پرحرفی‌هایی به بهونه‌ی چند روز کم حرفی

نمیدونم فقط من اینجوریم یا بقیه هم هستن، یک وقت‌هایی هست به طور عجیبی بی‌کارم مثلا ماه گذشته فقط باید هفته‌ای دو روز دانشگاه می‌رفتم که اون هر از چندگاهی تشکیل نمی‌شد. در مقابل این دوهفته به قدری سرم شلوغ شد که پریشب برای اولین بار توی این مدت یک خواب بیشتر از ۴ ساعت نصیبم شد. حتی ناچار شدم پروژ‌ه‌ای که برای کاهش خدمت سربازی بهم پیشنهاد شده بود رو رد کنم، تصمیمی که امیدوارم بعدا پشیمون نشم.

خلاصه الان هم که دارم اینجا مطلب می‌نویسم هنوز خیلی کار دارم ولی برای اینکه کمی از این فضا دور بشم و هم اینکه جو انتخاباتی حاکم بر صفحه اول وبلاگو بشکنم گفتم شاید بد نباشه یک چیزی بنویسم.

کتاب لبه تیغ رو هفته پیش خوندم خیلی کتاب تاثیرگذار و خوبی بود. اتفاقا صبح همون روزی که کتاب رو تموم کرده بودم توی کلاس مدیریت استراتژیک که جلسه آخر هم بود این بحث پیش اومد که استراتژی‌تون برای زندگی چیه و هرکسی میرفت از استراتژیش میگفت.

من گفتم که به نظرم علی‌رغم تمام شباهت‌هایی که انسان و سازمان دارن ولی یکی نیستن و نمیشه به همون شکلی که برای سازمان استراتژی و هدف تعیین می‌کنیم برای انسان هم این کار رو بکنیم. فکر می‌کنم آدم‌ها بیشتر میتونن یکسری اصول داشته باشن تا استراتژی سازمانی. اینکه این اصول خودش یک نوع استراتژی هست رو البته من قبول دارم ولی چیزی که توی کلاس مطرح بود یک استراتژی سازمانی و مرحله به مرحله برای کل زندگی بود. البته بعد از کلی بحث با من که میگفتم آدم میتونه حتی هیچ استراتژی‌ای نداشته باشه و مثل لاری توی کتاب فقط ول بگرده این اصل بنا نهاده شد که استراتژی نداشتن هم خودش یک استراتژیه، پس هرکسی استراتژی داره و باید داشته باشه و…

من خیلی درگیر لفظ نیستم. حالا اینکه استراتژی نداشتن یک استراتژی هست یا نه چندان مهم نیست چون در نهایت اون فردی که استراتژیش بی‌استراتژی بودنه (!) احتمالا قائل به این مسئله نیست. اما همیشه هم نمیشه ساده از کنار این برچسب‌ها گذشت. توی همین بحث یکی از طرفین بود که اصرار داشت نه تنها هرکسی استراتژی‌ای داره بلکه اساسا میشه چارچوبی برای موفقیت در این قالب تعریف کرد. اینجاست که من با کل بحث مشکل پیدا می‌کردم. اینکه دنبال قالبی برای موفقیت و خوشحالی و پیروزی باشیم. نه اینکه بگم نباید برای زندگی چارچوب داشت اما اینکه کیفیت‌های انسانی رو بخوایم در قالب‌های سازمانی تعریف کنیم به طور کل انسانیت رو کنار خواهیم گذاشت. درسته که دنیا جز نزاعی برای بقا نیست اما آیا توقع زیادی از موجود خودآگاهی مثل انسانه که بخوایم فراتر از بقاء و موفقیت‌های سازمانی رفتار کنه؟ آیا واقعا تمام این رفتارهایی که ما در حق خودمون و دیگران می‌کنیم برای بقاست؟ اصلا مگه چیزی هم توی این دوره بقا ما رو تهدید می‌کنه؟ به نظرم این نگاه فقط توجیهی برای رفتارهای خودخواهانه آدم‌ها در قبال طبیعت، خودشون و سایر موجوداته.

یک بحث دیگه هم مطرحه که وقتی تمام عوامل رو بیرونی می‌کنیم دیگه جایی برای خودمون نمیمونه. مثلا خیلی از ما برای موفقیت پارامترهای بیرونی در نظر می‌گیریم. پارامترهایی که احتمالا جامعه به ما تحمیل کرده. وقتی عامل خوشبختی بیرونی شد دیگه اراده و احساس فردی آدم ارزشش رو از دست میده. دیگه جامعه‌ست که باید بگه شما خوشبخت هستید یا نه. حتی برای اکثریت این جامعه‌ست که باید تعیین کنه حق دارن کسی رو دوست داشته باشید یا نه. آیا از نظر سن و قد و چهره و وضع مالی و موقعیت اجتماعی و…. به هم میخورن؟

به شخصه این چالش بزرگ رو دارم که دوست ندارم جامعه‌م بهم بگه چه چیزی خوب و چه چیزی بده. نه فقط چون تاریخ هم نشون داده هرجا تعداد خیلی زیادی از مردم روی یک نظر توافق دارن اون مسئله غلطه! بلکه بیشتر به این دلیل که جامعه و افراد اون منافع خودشون رو بر منافع فردی من ترجیح میدن. پس چرا باید اجازه بدم برای من تصمیم بگیرن؟ البته من دارم در خصوص مسائل شخصی و و در سطح فردی اظهار نظر می‌کنم. البته که منافع جمعی یک جامعه بر منافع فردی افراد ارجحیت داره، چرا که در نهایت سود کلی رو بیشینه می‌کنه. اما فکر کنم واضحه که این دو مسائل کاملا متفاوتی هستن.

تازگی‌ها یک فیلم دیدم که خیلی خوشم اومد. Captain Fantastic. شاید بعد از کتاب و بحثی که کردم خیلی بی‌ربط نباشه یک مقداری هم از این فیلم صحبت کنم. فکر کنم اگه از تمام حرفام بتونم یک نتیجه بگیرم اینه که ما برخلاف تصورمون جواب سوالات رو نداریم. اکثر ما (از جمله خودم) همیشه طوری زندگی و رفتار می‌کنیم انگار پاسخ تمام سوالات رو داریم. انگار که حقیقت رو پیدا کردیم. منظورم از حقیقت خدا و منشا حیات و اینا نیست. حقیقت هرچیزی میتونه باشه. وقتی ما با اطمینان از رفتار کسی انتقاد می‌کنیم در لفافه این مفهوم متبادر میشه که من میدونم درست چیه و تو چون درست عمل نکردی نقد بهت وارده. همیشه هم با تعجبت به دیگران نگاه می‌کنیم که چقدر ابله هستن همه که نمیتونن حقیقت رو ببینن. چرا که فکر می‌کنیم با فرض‌ها و ورودی‌های صحیح و یکسان یک خروجی حاصل میشه و اون هم چیزیه که من بهش رسیدم. این که بپذیریم با همین شرایط میشه به نتایج دیگه هم رسید برای اکثریت غیرقابل پذیرشه.

البته نه در کلام در عمل. یک چیز جالبی می‌‌خوندم نوشته بود ۸۰ درصد ایرانی‌ها خیلی کم مطالعه هستن و تنها ۲۰ درصد هستن که در اندازه یا بیشتر از میانگین‌های جهانی مطالعه می‌کنن و ۹۰ درصد ایرانی‌ها هم تصور می‌کنن که توی این ۲۰ درصد هستن. ما در کلام و حرف خیلی می‌تونیم روشن‌فکر و درستکار باشیم اما معیار عمله.

راجع به اینکه برامون سخته بپذیریم اشتباه می‌کنیم این ویدیوی تد شاید دیدنش خالی از لطف نباشه.

راجع به فیلم می‌خواستم صحبت کنم. این خانواده نه به شکل پذیرفته شده و رایج که به شیوه خاص خودشون زندگی می‌کنن. وقتی فیلم رو دیدم کمی یاد لاری افتادم که نپذیرفت به سنت‌های رایج تن در بده. سر کار آبرومند نرفت و به جامعه‌اش کمک نکرد پیشرفت کنه در عوضش رفت تا جواب سوالاتش رو پیدا کنه. مثل بن که بچه‌هاش رو برخلاف سنت‌های رایج جامعه‌اش بزرگ میکرد.

فکر می‌کنم یک طغیان‌گری نهفته توی ذات همه ما آدم‌ها وجود داره. برای همین هم هست که افراد طغیان‌گر خیلی راحت میتونن تبدیل به قهرمان‌هامون بشن. شاید همه دوست داریم میتونستیم ما هم روزی علیه خودمون و قوانین خود ساختمون که دست و پامون رو بسته شورش کنیم. تا کسی بشیم که دوست داریم و طوری زندگی کنیم که دوست داریم، زندگی‌ای که به قولی از fight club جرات نداریم زندگیش کنیم.

2 نظر در “پرحرفی‌هایی به بهونه‌ی چند روز کم حرفی

  • خرداد ۱۱, ۱۳۹۶ در ۱۲:۴۵ ب.ظ
    پیوند یکتا

    به نظرم همه ما تو یه مقطعی از زندگیمون به این فکر میکنیم که چرا اون طوری که دلم میخواد و بهش اعتقاد دارم زندگی نمیکنم. حداقل برای من که این اتفاق افتاده. ولی مهم اینه که حتی در زمان طغیان هم انقدر محکم باشی که از موضعت کوتاه نیای و اجازه ندی جهت دهی جامعه تو رو مغلوب کنه ❤

    پاسخ
  • خرداد ۱۳, ۱۳۹۶ در ۴:۱۹ ب.ظ
    پیوند یکتا

    من فکر کنم به خاطر اینکه راه آسون تر اینه که مثل بقیه رفتار کنیم اکثر افراد به این سمت می رن. وقتی که به خوای بر خلاف باور بقیه رفتار کنیه که مجبوری کلی انرژی بزاری و اول خودت بعدش بقیه رو توجیح کنی. و معمولا هم کسایی که این کارو می کنن ان که به جایی می رسن. گرچه من فکر کنم تا الان جز دسته ی آدمای با جسارت نبودم 🙁 .

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *