گذشته

خیلی که بچه بودم یه وبلاگی داشتم که مطلب مینوشتم. بعد سال‌ها این وبلاگ حذف شده بود. ولی امروز یه سایت پیدا کردم که اطلاعات قدیمی وبلاگمو رو کش (cache) کرده بود و تونستم بعضی از پستارو بخونم.

واقعا خیلی حس عجیبی داشت. اولین حسی که بهم دست داد احساس حماقت بود. این که واقعا این کلمات رو نوشته بودم و منتشر کرده‌ بودم.

بعد یک لحظه به این فکر کردم که نکنه الان هم همون حمافت رو به نوع دبگه‎ای دارم؟

فکر میکنم باید خوشحال بشم اگه یه روزی این نوشته‌ها رو بخونم و احساس کنم وای این مزخرفات چیه من نوشتم؟ چون احتمالا پیشرفت داشتم.

همیشه قبل از اینکه بنویسم راجع به آدما بدتر قضاوت می‌کردم. مثلا نوشته‌های یک نفر رو میخوندم و میگفتم چقدر سطحی فکر میکنه این آدم. ولی وقتی خودم نوشتم فهمیدم خیلی اشتباه می‌کردم. اینکه نوشته دیگران رو بخونی و راجع بهش قضاوت کنی خیلی سا‌ده‌ست ولی وقتی خودت هم دست به قلم میشی می‌بینی برخلاف فکری که میکردی حرف چندانی برای گفتن نداری.

 

توی همین وبلاگ هم خیلی شده بنویسم و پاک کنم. اوناییم که منتشر میکنم برای این نیست که ازشون راضی هستم، فقط هر از چندگاهی احساس می‌کنم باید حرفی بزنم. بعضی حرف‌ها رو تا به قضاوت عموم نذاری نمیتونی محک بزنی.

من از نوشتن یاد می‌گیرم که بی‌سوادم. تا وقتی توی ذهنم یک ایده رو دارم به نظرم خیلی کامل و درست میاد. اما همین که میخوام اون رو به قلم بیارم متوجه میشم چقدر افکار نامتوازن و بعضا متناقضی راجع به یک مسئله دارم.

یک اتفاق دیگه هم افتاد امشب. بعد از اینکه وبلاگ قدیمی رو خوندم رفتم سراغ یار قدیمی، یاهو مسنجر. یادش بخیر. چه شب‌هایی که پای یاهو صبح شد.

یکسری از چت‌های قدیمی رو هم خوندم. واقعا حس عیجیبیه. گذشته بخشی از وجود آدمه که وقتی بهش بر میگیردی می‌بینی هنوز وجود داره. هرکاری که در گذشته انجام میدیم جزئی از ما میشه و تا همیشه توی زمان خودش به حیات ادامه میده.

عشق‌ها و نفرت‌های قدیمی همه هنوز به همون شکل اونجا بودن. انگار نه انگار سال‌هاست از اون اتفاقات گذشته.

شاید بهتر باشه به خیام گوش کنیم وقتی میگه:

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن             فردا که نیامده ست فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن            حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

شایدم بد نباشه گاهی برگردیم به گذشته.

شدیدا هوس کردم با بعضی از دوستای قدیمی تماس بگیرم و صحبت کنم ولی نمیدونم فردا صبح هم همین حس رو دارم یا نه. یکی از ترس‌های بزرگ روبرو شدن با آدمای قدیمی اینه که ما دوست نداریم قبول کنیم که تغییر کردیم. چون بعدش باید بپذیریم که قبلا اشتباه می‌کردیم. و کسی دوست نداره اشتباه بکنه.

همیشه پذیرش اشتباه هم نیست. به هر حال نظرات ما طول زمان تغییر میکنه و وقتی پیش آدمای قدیمی هستیم احساس دو رویی ممکنه بهمون دست بده. اینکه حرف امروز و دیروزمون یکی نیست.

پی‌نوشت: من همیشه علاقه خاصی به گذشته دارم. شاید دلیلش کودکی خوبیه که داشتم. شایدم صرفا مثل شخصیت‌های فیلم Midnight in Parisـه وودی آلن فک میکنم. اما هر دلیلی که داشته، معمولا هر از چندگاهی سراغ گذشته‌ها میرم و چند ساعتی از زمان جدا میشم.

یک نظر در “گذشته

  • آذر ۲۴, ۱۳۹۵ در ۱۱:۵۶ ب.ظ
    پیوند یکتا

    طاهر عزیز
    من با گذشته خیلی درگیر هستم و حس و حال شما رو تا حد زیادی درک می کنم، اتفاقا از نوشتن هم لذت می برم و موافق کار شما برای نوشتن فکر ها (جهت منظم سازی اونها هم) هستم.
    اما گاهی یک بوی خاص، مثل بوی غذایی که توی راه پله ساختمون پیچیده، بوی داشبورد پیکان، بوی کتاب نو و … من رو پرتاب می کنه به سال های دوری که این بوها بیشتر به مشام می رسید، فکر می کنم این ارتباط با حس نوستالژی بویایی رو خیلی ها داشته باشن.
    کاش یه مطلب هم در این مورد کار کنی.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *