سریال Game of Thrones

سریال Game of Thrones

چند سالیه که حرف از سریال که میشه معمولا اسم Game of Thrones هم وسط میاد. و البته توی تمام این سال‌ها من این سریال رو ندیده بودم. همون اول که اومده بود یک قسمت دیدم و به نظرم خیلی جالب نیومد برای همین ادامه ندادم. اما تعریف‌ها به قدری زیاده از این سریال که تصمیم گرفتم دوباره شانسی بهش بدم و این بار تا آخرش رو دیدم. البته باز هم قسمتهای اول خیلی لذت نمی‌بردم اما شنیده بودم که بهتر میشه و به همین امید هم ادامه دادم و البته نا امید هم نشدم.

برای کسایی که ندیدن باید بگم سبک سریال تخیلی و فانتزی هستش. ماجرای سریال توی گذشته دور توی وستروس که یک سرزمین خیالیه اتفاق میفته. کلا سریال یک تمِ تاریخی‌طور هم داره. فکر می‌کنم یکی از بزرگترین دستاوردهای Game of Thrones هم همینه که با اینکه داستانی خیالی رو تعریف می‌کنه تا حدِ خوبی به جزئیات، مکان‌ها و وقایع بپردازه که بیننده‌ی بتونه تصور کنه این اتفاقات در یک برهه زمانی می‌تونسته افتاده باشه (البته لازمه خیال‌پردازی رو هم چاشنی تصوراتمون کنیم)

Game of Thrones اتفاق‌ها رو بدون سانسور و خیلی واقعی نشون میده. این مسئله از طرفی نقطه قوت سریاله. باعث میشه باورپذیرتر جلوه کنه و آدم بیشتر دوست داشته باشه ادامه‌اش رو ببینه چون مثل دنیای واقعی همیشه آدم‌های خوب و مهربون برنده نیستن و نمیشه حدس زد قرار هست چه اتفاقی بیفته. از طرفی هم باعث شده سریال خشونت زیادی داشته باشه. دیدن صحنه‌های بریده شدن دست و سر و تجاوز به وفور توی سریال وجود داره. از طرف دیگه صحنه‌های برهنگی و انواع رابطه جنسی هم در سریال به وفور دیده میشه که البته به غیر از فصل اول تمام این موارد طوری هستن که به پیش بردن داستان کمک میکنن.

یکی از بهترین جنبه‌های Game of Thrones اینه که سعی نمی‌کنه قهرمان پروری کنه. البته این مسئله توی فصل‌های آخر یک مقداری کمرنگ شده بود که به نظرم خوب نیست ولی در کل تا جای ممکن سریال از قهرمان درست کردن خودداری می‌کنه. و توی این زمینه تا حدی پیش میره که خیلی از مهمترین شخصیت‌های سریال رو خیلی راحت حذف می‌کنه. کلا سریال به وارد کردن شوک‌های یهویی به بیننده شهرت پیدا کرده. بخصوص در فصل‌های اول به قدری این کار رو به زیبایی انجام میده که بعضا تا مدتی آدم باورش نمیشه فلان شخصیت به این سادگی مرد، اتفاقی که توی دنیای واقعی هم میفته.

صحنه‌های جنگ و درگیری هم توی سریال خیلی خوب کار شده. به خصوص فصل ۶ و ۷ جنگ‌هایِ خیلی شلوغ و زیبایی دارن. این صحنه‌ها منو خیلی یاد اربابِ حلقه‌ها مینداخت.

در مورد شخصیت پردازی به نظرم اوایل خیلی خوب نبود ولی کم‌کم بهتر شد. اما هنوز هم ضعف‌های قابل توجهی توی شخصیت‌پردازی‌های فیلم میشه پیدا کرد. البته اگرچه شخصیت‌ها توی سریال خیلی عمیق و دقیق نیست اما Game of Thrones یک کار جالب کرده. توی سریال با تعداد خیلی زیادی شخصیت مهم و داستان موازی مواجه هستیم. به طوری توی هر اپیزود چندین داستان مختلف که حتی ممکنه ارتباطی هم به هم نداشته باشن رو می‌بینیم. مشابه این مسئله رو تا این حد من توی هیچ سریالی قبلا ندیده بودم.

نقطه قوت دیگه‌ی سریال موسیقی متن‌های خیلی خوبشه. موسیقی مورد علاقه من Light of The Seven هست که زیاد هم بهش گوش می‌کنم. فکر می‌کنم برای فصل ششم بود.

خیلی‌ها میگن Game of Thrones بهترین سریال تاریخه. برای من اینطوری نیست. به شخصه Breaking Bad و House of Cards یا Black Mirror رو خیلی قوی‌تر و عمیق‌تر از این سریال می‌دونم. فکر می‌کنم اینکه چه کتاب، فیلم یا سریالی بهترینه بیشتر شخصی باشه. برای یک نفر میتونه game بهترین باشه برای یک نفر هم چیز دیگه‌ای. هر دو قابل احترام هستن. به نظرم Game of Thrones یکی از سرگرم کننده‌ترین و خوش ساخت‌ترین سریال‌های تاریخِ تلوزیونه اما ایرادات بزرگی هم داره. به شخصه فکر نمی‌کنم بیشتر از یکبار بخوام این سریال رو ببینم چون بخش زیادی از جذابیت سریال رو توی غافلگیری‌هاش میبینم اما توصیه می‌کنم اگر از داستان‌های تخیلی لذت می‌برید و با خشونت زیاد مشکل ندارید حتما نگاهش کنید.

البته در مورد تخیلی بودنش باید بگم درسته که توی فیلم اژدها و مرده متحرک و جادو و جادوگر می‌بینیم ولی کل مجموعه یک سیر منطقی و حقیقی رو دنبال می‌کنه. مطمئنم که نویسنده از مسائل تاریخی که توی دوره‌های مختلف اتفاق افتاده تاثیر گرفته. همین هم هست که سریال یک حالت تاریخی و باورپذیر به خودش گرفته. حتی مدل خانواده‌هایی که هستن، روابط بینشون، نگاهشون به بقیه مردم، لردها و… مشابه اروپای غربی تو قرون وسطی‌ست. البته کلیسا به عنوان یک مرکزیت حذف شده ولی مابقی اجزا تا حد خوبی به همون شکل نمود پیدا کرده.

خطر لوث شدن

از اینجای بحث رو فقط اگر Game of Thrones رو تا فصل ۷ دیدید دنبال کنید.

یکی از بارزترین نقاط قوت سریال اینه که جنگ خیر و شر نیست. خبری از کلیشه‌های قهرمانی و آدم‌های خوبی که تا آخر هستن و چیزیشون نمیشه نیست.

البته می‌بینیم که شخصیت‌های اصلی که اتفاقا معمولا توی خط اول جنگ هم هستن، هیچ وقت با ضربه شمشیر یک سرباز گمنام نمی‌میرن! چیزی که احتمالا توی واقعیت رخ میده. ولی خب این مسئله برای پیش رفتن داستان و وجود داشتن سریال لازمه که نادیده گرفته شه.

این نقطه قوت اما توی فصل‌های آخر تا حدی داره رنگ می‌بازه. برای مثال jon snow یا daenerys تبدیل به قهرمان‌هایی شدن که این احساس رو به من منتقل می‌کنن که قرارِ آخرش همه چیز به خیر و خوشی تموم شه. البته هنوز سریال ادامه داره و زودِ که راجع به این مسئله قضاوت کرد اما به طور کلی سریال برخلاف گذشته داره به سمت تمایل بیننده حرکت می‌کنه.

مثلا کشته شدن High Sparrow با اینکه خیلی شخصیت منفور و آزاردهنده‌ای بود رو من دوست نداشتم.

با اینکه نقش خیلی مهمی نداشت اما شخصیت پردازیِ خوبی شده بود. و خیلی خوب رخنه بین حکومت و مردم رو نشون میداد. مردمی که در کل توی فیلم توجهی بهشون نمیشه و فقط با واحد هزار نفر توی جنگ‌ها حرفی ازشون زده میشه.

یکی از شخصیت مورد علاقه‌ام لرد بیلیش یا Littlefinger هست.

خیلی از اتفاقات و ماجراهای سریال زیر سرِ Lord Baelish ـه. کسی که در ظاهر نقش مهمی نداره اما تاثیرات خیلی زیادی گذاشته. به نظرم یکی از بهترین پایان‌ها برای Game of Thrones این میتونه باشه که بیلیش روی تخت پادشاهی بشینه. البته میدونم که این اتفاق خیلی بعیده بیفته و حس میکنم آریا به زودی یک بلایی سرِ بیلیش میاره.

در مورد بیلیش هم به نظرم بهتر بود بخش بیشتری از پیشبرد داستان به عهده‌اش گذاشته می‌شد. شخصیتی تحقیر شده که حاضره برای چیزی که می‌خواد دست به هرکاری بزنه. کسی که به گفته سانسا:

چشمان سبز-خاکستری داشت که زمانی که لبانش لبخند می زد، آن ها نمی زدند.

کاراکتر lord varys رو هم دوست دارم. فردی که میدونه اطلاعات حتی می‌تونه از طلا هم با ارزش‌تر باشه. نمیدونم توی سریال قرار هست نقش varys در حد یک مشاور که تنها به صلاح مملکت فکر می‌کنه باقی بمونه یا قرار هست بفهمیم که خیلی از اتفاقاتی که در این مدت افتاده رو واریس برنامه‌ریزی کرده تا دوباره تارگرین‌ها به قدرت برسن.

بخش‌هایی هستن که توی کتاب هست و از فیلم حذف شده که نشون میده varys هم اندازه baelish (یا حتی بیشتر) می‌تونه حیله‌گر باشه. واریس معروف به تغییر قیافه‌ست. شخصیتی که کسی بهش اعتماد نداره با این حال همه بهش احتیاج دارن چون به اطلاعات دسترسی داره. برخلاف چیزی که تو سریال دیدیم واریس به نوعی tyrion رو در قتل پدر کمک کرده، چون احتمالا tywin مهمترین مهره‌ای بود که میتونست مانع اومدن دنریس به کینگز لندینگ بشه. varys هم از جمله شخصیت‌هاییه که من دوست دارم در آخر متوجه نقشش توی ماجراهای مختلفی که اتفاق افتاده بشیم. فراموش نکنید illyrio mopatis که تخم‌های اژدها رو به دنریس هدیه داد دوست قدیمی varys هست که در گذشته با هم تو کارِ فروش اسرار بودن.

varys همیشه دغدغه خودش رو خدمت به مردم و سرزمین بیان می‌کنه اما یک جایی وقتی oberyn ازش میپرسه قبلا به رابطه با پسر علاقه داشته یا دختر میگه که هیچکودوم و در ادامه وقتی میپرسه پس به چی علاقه داری نگاهی به iron throne می‌کنه. این نگاه به نظرم هم میتونه این معنی رو داشته باشه که علاقه داره پادشاهان رو مثل عروسک خیمه شب بازی، بازی بده و جابجا کنه و هم اینکه خودش هم بدش نمیاد روی این تخت بشینه. البته به این هم که varys پادشاه بشه امیدی نیست بخصوص که melisandre هم پیش‌بینی کرده که varys میمیره. اما باز هم مشخص شدنِ اینکه واقعا چه داستانی پشت تمام این دسیسه‌چینی‌های واریس بوده خیلی جالب میتونه باشه و امیدوارم توی سریال بهشون پرداخته بشه.

دوست داشتم راجع به Red Wedding و ماجراهای دیگه هم صحبت کنم ولی طولانی شد حرفام. امیدوارم سریال پایان خیلی خوبی داشته باشه و باعث شه اون موقع هم بیام و راجع بهش بیشتر حرف بزنم.

مرثیه‌ای برای یک شاهکار

مرثیه‌ای برای یک شاهکار

فصل پنجم house of cards رو تازه دیدم. اگر ندیدید خوندن این پست سریال رو اسپویل میکنه.

بعد از رفتن Beau Willimon نگرانی‌هایی داشتم که فیلم از مسیر خودش خارج بشه و الان دیدم که متاسفانه این اتفاق افتاده. این فصل از house of cards برخلاف اینکه خیلی تلاش کرده بود ساختار خودش رو حفظ کنه شاید فقط توی اپیزود اول موفق بود این کارو کنه.

به نظرم نویسنده‌ها انقدر سرگرم ایجاد پیچ خوردگی‌ (twist) بودن که فراموش کردن دارن یک سریال سیاسی، درام می‌سازن نه یک فصل جدید از game of thrones.

به نظرم بزرگترین ضعف این فصل شخصیت Claire بود که سعی داشت به هر قیمتی شده از قامت Lady Macbeth در بیاد و اولین رئیس جمهور زن آمریکا بشه! چرا سازنده‌ها فکر کردن به یکباره نگاه کردن کلیر به دوربین و صحبت کردنش با بیننده میتونه پذیرفتنی باشه جای سوال داره برای من. یکی از بزرگترین ایرادات سریال‌های آمریکایی اینه که بعد از موفقیت اولیه با بررسی نظرات بیننده‌ها سعی می‌کنن جهت سریال رو مطابق میل اون‌ها پیش ببرن. ایده رئیس جمهور زن و شخصیت‌هایی مثل Usher و Davis هم از دل همین نظر سنجی‌ها بیرون میاد.

قبل از این فصل Beau Willimon سازنده سریال از house of cards خداحافظی کرد و James Gibson و Frank Pugliese جاش رو گرفتن. اینکه این خداحافظی نتیجه تمایل به تغییر جهت سریال بوده یا بعد از رفتن بیو ویلیمون مسیر فیلم عوض شده رو نمیدونم اما هرچی که بوده نتیجه‌اش کاملا ملموسه.

جدای از این تغییر جهت کلی و کیفیت ساخت house of cards که کاهش زیادی داشته، شخصیت پردازی هم که یکی از مهمترین مزایای سریال بود افت کرده. از تغییر توی شخصیت‌های قبلی سریال گرفته تا شخصیت‌های جدید که معرفی شدن همگی دچار مشکلاتی بودن. بدترین شخصیت به نظرم Usher بود که یک دفعه از ناکجا اومد و به شکل عجیبی هم از همه چیز سر در میاورد. چطور چنین شخصیت تاثیرگذاری تا این لحظه که فرانک کل سیستم سیاسی کشور رو دگرگون کرده بود خودشو نشون نداده و یکباره پیدا شده جای سوال داره. Usher آمیخته‌ای از Doug و Francis هست که قراره هم کاریزمای فرانسیس و هم خونسردی و کاربلدی داگ رو داشته باشه.

اصلا جدای شخصیت آشر کل سریال به سمتی حرکت میکنه که همه شخصیت‌ها رو شبیه به هم می‌کنه. توی فصل‌های قبل هم شخصیت‌های قدرت طلب مثل remy danton و jackie sharp داشتیم ولی هر کودوم شخصیت پردازی شده بودن و تفاوت‌های زیادی داشتن ولی این فصل Conwayها هم بیشتر به underwoodها شبیه شدن تا خودشون توی فصل‌ قبل. شخصیت Jane Davis هم باز به شکل غیر قابل باوری تاثیرگذار و قدرت طلب به تصویر کشیده شده بود. توی فصل‌های قبلی حتی خود فرانک هم وقتی میخواست تغییر کوچیکی داخل یا خارج کشور بده مدت‌ها درگیر بود و نقشه میکشید و برنامه‌ریزی میکرد ولی حالا یک شخصیتی به سریال اضافه میشه که وقتی دلش میخواد میتونه تروریست‌ها رو توی خاورمیانه پیدا و نابود کنه. یا اینکه یک شخصیت مهم برای دولت روسیه رو خیلی راحت بدزده و بیاره آمریکا بدون اینکه پتروف کوچکترین واکنشی نشون بده!

خط داستانی هم متاسفانه خنده‌آور و مسخره شده بود. از صحنه‌های خنده‌داری مثل هل دادن کتی و کشتن تام و ول کردن جنازش توی خونه Usher هم بگذریم از این چرخش داستانی عجیب که یکهو آخر فصل فرانک فهمید که تا امروز اشتباه میکرده و قدرت اصلی توی بخش خصوصیه نمیشه بی‌تفاوت رد شد! یعنی ۳۰ سال داخل کاخ سفید متوجه نشده بود که قدرت اصلی کجاست؟ کسی که فصل اول فهمیدیم مهمترین عامل پیروزی Walker بوده، کسی که برنامه‌ریزی میکنه تا رئیس جمهور وقت عزل بشه و خودش جاش رو بگیره، کسی که سال‌ها توی بالاترین سطح سیاسی کشور فعالیت میکرده و با شرکت‌هایی مثل SanCorp نمیدونسته که قدرت اصلی کجاست و تا امروز داشته به اشتباه تلاش میکرده که رئیس جمهور بشه!

متاسفانه شخصیت فرانک هم دیگه قدرت قبلی رو نداره. قبلا با شخصیتی زیرک و حیله‌گر روبرو بودیم که با نقابی به صورت در مقابل آدم‌های مختلف ظاهر میشد و با فریب دادنشون به اهداف خودش میرسید. اما این رویه تغییر زیادی کرده تا جایی که دیگه آندروود بیشتر با تهدید و عصبانیت سعی می‌کنه دیگران رو متقاعد کنه. این رویه در مورد Claire حتی آزاردهنده‌تره. مثلا صحنه‌ای که با donald blythe بحث می‌کنه واقعا فکر می‌کنه با توهین کردن به همسر مرده دونالد میتونه راضیش کنه؟ کلا به نظر من اغراق در مورد شخصیت کلر خیلی زیاد شده. از تحسین زیباییش گرفته تا رفتارهای سیاسیش در برابر رئیس جمهور روسیه و افراد داخل کاخ سفید.

مسئله بعدی شکستن دیوار چهارم یا همون صحبت کردن مستقیم آندروود با بیننده‌هاست. فصل اول وقتی فرنسیس به دوربین نگاه میکرد و صحبت می‌کرد واقعا صحنه‌ای خاص و ناب ساخته میشد. این رویه نگاه به دوربین توی فصل دوم خیلی کمرنگ شد ولی تو فصل‌های بعدی کمی بهتر شد. اما این فصل به قدری فرانک لوث و بچگانه دیوار چهارم رو میشکست که بعضی وقت‌ها دوست داشتم فیلم رو بزنم جلو. صحبت‌های بی دلیل و طولانی و متوقف کردن روند فیلم برای صحبت کردن با بیننده اصلا جالب نبود. بدتر از همه هم وقتی بود که Claire با دوربین صحبت کرد. فکر می‌کنم این هم از همون نکاتی بود که به دلیل اینکه نظر سنجی‌ها نشون میداد طرفدارای سریال دوست دارن به شکل اغراق آمیزی به فیلم اضافه شده بود.

ای کاش house of cards هم مسیری مثل breaking bad رو طی میکرد و یک خط داستان مشخص با شخصیت‌هایی پرداخته شده رو طی میکرد تا به سرانجام برسه. البته سریال هنوز هم ارزش خیلی زیادی برای دیدن و سرگرم شدن داره و هم پیچش داستانی خوبه. با اینکه اغراق در نقش‌ها زیاد شده هنوز دیدن کوین اسپیسی با نیات شیطانیش لذت بخشه و رابین رایت هم مثل همیشه خیلی خوب بازی کرده. اما دیگه خبری از لایه‌های عمیق داستان و فضاسازی قوی که در فصل‌های اول می‌دیدیم نیست.

هنوز هم معتقدم چهار فصل قبلی سریال در مجموع بهترین سریالی بودن که تا به امروز ساخته شده ولی فصل پنج به روح اصلی اثر وفادار نبود و این اثر بزرگ رو به سراشیبی سقوط هدایت کرد.

بررسی فیلم Nocturnal Animals

بررسی فیلم Nocturnal Animals

بین لیست فیلم‌هایی که منتظرشون بودم Nocturnal Animals (حیوانات شبگرد) اولویت زیادی داشت برام. دلیل اصلی این مساله Jake Gyllenhaal هست که خیلی از فیلم‌های اخیری که ازش دیدم فوق‌العاده بوده و انتخاب‌هاش به سلیقه فیلمیِ من خیلی نزدیکه. قبلا راجع به Nightcrawler صحبت کردیم.

داستان چند خطی Nocturnal Animals راجع به سوزان (با بازی Amy Adams) یک گالری‌دار ثروتمند و موفق و نه چندان خوشحال هستش که یک روز یک کتاب از شوهر سابقش ادوارد (با بازی جیک گیلنهال) دریافت می‌کنه. کتابی به اسم Nocturnal Animals از شوهری که نزدیک به ۲۰ ساله خبری ازش نداره…

فیلم بصورت موازی در سه خط زمانی مختلف روایت میشه. زمان حال، زمان داستانی داخل کتاب و زمان گذشته. توازی زمان به خودی خود به فیلم عمق میده چون معمولا چیزهایی بین این چند زمان مشترکه که برای درک درست داستان باید این اشتراکات رو پیدا کنیم.

یکی از ویژگی‌های فیلم‌های خوب، داستان گوییه. Nocturnal Animals توی این زمینه خیلی خوب عمل کرده. تمام صحنه‌ها و دیالوگ‌ها در اختیار داستان اصلی هستن. اول فیلم صحنه‌های زننده‌ای از زن‌های چاق و برهنه می‌بینیم. زن‌هایی با چکمه‌های سفید و آزین‌هایی قرمز. که رنگ‌ها نمادی از ثروت و شهوت هستن. زن نماد زیباییه و سوزان (به عنوان آرتیستی که این گالری رو برپا کرده) نشون میده که با وجود ثروتی که داره خوشحال نیست. نه تنها خوشحال نیست بلکه از درون مرده. این مرگ رو توی صحنه بعدی فیلم که با لباس سیاه و تنها توی گالری کنار جسدها نشسته متوجه میشیم.

اگر فیلم رو ندیدید بهتره بیشتر از این ادامه ندید چون داستان فیلم لوث میشه.

تاریکی و حس مرگ در سراسر فیلم وجود داره. حسی که بعدا خیلی بهتر دلیلش رو متوجه میشیم.

در ادامه نوشته‌های روی جعبه که نوشته Fragile (به معنی شکستنی که البته معنی سست، نازک و ضعیف رو هم میده) و سوزان رو می‌بینیم که برنامه‌ای کمدی نگاه می‌کنه بدون اینکه تغییر حالتی توی چهره‌اش رخ بده. اینا و صحنه‌های بعدی شرایط روحی سوزان و زندگیش رو نشون میده.

بعدا می‌فهمیم سوزان ۱۹ سال پیش ادوارد رو بخاطر ازدواج با همسر فعلیش (هاتن) ترک کرده و ادوارد کتاب تازه نوشته شده‌اش رو بعد از این همه سال برای سوزان فرستاده.

یکی از شخصیت‌های جالب فیلم شوهر همجنسگرای دوست سوزانه. دیالوگی داره که خیلی خوب دنیایی که سوزان در اون زندگی می‌کنه رو توصیف می‌کنه.

Carlos: Darling, you are a big success. No one really likes what they do.

Susan: Then why do we do it?

Carlos: Because we’re driven. Maybe a bit insecure. We get into things when we’re young and because we think they mean something.

Susan: And then we find out that they don’t.

سوزان شروع می‌کنه به خوندن کتاب و ما خیلی زود پرتاب میشیم وسط داستانی که ادوارد نوشته. شخصیت اصلی داستان (تونی) خوشبخت و خوشحال همراه با دختر و همسرش توی یک جاده وسط ناکجاآباد دارن میرن.

از این به بعد فیلم تمی خشن و حتی بعضا سادیستیک به خودش می‌گیره. یکسری آدم میان و شروع به آزار و اذیت مرد و خانواده‌اش میکنن. کم‌کم متوجه میشیم که احتمالا Nocturnal Animals یا حیوانات شبانه اینان.

مزاحما دختر و زن مرد رو میدزدن و خودش رو هم وسط بیابون رها می‌کنن. البته بعدا برای کشتنِ مرد میان ولی مرد میترسه و پشت سنگ پنهان میشه.

مادامی که داستان کتاب پیش میره فلش‌بک‌هایی هم به گذشته زندگی ادوارد و سوزان زده میشه. نحوه آشنایی و ازدواجشون. اینکه ادوارد شخصیتی خیلی رومانتیک، حساس و به زعم مادر سوزان ضعیف داشته.

ادوارد و تونی رو جیک گیلنهال بازی می‌کنه و از اینجا میشه فهمید در واقع هر دو یکنفر هستن. کما اینکه بعدا هم توی صحنه‌ای که سوزان به ادوارد انتقاد میکنه که چرا راجع به خودت می‌نویسی، ادوارد میگه همه همینکارو می‌کنن.

پس باید بدونیم داستان کتاب در واقع داستان زندگی ادوارده. ادوارد به این شکل چیزی که بهش گذشته رو توصیف می‌کنه. اما مگه چه اتفاقی افتاده؟

جواب توی گذشته‌ست. مادر سوزان مخالف ازدواجش با ادوارده چون معتقده بعد از چند سال سوزان دلش تمام این بورژواهای زندگی رو خواهد خواست و ادوارد کسی نیست که بتونه همچین زندگی‌ای رو براش بسازه.

اما سوزان که ابدا دوست نداره مثل مادرش باشه با ادوارد ازدواج میکنه و بعد از چند سال متوجه میشه که حق با مادرش بوده. با هاتن آشنا میشه و ادوارد رو ترک می‌کنه.

بعد از این ماجراها یک صحنه خیلی زیبا داریم. جایی که متوجه میشیم Nocturnal Animal در واقع سوزانه. دوست سوزان میاد پیشش و از اینکه باز نخوابیده سوال میکنه و سوزان هم میگه که این بیخوابی چیز جدیدی نیست و همسر سابقش (ادوارد) بهش میگفته Nocturnal Animal  به معنی حیوان شبگرد. این صحنه نشونه‌های زیادی هم داره. مثلا رنگ موهای سوزان و آرایشش که خیلی شبیه به نوعی روباهه که به عنوان Nocturnal Animal شناخته میشه و به نظرم این تشابه عمدیه.

تم قرمز این صحنه، زن برهنه تابلو و مو و لاک قرمز سوزان توی یک لباس سفید مجددا یادآور صحنه‌های اولیه فیلمه. گالری سوزان که گفتم راجع به مرده بودن سوزان در این زندگی اشرافی هست. مرده بودنی که خودش هم با جملات زیر بهش اعتراف می‌کنه.

Do you ever feel like your life has turned into something you never intended?

این جا دیگه متوجه میشیم منظور از Nocturnal Animals سوزان هست. و دقیقا مثل سه تا شخصیت قاتل فیلم سوزان هم همسر و بچه‌ی ادوارد رو کشته. بچه‌ش رو در یک صحنه نشون میده سقط کرده و همسرش هم خود سوزان هست که وقتی انتخاب می‌کنه با ادوارد نباشه این قتل رو انجام میده.

لحظه شیرین انتقام

در ادامه تم فیلم یک مقدار عوض میشه. در اولین صحنه گاوی رو می‌بینیم که تیر بارون شده و سپس تابلویی که روش نوشته REVENGE. دیوارها، تابلو و حتی لباس‌های زنی که وارد صحنه میشه همه سیاه و سفید هستن. سیاه و سفید نمادی از خیر و شر هست.

این خیر و شر و نماد گرایی وقتی بیشتر مشخص میشه که داخل اتاق افرادی که لباس‌های سیاه پوشیدن رای به اخراج کردن یک کارمند میدن در صورتی که سوزان که اینجا لباس سفید پوشیده و نمادی از خیر هست نظر قبلی خودش رو عوض میکنه و مانع اخراج اون شخص میشه. این اتفاقات وقتی میفته که سوزان دائما داره به درد و رنج تونی داخل داستان فکر می‌کنه.

این چرخش خیر و شر بعد از دیدن تابلوی انتقام خیلی شبیه پشیمونی یکی از قاتل‌های داستان در آخر ماجراست. پشیمونی‌ای که البته سودی نداره..

بعد صحنه زیبای دعوای تونی با ری رو می‌بینیم. بلافاصله کتاب از دست سوزان میفته و میریم به گذشته و جر و بحث ادوارد و سوزانو داریم. اینجا خود سوزان هم متوجه میشه که احتمالا Nocturnal Animals کسی جز خودش نیست..

این پرش از داستان کتاب به گذشته ادامه پیدا می‌کنه و ارتباط شخصیت‌ها و صحنه‌های داستان و زندگی ادوارد کاملا روشن میشه.

کارآگاه داخل داستان به نظرم نمادی از کتابِ ادوارد هست. توی واقعیت ادوارد به وسیله کتاب انتقام خودش رو از سوزان می‌گیره و داخل فیلم کارآگاه که (احتمالا مثل حرفه نویسندگی ادوارد) چیزی برای از دست دادن نداره، وسیله انتقام جویی از حیوانات شبگرد میشه.

برخورد پرنده با شیشه سوزان رو یاد بچه‌ی خودش و ادوارد میندازه که بدون اطلاع ادوارد اون رو سقط کرده بود و اینجا سیاه بودنش برای ادوارد مسلم میشه. برای همین ادوارد هم مثل تونی برنامه‌ای برای انتقام میکشه.

تونی، رِی رو پیدا میکنه و در آخرین لحظه تصمیم میگیره ضعیف نباشه و به رِی شلیک میکنه. و برای همیشه رِی رو از زندگیش حذف می‌کنه. کاری که ادوارد هم انجام میده.

سوزان با لباس سبز که نشونه‌ای از زندگی دوباره‌ست سر قرار با ادوارد حاضر میشه ولی ادوارد سر قرار حاضر نمیشه چون قبلا سوزان رو کشته، گرچه ضربه‌ای که سوزان وارد کرده احتمالا باعث مرگ خودشم هم شده…

پی‌نوشت۱: چون چشم راست تونی زخمی نشد یک مقداری بعید میدونم ولی چشم زخم شده‌ میتونه بیانی از چشم حورس نمادی از فداکاری، محافظت یا غضب هم باشه.

 

شروع یک پایان، بررسی Arrival

شروع یک پایان، بررسی Arrival

پی‌نوشت: قبل از دیدن فیلم arrival مقاله رو نخونید چون بخش‌هایی از فیلم رو لوث خواهد کرد!

بالاخره Arrival رو دیدم. خیلی فیلم خوبی بود. از کارگردان فیلم (Denis Villeneuve) قبلا prisoners و Sicario و Enemy و Incendies رو دیده بودم. هر ۴تا فیلم فوق‌العاده هستن. خودم از enemy و prisoners بیشتر از بقیه خوشم میاد و توصیه می‌کنم حتما ببینید.

وقتی ژانر فیلم Arrival رو دیدم ناخودآگاه یاد Interstellar افتادم، عنوان بزرگی که احتمالا تا سال‌ها تمام فیلم‌های علمی-تخیلی زیر سایه‌ مقایسه باهاش زجر خواهند کشید. اما Arrival به خوبی تونسته از پس این چالش بربیاد و نگاه جدید و جالبی به مساله آدم‌فضایی‌ها و پیش‌بینی آینده داره.

۱۲ شیء عجیب و غریب روی زمین پیدا میشن و گمانه‌زنی‌ها راجع بهشون شروع میشه. خیلی زود معلوم میشه که این سفینه‌ها برای آدم فضایی‌ها هستن.

به شخصه بهترین فیلم این مدلی که دیدم District 9 بوده. البته خیلی زود متوجه میشیم Arrival بیشتر از اینکه راجع به آدم فضایی‌ها باشه راجع به دکتر لوئیس بنکس با بازی Amy Adamsـه. همچنین اول فیلم می‌بینیم که دختر بیمار لوئیس تو سن نوجوانی میمیره. دختری که خاطراتش روی کل فیلم سایه می‌ندازه، البته اگه بشه اسمش رو گذاشت خاطره.

بعد از اینکه یکی از این اشیاء تو خاک آمریکا فرود میاد، لوئیس به عنوان یکی از بهترین متخصصین زبان برای ارتباط برقرار کردن با فضایی‌ها انتخاب میشه. همراه لوئیس یک فیزیکدان به اسم ایان دانلی (با بازی Jeremy Renner).

کم کم لوئیس میفهمه که راه ارتباط برقرار کردن با آدم فضایی‌ها اینه که زبان خودمون رو بهشون یاد بدیم سعی کنیم زبان اون‌ها رو یاد بگیریم. به این ترتیب لوئیس با معرفی خودش و ایان شروع می‌کنه به ارتباط برقرار کردن با این موجودات و کم‌کم با زبون اون‌ها هم آشنا میشه. ویژگی خاصی که زبان فضایی‌ها داره اینه که بصورت دایره‌ای نوشته میشه، برخلاف زبان‌های زمینی که بصورت خطی نوشته میشن.

برای متوجه شدن کل داستان اول باید فرضیهٔ ساپیر–ورف (Sapir-Whorf) آشنا باشید. فرضیه‌ای که میگه زبان ما جهان‌بینی ما رو شکل میده. ورف شاگرد ساپیر بوده که بعد از اون مطالعاتش رو تو این زمینه تکمیل می‌کنه. ساپیر میگه این زبان ما هست که تعیین می‌کنه ما چطور حرف می‌زنیم، چطور خواب می‌بینیم و مهمتر از همه چطور فکر می‌کنیم. به طوری که با عوض کردن زبان بخشی از ویژگی‌های شخصیتی ما هم ممکنه تغییر کنه.

ایده کلی فیلم هم براساس این نظریه بنا شده. توی فیلم بیان میشه که چون زبانمون خطیه ما خطی فکر می‌کنیم و همه چیز رو خطی می‌بینیم . اگر زبان خطی نباشه چی؟

آیا ممکنه با غیرخطی شدن زبان چیزهای دیگه که به نظر ما خطی هستن هم غیر خطی بشن؟ مثلا زمان!

Ian: if you immerse yourself into a foreign language, then you can actually rewire your brain.

 

حالا به این دیالوگ توجه کنید:

Language is the foundation of civilization…. The first weapon drawn in a war.

Ian quoting from Louise’s book

در ادامه فیلم متوجه میشیم که فضایی‌ها اومدن روی زمین تا یک چیزی رو به انسان‌ها بدن. وقتی لوئیس از اون‌ها میپرسه برای چی به زمین اومدن میگن “Offer weapon” اما در واقع این اسلحه زبان اون‌هاست.

اونا اومدن تا زبانشون رو به ما یاد بدن! ولی چرا باید زبانشون رو به ما بدن؟

دلیل این کار اینه که زبان این موجودات خطی نیست و به همین دلیل جهان‌بینی‌شون متفاوته. اونا می‌تونن آینده و گذشته رو ببینن چون زمان براشون یک مفهوم خطی نیست و اگر انسان هم با این زبان آشنا بشه میتونه زمان رو بصورت غیر خطی ببینه.

دلیل این کار توسط اونا هم اینه که با توجه به قدرتشون برای دیدن آینده متوجه شدن در ۳۰۰۰ سال آینده یک تهدیدی متوجهشون خواهد شد که با کمک انسان‌ها خواهند تونست نجات پیدا کنن. برای همین امروز به زمین اومدن تا اتحاد رو بوسیله یک زبان واحد روی زمین شکل بدن تا در آینده انسان‌ها قادر باشن به اونا کمک کنن.

وقتی لوئیس کم‌کم داره با زبان فضایی‌ها آشنا میشه شروع می‌کنه به دیدن تصاویری از دخترش. دختری که تا اون لحظه حتی دنیا نیومده. دلیل دیدن این خواب‌ها و تصاویر اینه که لوئیس کم‌کم داره با زبانشون آشنا میشه و بخش‌های از ذهنش دارن قدرت دیدن آینده رو بدست میارن.

یا وقتی برای آخرین بار لوئیس و ایان به سفینه میرن هپتوپاد (هفت‌پا) ها که میدونن قراره انفجاری رخ بده و به دنبال اون نیروهای انسانی به حالت آماده‌باش در بیان تمام اطلاعات رو (در واقع یک دوازدهم اطلاعات) در اختیار لوئیس قرار میدن و بعد هم جونشون رو نجات میدن.

البته لوئیس یکبار دیگه به سفینه هپتوپادها میره و اونجاست که میفهمه سلاح در واقع همین زبان بوده و دلیل اون چی بوده.

یه بخش جالب دیگه هم وقتیه که لوئیس به ژنرال چینی زنگ میزنه و با گفتن آخرین کلماتی که همسرش قبل از مرگ بهش گفته اونو قانع میکنه که به سفینه فضایی‌ها حمله نکنه. شماره ژنرال چینی و آخرین صحبت‌های همسرش رو در واقع خود ژنرال و در آینده به لوئیس گفته و به دلیل قدرت درک آینده لوئیس ازون اطلاع داره.

 

 

گلدن گلوب ۲۰۱۷

گلدن گلوب ۲۰۱۷

امشب هفتاد و چهارمین مراسم گلدن گلوب بود. من داشتم فیلم می‌دیدم و نشد که مراسم رو زنده ببینم. دانلود میکنم و می‌بینم. ولی از لیست نامزدها میخوام سه تا فیلمی که بیشتر از همه منتظر اومدن و دیدنشون هستم رو بگم.

۱- فیلم La La Land

لا لا لند فکر کنم یکسری رکورد زده باشه انقدر که جایزه گرفت امشب. ژانر فیلم درام و رومانتیک هست. امتیازایی که از منتقدا و imdb گرفته دیوونه کننده‌ست. و از قبل میشد حدس زد که چندتایی جایزه می‌گیره. هم اما استون و هم رایان گاسلینگ رو دوست دارم و شدیدا منتظر اومدن فیلم هستم. مصاحبه Emma Stone رو الان داشتم می‌دیدم تو یوتیوب که جایزه بهترین بازیگر زن موزیکال و کمدی رو گرفته. خیلی گوگولی‌وار بود. قطعا اولین فیلم لیست گلدن گلوب La La Land خواهد بود.

 

۲- فیلم Nocturnal Animals

وجود Jake Gyllenhaal به تنهایی برای منتظر این فیلم بودن کافیه. Amy Adams دوست داشتنی هم که هست. اتفاقا جای گلدن گلوب داشتم Catch me if you can رو می‌دیدم. چقدر امی آدامز بچه بود. اولش از روی صداش شناختم.

کارگردان فیلم Tom Fordـه. ادکلنش رو احتمالا میشناسید. من تا قبل از همین الان نمیدونستم کارگردانی هم میکنه. قبلا هم فقط یک فیلم کارگردانی کرده به اسم A Single Man که الان دیدم داستانش جالب بود. امتیاز و بازیگرای خوبی هم داره.

 

۳- Manchester by the Sea

خیلی تعریف از بازی کیسی افلک تو این فیلم شنیدم. داستان فیلم جالبه امتیازات هم خیلی خوب.

 

پی‌نوشت: فیلم Arrival هم جزء فیلماییه که خیلی وحشتناک منتظر اومدنش هستم. amy adams هم براش نامزد شده بود. ژانر فیلم هم که معماییه. یک فیلم دیگه هم که یادم رفت بگم Florence Foster Jenkinsـه که مریل استریپ بازی کرده و خوشبختانه برای این یکی لازم نیست منتظر شیم. داستان فیلم هم جالبه.

لئونارد، نمی‌‌تونی با دوری از زندگی آرامش بدست بیاری

لئونارد، نمی‌‌تونی با دوری از زندگی آرامش بدست بیاری

همیشه ترجیح میدم فیلم‌ها رو بدون هیچ پیش زمینه ذهنی نگاه کنم. اینکه ندونی داستان فیلم چیه و صحنه به صحنه وارد ماجرا بشی بی‌نهایت لذت بخشه.

این لذت صد چندان میشه وقتی با یک شاهکار روبرو باشی. لذتی که موقع تماشای فیلم The Hours به من دست داد. دقیقا اون لحظه‌ای که متوجه میشی نه فقط یک فیلم، که یک زندگی رو نگاه می‌کنی. فیلمی خوبه که مثل زندگی در جریان باشه و ما گهگاهی از دریچه دوربین کارگردان بخش‌هایی از این زندگی رو ببینیم و باهاش آشنا بشیم.

دقیقه ۱۱ فیلم بود که من متوجه شدم The Hours نه یک فیلم معمولی که یک شاهکاره. شاهکاری غیرخطی از داستان زندگی یک روزِ یک زن.

دوست ندارم داستان فیلم رو تعریف کنم، چون داخل فیلم به بهترین شکل این اتفاق افتاده. تنها ادای احترامی می‌کنم به بازی‌های فوق‌العاده بازیگران.

مریل استریپ(Meryl Streep) که به عقیده بسیاری بهترین بازیگر حال حاضر دنیاست به بهترین شکل ممکن از پس نقش بر اومده. تک تک نگاه‌ها و دیالوگ‌ها و حتی راه رفتنش توی فیلم تماشاییه.

نیکل کیدمن(Nicole Kidman) با گریم سنگینش اصلا شبیه نیکل کیدمنی که همیشه می‌بینیم نیست و بهترین بازی‌ای رو انجام داده که من تا بحال ازش دیدم. نقش ویرجینیا وولف رو توی برهه بسیار حساس زندگی‌ش به بهترین شکل به نمایش میذاره. واقعا فوق‌العاده‌ست. باید بارها و بارها این فیلم رو تماشا کنید و هر دفعه بیشتر متوجه شاهکارش توی بازی این فیلم بشید.

جولیان مور(Julianne Moore) هم خیلی خوب تونسته از پس نقشش بر بیاد. کنارش اد هریس (Ed Harris) هم با اینکه نقش زیادی نداره ولی کاملا اثر خودش رو توی فیلم میذاره و تو صحنه‌هایی که با مریل استریپ داره پا به پاش بازی می‌کنه.

جذاب‌تر از بازی‌های فیلم موسیقی متن فیلم The Hours بود که شاهکار بود واقعا. همین الان هم که دارم این متن رو می‌نویسم دارم به موسیقی فیلم گوش میدم.

اگر فیلم رو ندیدید بقیه متن رو نخونید.

بیشتر بخوانید

بررسی فیلم K-PAX

بررسی فیلم K-PAX

 K-PAX

 اگر فیلم K-PAX رو ندیدید همین الان دست از خوندن این پست بکشید وگرنه یکی از بزرگترین لذت‌های زندگیتون رو از دست خواهید داد!!

واقعا کوین اسپیسی چقدر بازیگر فوق‌العاده‌ایه؟ الان واقعا حالت speechless دارم. به قدری خوب نقش رو ایفا کرده بود که هر لحظه دقیقا بیننده اون چیزی رو که میخواد باور می‌کنه.

چه وقتی رابرت پورتر بود چه وقتی Prot بود. جالب اینجاست که بین این شخصیت‌ها جابجا هم شد ولی باز در هر لحظه می‌شد تصور کرد که هرکودوم از این‌هاست. مثلا وقتی فیلم می‌خواد ما فکر کنیم این شخصیت در واقع رابرت هست که بعد از دیدن مرگ دختر و همسرش به پروت تبدیل شده، این باور در ما شکل می‌گیره. در حالیکه اگر فیلم رو دیده‌ باشیم و واقعیت رو بدونیم باز هم شخصیت قابل دفاع هست.

یکم پیچیده شد.

اول بذارید آخر فیلم رو بگم. وقتی توی سایت‌ها چرخ میزدم دیدم بعضی‌ها فکر میکنن که پروت در واقع همون رابرت بود که بعد از اتفاقات بدی که براش افتاده این شخصیت رو برای خودش ساخته.

اما واقعیت اینه که Prot واقعا از k-pax اومده و برای بودن روی زمین از جسمِ رابرت استفاده کرده. دلیل این کار رو هم ابتدای فیلم از زبون پروت می‌شنویم وقتی می‌پرسه: میدونی چرا حباب گرده؟

دلیل اومدنش هم رابرت بوده. چون احتمالا توی یکی از سفرهاش به زمین با رابرت یا پدرش (یا هردو) آشنا شده.

صحنه‌ای توی فیلم K-PAX نیست که Kevin Spacey در اون حضور داشته باشه و بیننده بتونه چشم ازش برداره
صحنه‌ای توی فیلم K-PAX نیست که Kevin Spacey در اون حضور داشته باشه و بیننده بتونه چشم ازش برداره

پایان فیلم k-pax بیشتر از هرچیزی من رو یاد Shutter Island انداخت. البته برخلاف Shutter Island این‌بار به یک نتیجه قطعی از پایان فیلم رسیدم. یکبار مفصل راجع به شاتر آیلند هم صحبت می‌کنیم. اما اگر هنوز شک داریم که Prot واقعا فضایی بوده به این نکات توجه کنید:

۱- چشم‌های پرات میتونست فرابنفش رو ببینه.

۲- با سگ تونست صحبت کنه و دقیقا نکاتی رو گفت که فقط بچه‌ها و سگ می‌دونستن.

۳- دختری که در انتهای فیلم گم شد و پیدا نشد.

۴- خراب شدن دوربین‌های اتاق در لحظه رفتنِ پروت.

آخر فیلم یه دیالوگ خیلی خیلی منحصر به فرد گفته میشه که اشاره به یک تئوری جالب تویِ فیزیک داره.

اول دیالوگ‌های کوین اسپیسی توی فیلم رو بخونیم:

I wanna tell you something Mark, something you do not yet know, that we K-PAXians have been around long enough to have discovered. The universe will expand, then it will collapse back on itself, then will expand again. It will repeat this process forever. What you don’t you know is that when the universe expands again, everything will be as it is now. Whatever mistakes you make this time around, you will live through on your next pass. Every mistake you make, you will live through again, & again, forever. So my advice to you is to get it right this time around. Because this time is all you have.

طبق بیگ‌بنگ (مه‌بانگ) کل جهان بعد از یک انفجار بزرگ از یک توده خیلی متراکم بوجود اومده. بعد از Big Bang جهان شروع به انبساط کرده‌است. اما این انبساط تا کجا ادامه خواهد یافت؟

سناریوهای مختلفی وجود داره. چیزی که این دیالوگ از فیلم به اون اشاره داره، تئوری‌ای به اسمِ Big Crunchـه. طبق Big Crunch یا مه‌رمب یا انقباض بزرگ جهان پس از انبساط مجددا منقبض می‌شود. سپس یک مه بانگ دیگر رخ می‌دهد.

فرض کنید بمبی در فضای متناهی منفجر بشه و هزاران تکه به اطراف پرتاب بشه(انبساط). این تکه‌ها سیاره‌ها و ستاره‌ها و… هستن. بعد از اینکه تکه‌ها تا حد ممکن از هم دور شدن مجددا به هم دیگه نزدیک بشن (انقباض) تا به حالت اولیه برگردند. سپس انقدر منقبض بشن تا دوباره انفجار رخ بده و….

بعد این سوال پیش میاد که پس ما الان توی چندمین انفجار هستیم؟

اگر بعد از هر انقباض که بیگ‌بنگ رخ میده، همه چیز دقیقا مثل اول بشه آیا همه چیز دوباره اتفاق نمی‌افته؟ دوباره منظومه شمسی همین‌جایی که امروز هست قرار بگیره و زمین به همین شکل ایجاد بشه و ما هم مجددا به همین شیوه تکامل پیدا کنیم. سپس تمام اتفاقاتی که قبلا افتاده مجددا به همین شکل بیفته چون معلول‌ها تغییری نکرده‌اند.

یعنی این زندگی ما میتونه اولین بار نباشه! ممکنه قبلا همه چیز دقیقا همین‌طور تکرار شده باشه و ما هر دفعه همین تصمیمات رو گرفته باشیم.

Doctor. Doctor. Doctor. Doctor. How many doctors are there on this planet?

– Prot

در نهایت راجع به k-pax باید بگم خوشحالم که همچین فیلمی ساخته شده.

فیلم The Next Three Days و نگاهی به قضاوت

فیلم The Next Three Days و نگاهی به قضاوت

فیلم‌های هیجان انگیز معمولا روی یک خط باریکِ خیلی چرت شدن حرکت میکنن. بازی‌ها، فیلمنامه و کارگردانی باید همگی خوب باشن تا بشه از فیلم لذت برد. یکی از فیلم‌های خوب هیجان‌برانگیز که تازگی‌ها دیدم The Next Three Days هست. نقش اول رو راسل کرو بازی می‌کنه امتیاز imdb هم ۷٫۴ـه.

فیلم کا

(اگه فیلم رو ندیدید قسمت‌های نارنجی رو نخونید) اول فیلم زن (لارا) رو به جرم قتل رئیسش دستگیر میکنن. همه چیز گواه بر اینه که زن قاتله. ولی شوهرش(جان) به هیچ‌وجه زیر بار نمیره، حتی وقتی که خود زن اعتراف می‌کنه که من این کار رو کردم.

ایمان به بی‌گناهی همسر به جایی می‌رسه که مرد، که استاد دانشگاه هست، نقشه فرار زن رو طراحی میکنه تا اون رو از زندان فراری بده. 

بازی russell crowe رو من دوست داشتم. داستان فیلم هم خوب بود. هیچ چیز تو فیلم فوق‌العاده نبود (جز هیجان انتهایِ فیلم که در حال فرار بودن) ولی در مقابل هیچ‌چیز هم بد نبود. همه چیز متعادل و خوب کنار هم قرار گرفته بود. gapهایی توی داستان بود ولی در حدی نبود که باعث بشه از فیلم لذت نبریم. برعکس بعضی‌ جاها فیلم رو لذت بخش‌تر کرده بود. مثلا بعضی‌ جاها به نظر من پلیس خیلی غیر منطقی باهوش میشد ولی این مسئله در نهایت باعث هیجان بیشترِ صحنه‌های فرار میشد.

یک چیزی که خیلی برای من قشنک بود اشاره‌ای بود که به دون کیشوت میشه. اونجا که میگه:

John Brennan: So, the life in times of Don Quixote, what is it about?

Female College Student: That someone’s belief in virtue is more important than virtue itself?

John Brennan: Yes… that’s in the there. But what is it about? Could it be how rational thought destroys your soul? Could it be about the triumph of irrationality and the power that is in that? You know, we spend a lot of time trying to organize the world. We build clocks and calendars and we try to predict the weather. But what part of our life is truly under our control? What if we choose to exist purely in a reality of our own making? Does that render us insane? And if it does, isn’t that better than a life of despair?

اجازه بدید جملات کتاب رو یکم پس و پیش کنم تا به این عبارت برسم:

اعتقاد به پرهیزگاری یک نفر از پرهیزگار بودن اون شخص مهمتره.

این که مرد باور داشت همسرش کاری نکرده براش باید مهمتر از این باشه که واقعا کاری کرده یا نه؟ ما چرا وقتی کار بدی می‌کنیم مجازات میشیم؟ چون بر اساس قضاوت قانون ما پرهیزگار نیستیم. اما به قضاوت کسی که ما رو دوست داره چی؟ آیا اصلا ما کسی رو که دوست داریم قضاوت می‌کنیم

به نظر من قشنگ‌تر میشد اگه آخر فیلم اشاره نمی‌شد که زن واقعا بی‌گناهه. یا حتی نشون میدادن زن گناهکاره. یعنی مهم اینه که مرد فکر میکنه زن کار بدی نکرده. نه لزوما چون فکر میکنه رئیسش رو نکشته. اصلا مهم نیست. حتی اگه کشته باشه هم از نظر مرد باید همسرش بی‌گناه باشه. چون دوست داشتن باعث میشه ما قضاوت نکنیم. باعث میشه کسی که ما دوستش داریم وقتی کار بدی هم میکنه ما اون کار رو بد ندونیم.

یکی از اساس فیلم‌های ضدقهرمانی همین قضاوت نکردن به دلیل دوست داشتنه. چون ضدقهرمان‌ها عموما کارهای بدی میکنن. بعضی وقت‌ها کارای بد به دلایل خوب انجام میشه. مثلا اونایی که رابین هود وار هستن. اینا بیشتر افراد خاکستریِ مایل به سفید هستن. ولی بعضی ضدقهرمان‌ها هم شخصیت‌های تیره‌ای دارن. مثلا اگه فیلم Mr. Brooks رو دیده باشید، تقریبا هیچ نکته مثبتی راجع به شخصیت اصلی وجود نداره. اما همین که ما شخصیت اصلی رو دوست داریم باعث میشه قضاوت نکنیم، کارهاش رو بپذیریم و حتی دلمون بخواد موفق بشه.

 

«اگه من یه نفر رو کشته بودم چی می‌گفتی؟»

فکر کردم شوخی می‌کند یا این سوال را به خاطر رمان‌های پلیسی‌ای می‌پرسد که عادت به خواندن‌شان داشت. علاوه بر این، این کتاب‌ها تنها چیزی بودند که او می‌خواند. شاید در یکی از آن رمان‌ها، زنی همین سوال را از نامزد خود می‌پرسید.

«چی می‌گفتم؟ هیچ چی.»

امروز هم همان جواب را می‌دادم. آیا ما حق داریم درباره‌ آنهایی که دوست‌شان داریم، قضاوت کنیم؟ اگر آنها را دوست داریم، حتما به خاطر چیزی است، و آن چیز، ما را از قضاوت کردن درباره‌ آنها منع می‌کند. نمی‌کند؟

– علف‌های شبانه، پاتریک مودیانو

 

 

ردرام – معرفی فیلم‌های ترسناک

ردرام – معرفی فیلم‌های ترسناک

خونه ما یه دونه پارکینگ داره که اونم برایِ باباست. روبروی خونه ما یه فضایِ خالی ۲۰۰ متری هست که من ماشینم رو اونجا پارک می‌کنم. الانم چند وقتیه که من کمتر بیرون میرم برایِ همین ماشین رو که باطریش مشکل داره نبردم تعمیرگاه و مدتیه که بدونِ استفاده اونجاست. دیروز داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم که، یه ماشین اومد تویِ کوچه و زد کنار، بعد یه بچه از ماشین پیاده شد و بدو بدو رفت سمتِ ماشین من و یک کاغذ گذاشت زیر برف پاک کن و سریع هم برگشت و ماشینشون حرکت کرد و رفت!

یه مقدار عجیب و حتی ترسناک بود. چرا باید یک نفر فقط به نیت اینکه یک کاغذی رو بذاره از ماشین پیاده شه. فکر کردم شاید قبلا از پشت زده به ماشین و شمارشو گذاشته. بعدِ یاد یه اتفاق مشابه تو بچگی افتادم و گفتم شاید مثلِ اون موقع مواد مخدر جابجا می‌کنن و اینجوری برایِ هم پیام میذارن!

رفتم پایین و پنجره رو نگاه کردم یه برگه تبلیغاتی کهنه رستوران بود. قطعا صاحب رستوران اینجوری تبلیغ نمیکنه که با ماشین بیاد تو کوچه‌ها و بچه شو بفرسته روی بعضی از ماشینا تبلیغات بذاره!

رویِ برگه هم هیچی نوشته نشده بود. چروک بود. یه حالتی هم داشت انگار یه بار خیس شده دوباره خشک شده. البته چون کثیف بود برگه خیلی نگاه نکردم و انداختم دور. بعد که اومدم خونه و ماجرا رو تعریف کردم حدس‌های وحشتناک شروع شد. حالتِ مرموز طورمون انقدر زیاد شده بود که تصمیم گرفتیم فیلم ترسناک نگاه کنیم. دو تا فیلم دیدیم و کسی هم جرات نکرد شب بره اتاق خودش بخوابه.

الان فکر کردم شاید بد نباشه لیستِ ترسناک‌ترین فیلم‌هایی که دیدم رو بنویسم که اگه یه غریبه اومد رو ماشینتون چیزایِ عجیب غریب گذاشت و شما هم نتونستید بفهمید قضیه چیه، این فیلم ترسناک هارو نگاه کنید. نگران هم نباشید هیچ بخشی از فیلم رو لوث (spoil) نمی‌کنم.

۱- درخشش – ۱۹۸۰ – Shining

به نظر من ترسناک‌ترین فیلمی که دیدمه. البته اکثریت میگن Shining خیلی ترسناک نیست، بیشتر معماییه. ولی خب من رو حسابی ترسوند. اولین بار که دیدم خیلی کوچیک بودم، ابتدایی فک کنم. شبکه چهار نشون میداد. نصف شب بود و من هم باید خواب میبودم. یا حداقل کارِ دیگه‌ای (غیر از دیدن فیلم ترسناک) می‌کردم. فیلم هم اصلا مناسب سن من نبود! انقدر اون موقع این فیلم روی من تاثیر گذاشت که همیشه توی ذهنم بود. تا اینکه حدودا ۵ سالِ قبل تونستم فیلم رو پیدا کنم و دوباره نگاه کنم.

تقد و بررسی فیلم ترسناک Shining درخشش استنلی کوبریک جک نیکلسون

درخشش جزء معدود فیلم‌های ترسناکی هست که ارزش چندبار دیدن رو هم داره. و میشه بعد از دیدن فیلم راجع به اینکه چی شد صحبت کرد. فیلم‌ از داستانی از استفن کینگ برداشته شده که داستان‌های ترسناک زیاد و معروفی نوشته. کارگردان هم استنلی کوبریک هست که این شاهکار رو به این خوبی خلق کرده. بازی جک نیکلسون هم که هیچی اصلا. فوق العاده‌ست.

فضا و داستان

فیلم ترسناک و بیشتر معماطور هست. فیلم‌برداری فضایِ تاریک نداره ولی احساسِ آرامش قبل از طوفان رو طولِ فیلم حس می‌کنیم. رازآلودی فیلم از همون ابتدا شروع میشن و تا آخر فیلم به این مرموز بودن اضافه میشه. شخصیت پردازی خیلی خوبه. چیزی که کمتر تویِ فیلم‌های ترسناک دیده میشه.

All work and no play makes jack a dull boy

All work and no play makes jack a dull boy

All work and no play makes jack a dull boy

All work and no play makes jack a dull boy

۲- دیگران – ۲۰۰۱ – The others

دفعه اولی که دیگران رو ببینی تا مدت‌ها هیچ فیلم ترسناک دیگه‌ای لذت بخش نخواهد بود. ترسِ این فیلم هم از جنسِ ترسیه که تویِ shining داریم. میدونیم یه چیزی درست نیست ولی نمیدونیم چی. به همه مشکوک میشیم. مادری که میدونیم رازی داره. دختر که بعضی وقت‌ها برادرش رو اذیت می‌کنه و ادعاهایی داره. خدمتکارایی که اومدن تویِ خونه ولی همون اول معلوم میشه آگهی استخدامِ خدمتکار هیچوقت به روزنامه نرفته!

نوشتن راجع به این فیلم وقتی سعی می‌کنی هیچ بخشی از داستان رو لو ندی خیلی سخت میشه.

دیگران بیشتر فیلمی مرموز حساب میشه تا ترسناک. ولی اتفاقات فیلم به حدی رمزآلود هستن که باعث ترس میشن! به نظرِ من این بهترین نوعِ ترس توی فیلم هست.

۳- بچه رزماری – ۱۹۶۸ -Rosemary’s Baby

Rosemary’s Baby داستانِ رزماری و شوهرِ بازیگرشه که تازه واردِ یک آپارتمان میشن. این فیلم هم مثل دوتای قبلی فضای مرموزی داره.
کارگردان Roman Polanskiـه که پس ندیده میشه حدس زد با فیلمِ خیلی خوبی طرف هستیم. این فیلم دومین فیلم از سه گانه آپارتمانِ رومن پولانسکی هست. فیلمِ قبلی Repulsion یا انزجار هست. و فیلمِ بعدی The Tenant یا مستاجر هست.
یکی از بهترین سه گانه‌هایی که من دیدم هستن و همه‌شون رو شدیدا توصیه می‌کنم. البته بچه رزماری فیلم ترسناک تریه نسبت به بقیه.
بچه رزماری بعد از روانیِ هیچکاک، قدیمی‌ترین فیلمِ لیسته. ولی وقتی فیلم رو میبینید اصلا احساس نمی‌کنید این فیلم قدیمیه. شاید این هنر پولانسکی باشه که فیلمش تا امروز انقدر تازه به نظر میاد. فیلم‌های خیلی کمی هستن که انقدر قدیمی باشن ولی موقع تماشا احساس نکنیم فیلم قدیمی و تاریخ گذشته‌ست.

۴- جادو – Conjuring

تا قبل از conjuring من داشتم فک میکردم دیگه قرار نیست فیلم ترسناک خوب ساخته بشه. conjuring 1 سالِ ۲۰۱۳ و conjuring 2 سال ۲۰۱۶ اومدن و هر دو از ترسناک‌ترین فیلم‌هایِ ژانر وحشت هستن. به نظر من conjuring 2 ترسناک‌تره.
کافیه نگاهی به لیستِ فیلم‌های James Wan کارگردانِ این فیلم بندازید: Insidious, Saw و… و بعد بدونید با بهترین فیلمِ این کارگردان طرف هستید، تا ارزش تماشایِ این فیلم رو درک کنید.
از ویژگی‌های خوبِ conjuring شخصیت پردازیشه. فیلم‌های ترسناک معمولا سعی دارن با وحشتناک کردن ksصحنه‌ها یا غافلگیری بیننده رو بترسونن ولی این فرمول همیشه منتهی به فیلم‌های درجه دو و سه میشه. تا وقتی آدم با شخصیت‌های فیلم ارتباط برقرار نکنه نمیتونه ترسی رو که دارن، احساس کنه.
تا اینجا شاید فیلم‌ها برایِ همه ترسناک نبوده باشه. اگر اهلِ عمیق فیلم نگاه کردن نباشید بعیده مثلا از بچه رزماری بترسید. چون باید واقعا داخل فیلم بود تا ترس رو حس کرد. ولی conjuring به هیچ وجه اینجوری نیست. حتی اگه چشاتون بسته باشه هم صحنه‌هایی داره که شما رو می‌ترسونه!
Conjuring از فرمولی که چند سالیه رایج شده خیلی خوب استفاده می‌کنه. اینکه سعی می‌کنه به بیننده بگه این فیلم براساسِ داستانی واقعی ساخته شده. چون اینجوری بعد از تماشای فیلم هم ترس همراه بیننده خواهد بود.
خلاصه اگر یک شب خیلی کار داشتید و می‌خواستید تا صبح بیدار بمونید، conjuring بهتر از قهوه کمکتون می‌کنه.

بیشتر بخوانید

مرز اخلاق کجاست؟

مرز اخلاق کجاست؟

اگر از دنبال‌کننده‌های حرفه‌ای سینما باشی بعد از چند سال که لیست فیلم‌های درجه یک ته کشید به یک پوچی تو زندگی میرسید! دیگه لذتت میشه دوباره دیدنِ فیلم‌هایی که قبلا دیدی.

قبول دارم که خیلی از فیلم‌ها ارزشِ چندبار دیدن دارن، یا حتی تو دفعاتِ بعدیه که خیلی مفاهیمِ پشتشون رو متوجه میشی. ولی اکثرا لذتی که تویِ اولین بار نگاه کردنِ یک شاهکار هست دفعات بعدی تکرار نمیشه.

بخصوص بعد از یه مدت استانداردهایِ آدم هم بالا میره. و دیگه از هر فیلمی لذت نمی‌بره. خیلی از فیلم‌ها هستن از الگوهای یکسان برایِ ساختشون استفاده می‌شه. برای همین ده دقیقه از فیلم رو که ببینی بقیه‌اش رو هم میتونی حدس بزنی!

منم نه اینکه مخاطبِ حرفه‌ای باشم، ولی فیلم زیاد نگاه می‌کنم. برایِ همین چند سالی هست که کمتر پیش میاد فیلمی ببینم که مدت‌ها ذهنم رو درگیر کنه.

اما چند وقت پیش یک فیلمی دیدم که تا یک هفته بعد هم داشتم تویِ ذهنم مرورش می‌کردم. همه‌اش از خودم می‌پرسیدم که چی شد که زودتر ندیدم این فیلم رو!

Nightcrawler

اسم فیلم Nightcrawler هست. با بازیِ بی‌نهایت خوبِ Jake Gyllenhaal در نقشِ لوئیس بلوم یا لو.

کارگردانِ فیلم Dan Gilroy هست که این اولین فیلمی هست که کارگردانی کرده و تا قبل از این به عنوانِ نویسنده فعال بوده. Nightcrawler رو هم خودش نویسندگی کرده.

Nightcrawler یک فیلمِ درام  و هیجان انگیزه که لو ضد قهرمانِ این فیلم هست. ولی لو یک فرقی با ضدقهرمان‌هایی که عموما می‌شناسیم داره.

لو مثل خودِ ماست. واقعیت اینه که همه ما یک لوئیس بلوم درونمون داریم. که وقتی خیلی دنبالِ یک چیز هستیم اجازه میدیم این نیمه تاریک کنترلمون رو به دست بگیره.

یک مستندی هست به اسمِ “تهران از چه می‌هراسد؟” با دوربین میره سراغِ مردم و ازشون می‌پرسه که از چی بیشتر از همه می‌ترسن. نزدیک‌ترین جواب به چیزی که من تویِ ذهن دارم رو یک پسر جوون میگه. البته من یک مقدار تغییر میدم این جواب رو تا به چیزی که تویِ ذهنِ خودم هست نزدیک کنم.

من بیشتر از همه از انسان‌ها می‌ترسم. وقتی می‌دونم اون چیزی که تویِ ذهنِ من هست، توی ذهن اونا هم می‌گذره.

این مفهوم خیلی نزدیک به این فیلم هست. بعید میدونم کسی فیلم رو ببینه و از لو متنفر بشه. برعکس عمدتا دوستش هم داریم. شاید چیزی که باعث شه ما از لو خوشمون بیاد اینه که بهش حق می‌دیم. چون باهاش همزاد پنداری می‌کنیم. حتی شاید بعضی وقتها خودمون رو جاش قرار بدیم و تصور کنیم اگه ما بودیم چی‌کار می‌کردیم.

و واقعیت اینه که این چیزیه که تویِ همه ما وجود داره. اکثر آدم‌ها برایِ منافعشون حاضر به انجام خیلی کارها هستن. مثلِ خود ما. و شاید بیشترین دلیلی که باید از آدم‌ها ترسید اینه که اونا هم مثلِ ما هستن!

بازی Jake Gyllenhaal تویِ فیلم جایِ حرف باقی نذاشته. انقدر خوب شخصیت لوئیس رو هضم کرده که شما یک لحظه هم طولِ فیلم احساس نمی‌کنید دارید فیلم می‌بینید. با وجود اینکه نوعِ شخصیت پردازی سیاه هست و سعی داره ضدقهرمان بودنه لوئیس رو به نمایش بذاره، اما جیک تونسته به اون یک هویت کاملا انسانی، مثلِ همه ما بده. به نظرم Jake Gyllenhaal لیاقتش رو داشت که جزء نامزدهایِ اسکار می‌بود. فیلم نامزدی و جایزه کم نداره ولی بیشترشون برای نمایشنامه فیلم هستن. تویِ اسکار هم باز نمایشنامه فیلم بود که موردِ توجه قرار گرفت ولی در نهایت Birdman جایزه رو برد.

Nightcrawler یا شبگرد بسیاری از معیارهای اخلاقی رو به چالش میکشه. لوئیس فردی باهوش و سخت‌کوش که به قولِ خودش خیلی سریع هم یاد می‌گیره، یاد گرفته برایِ رسیدن به خواسته‌هاش از آدم‌ها به چه شکل استفاده کنه. روش‌هایی که برایِ مذاکره با آدم‌ها داره که به هیچ‌وجه اخلاقی نیست، اما ما هم همیشه ازشون استفاده می‌کنیم.

کلا به نظر من فیلم داره نشون میده همه ما تویِ شرایط چجوری هدفمون اولویت اول زندگیمونه و نه اخلاقیات. اخلاق‌گرایی رو جایی که منافع اساسی زندگیمون درگیر باشه میتونیم کنار بذاریم و بعدا فکری هم به حالِ وجدانمون (اگه داشته باشیم!) می‌کنیم.

When I was a kid I used to pray every night for a new bicycle. Then I realised that the Lord doesn’t work that way so I stole one and asked Him to forgive me.

– Emo Philips