسی، درام می‌سازن نه یک فصل جدید از game of thrones.

به نظرم بزرگترین ضعف این فصل شخصیت Claire بود که سعی داشت به هر قیمتی شده از قامت Lady Macbeth در بیاد و اولین رئیس جمهور زن آمریکا بشه! چرا سازنده‌ها فکر کردن به یکباره نگاه کردن کلیر به دوربین و صحبت کردنش با بیننده میتونه پذیرفتنی باشه جای سوال داره برای من. یکی از بزرگترین ایرادات سریال‌های آمریکایی اینه که بعد از موفقیت اولیه با بررسی نظرات بیننده‌ها سعی می‌کنن جهت سریال رو مطابق میل اون‌ها پیش ببرن. ایده رئیس جمهور زن و شخصیت‌هایی مثل Usher و Davis هم از دل همین نظر سنجی‌ها بیرون میاد.

قبل از این فصل Beau Willimon سازنده سریال از house of cards خداحافظی کرد و James Gibson و Frank Pugliese جاش رو گرفتن. اینکه این خداحافظی نتیجه تمایل به تغییر جهت سریال بوده یا بعد از رفتن بیو ویلیمون مسیر فیلم عوض شده رو نمیدونم اما هرچی که بوده نتیجه‌اش کاملا ملموسه.

جدای از این تغییر جهت کلی و کیفیت ساخت house of cards که کاهش زیادی داشته، شخصیت پردازی هم که یکی از مهمترین مزایای سریال بود افت کرده. از تغییر توی شخصیت‌های قبلی سریال گرفته تا شخصیت‌های جدید که معرفی شدن همگی دچار مشکلاتی بودن. بدترین شخصیت به نظرم Usher بود که یک دفعه از ناکجا اومد و به شکل عجیبی هم از همه چیز سر در میاورد. چطور چنین شخصیت تاثیرگذاری تا این لحظه که فرانک کل سیستم سیاسی کشور رو دگرگون کرده بود خودشو نشون نداده و یکباره پیدا شده جای سوال داره. Usher آمیخته‌ای از Doug و Francis هست که قراره هم کاریزمای فرانسیس و هم خونسردی و کاربلدی داگ رو داشته باشه.

اصلا جدای شخصیت آشر کل سریال به سمتی حرکت میکنه که همه شخصیت‌ها رو شبیه به هم می‌کنه. توی فصل‌های قبل هم شخصیت‌های قدرت طلب مثل remy danton و jackie sharp داشتیم ولی هر کودوم شخصیت پردازی شده بودن و تفاوت‌های زیادی داشتن ولی این فصل Conwayها هم بیشتر به underwoodها شبیه شدن تا خودشون توی فصل‌ قبل. شخصیت Jane Davis هم باز به شکل غیر قابل باوری تاثیرگذار و قدرت طلب به تصویر کشیده شده بود. توی فصل‌های قبلی حتی خود فرانک هم وقتی میخواست تغییر کوچیکی داخل یا خارج کشور بده مدت‌ها درگیر بود و نقشه میکشید و برنامه‌ریزی میکرد ولی حالا یک شخصیتی به سریال اضافه میشه که وقتی دلش میخواد میتونه تروریست‌ها رو توی خاورمیانه پیدا و نابود کنه. یا اینکه یک شخصیت مهم برای دولت روسیه رو خیلی راحت بدزده و بیاره آمریکا بدون اینکه پتروف کوچکترین واکنشی نشون بده!

خط داستانی هم متاسفانه خنده‌آور و مسخره شده بود. از صحنه‌های خنده‌داری مثل هل دادن کتی و کشتن تام و ول کردن جنازش توی خونه Usher هم بگذریم از این چرخش داستانی عجیب که یکهو آخر فصل فرانک فهمید که تا امروز اشتباه میکرده و قدرت اصلی توی بخش خصوصیه نمیشه بی‌تفاوت رد شد! یعنی ۳۰ سال داخل کاخ سفید متوجه نشده بود که قدرت اصلی کجاست؟ کسی که فصل اول فهمیدیم مهمترین عامل پیروزی Walker بوده، کسی که برنامه‌ریزی میکنه تا رئیس جمهور وقت عزل بشه و خودش جاش رو بگیره، کسی که سال‌ها توی بالاترین سطح سیاسی کشور فعالیت میکرده و با شرکت‌هایی مثل SanCorp نمیدونسته که قدرت اصلی کجاست و تا امروز داشته به اشتباه تلاش میکرده که رئیس جمهور بشه!

متاسفانه شخصیت فرانک هم دیگه قدرت قبلی رو نداره. قبلا با شخصیتی زیرک و حیله‌گر روبرو بودیم که با نقابی به صورت در مقابل آدم‌های مختلف ظاهر میشد و با فریب دادنشون به اهداف خودش میرسید. اما این رویه تغییر زیادی کرده تا جایی که دیگه آندروود بیشتر با تهدید و عصبانیت سعی می‌کنه دیگران رو متقاعد کنه. این رویه در مورد Claire حتی آزاردهنده‌تره. مثلا صحنه‌ای که با donald blythe بحث می‌کنه واقعا فکر می‌کنه با توهین کردن به همسر مرده دونالد میتونه راضیش کنه؟ کلا به نظر من اغراق در مورد شخصیت کلر خیلی زیاد شده. از تحسین زیباییش گرفته تا رفتارهای سیاسیش در برابر رئیس جمهور روسیه و افراد داخل کاخ سفید.

مسئله بعدی شکستن دیوار چهارم یا همون صحبت کردن مستقیم آندروود با بیننده‌هاست. فصل اول وقتی فرنسیس به دوربین نگاه میکرد و صحبت می‌کرد واقعا صحنه‌ای خاص و ناب ساخته میشد. این رویه نگاه به دوربین توی فصل دوم خیلی کمرنگ شد ولی تو فصل‌های بعدی کمی بهتر شد. اما این فصل به قدری فرانک لوث و بچگانه دیوار چهارم رو میشکست که بعضی وقت‌ها دوست داشتم فیلم رو بزنم جلو. صحبت‌های بی دلیل و طولانی و متوقف کردن روند فیلم برای صحبت کردن با بیننده اصلا جالب نبود. بدتر از همه هم وقتی بود که Claire با دوربین صحبت کرد. فکر می‌کنم این هم از همون نکاتی بود که به دلیل اینکه نظر سنجی‌ها نشون میداد طرفدارای سریال دوست دارن به شکل اغراق آمیزی به فیلم اضافه شده بود.

ای کاش house of cards هم مسیری مثل breaking bad رو طی میکرد و یک خط داستان مشخص با شخصیت‌هایی پرداخته شده رو طی میکرد تا به سرانجام برسه. البته سریال هنوز هم ارزش خیلی زیادی برای دیدن و سرگرم شدن داره و هم پیچش داستانی خوبه. با اینکه اغراق در نقش‌ها زیاد شده هنوز دیدن کوین اسپیسی با نیات شیطانیش لذت بخشه و رابین رایت هم مثل همیشه خیلی خوب بازی کرده. اما دیگه خبری از لایه‌های عمیق داستان و فضاسازی قوی که در فصل‌های اول می‌دیدیم نیست.

هنوز هم معتقدم چهار فصل قبلی سریال در مجموع بهترین سریالی بودن که تا به امروز ساخته شده ولی فصل پنج به روح اصلی اثر وفادار نبود و این اثر بزرگ رو به سراشیبی سقوط هدایت کرد.

2 نظر در “مرثیه‌ای برای یک شاهکار

  • تیر ۷, ۱۳۹۶ در ۵:۳۰ ب.ظ
    پیوند یکتا

    سلام ؛ امروز به طور اتفاقی و با جستجو در مورد نمادگرایی در هنر به سایت شما برخوردم و خیلی خوشحالم از این اتفاق دو مطلب از مطالب شما رو خوندم و لذت بردم و قطعا روزانه به سایتتون سرخواهم زد . امیدوارم موفق باشید و همیشه مطالب خوب و خواندنی بنویسید . باتشکر فراوان .

    پاسخ
  • تیر ۱۷, ۱۳۹۶ در ۱۱:۱۱ ق.ظ
    پیوند یکتا

    طاهر عزیز سلام
    شخصاً دوستدار سریال دیدن نیستم، هیچ سریالی رو هم دنبال نمی کردم تا وقتی که شما گفتی این سریال فوق العاده س، برای همین فصل اولش رو نگاه کردم و جذبش شدم، تا پایان فصل چهار نگاه کردم، فصل پنج رو هم می‌خواستم نگاه کنم که با مطلب شما دست و پام شل شد، البته نگاه خواهم کرد و از شما بابت این پیشنهاد سریالی سپاسگذارم.
    فقط چند نکته رو در مورد دید خودم به سریال عرض کنم:
    ۱- برای من این سریال بخش های گنگ زیادی داشت، بخش هایی که به خاطر ناآشنایی من با فرهنگ و سیاست امریکا بود، این مشکل رو توی برخی از فیلم های دیگه مثل the big short هم داشتم، گاهی اوقات متوجه منظور و جایگاه آدمها نمی شدم.
    ۲- در مورد صحبت کردن کلر با دوربین، من خوشحالم (البته توجه دارید که من هنوز فصل پنجم رو ندیدم) خیلی وقت ها در فصل های قبلی با خودم می گفتم که که الان باید کلر رو به دوربین حرف بزنه و نمی زد، باید مقصودش رو بگه باید یه توضیح بده، باید بیننده رو آرام و یا برعکس، مضطرب کنه، ولی هیچ وقت این اتفاق روی نداد، کمبودی که در فصل ۵ جبران شده و باید نتیجه اش رو دید.
    ۳- من کلا به داستان به صورت سنتی نگاه می کنم، داستانی که شروع، اوج و پایان مشخص دارد، برای من فصل چهار این سریال به دلیل مشخص نبودن شروع و پایان مناسب دوست داشتنی نبود و اصلا جدا شدن از فصل سوم به عنوان یک فصل جدا را درک نکردم، مشکل شخصیت پردازی تا حد زیادی در همین فصل بروز کرده، تهدید های گاه و بی گاه فرانک از این فصل زیاد شده، شخصیتی مثل جکی شارپ و رمی دانتون عوض شدند، ضعیف شدند و احساس می کنم، هیجان ها و غافلگیری های کلی سریال در فصل آخر کم تر شده بود.
    خیلی طولانی شد. ببخشید. شاید در فرصت مناسب تر در موردش بحث کردیم.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *