Breaking Bad

Breaking Bad

یه معلمِ شیمی تویِ ۵۰ سالگی می‌فهمه سرطان داره. به این فکر میکنه که اگه بمیره بعد از خودش خانواده‌اش قرار چجوری زندگی کنن؟

قسط های خونه رو نمیتونن بدن و احتمالا خونه رو از دست میدن. پسرش به دلیلِ معلولیتی که داره نمیتونه کار کنه، زنش هم حامله‌است و بعیده بتونه هم از پس خرج دو تا بچه بر بیاد هم قسط های خونه رو بده. نه پس اندازی، نه حقوقی بعد از مرگ برای خانواده‌اش..

اینا باعث میشه یک ایده خطرناک به ذهنش برسه. از قضا این معلمِ شیمی یه معلم معمولی نیست و نبوغِ خاصی توی رشته‌اش داره.

برایِ همین شروع میکنه از دانشش توی علم شیمی استفاده کردن، برای تولید متامفتامین(شیشه).

بهترین و خالص‌ترین متامفتامینِ دنیا.

این مقدمه خلاصه‌ای از سریالی میشه که بهترین سریالِ دنیا محسوب میشه. سریالی چنان تاثیرگذار که امتیاز ۹٫۵ هم از منتقدین و هم از تماشاگران می‌گیره.

breaking bad

فصل‌های اول سریال با ضرب آهنگ کندی شروع میشه و خیلی آروم ما رو واردِ دنیای والتر وایت میکنه. هرچی که  فیلم جلوتر میره هیجان هم بیشتر میشه. از یک جایی به بعد دیگه والتر شخصیت یک سریالِ تلوزیونی نیست، خودِ ماییم. وقتی زنش دعوا میکنه ما هستیم که حرص می‌خوریم، وقتی سرِ کسی رو کلاه میذاره ما هستیم افتخار می‌کنیم به زیرکیمون. جادویِ این فیلم اینه که شما فکر نمی‌کنید بیننده هستید.

قهرمانِ breaking bad قوی، جوون، خوشتیپ، پولدار، با نفوذ و هیچ چیزِ دیگه نیست. یه پیرمردِ ۵۰ ساله‌ی آروم و محافظه کاره که تو زندگی آرومش از خطر دوری کرده. به کسی آسیب نرسونده. هیچ خصلت قهرمانانه‌ای نداره. وقتی با مرگ روبرو میشه هیچ قدرتی از خودش نشون نمیده. بیشتر آدمی ترسوست تا شجاع. ولی تویِ ۵ فصل تحتِ شرایط این آدم که مثلِ همه ماست بدونِ هیچ ویژگی منحصر به فرد و کاملا خاکستری تبدیل میشه به یک ضد قهرمان برای بیننده. به شخصی که تا ماه‌ها بعد از تموم شدنِ فیلم هم سخته فراموش کردنش.

Bryan Cranston به بهترین شکل افت و خیزهایِ والتر وایت رو نشون میده. طمع، عشق، خشم، جاه‌طلبی، خانواده دوستی همه در فرمولی پیچیده شخصیتِ اصلی سریال رو شکل داده. ما معمولا تویِ فیلم‌ها با شخصیت‌های ساده سر و کار داریم. مثلا توی house of cards میدونیم فرانک آندروود چجور شخصیتی داره. شاید بشه با چند جمله تعریف کرد. اما شخصیت والتر وایت در ۵ فصل و داخلِ فیلم ساخته میشه. نمیشه تعریف کرد چون لایه‌های پنهانی داره که طولِ فیلم و به آهستگی مشخص میشه. لایه‌هایی که تا نبینیم باور نمی‌کنیم. به نظرم برایان کرنستون یکی از بهترین بازی‌های تاریخ بازیگری رو انجام داده.

بیننده breaking bad رو تماشا نمی‌کنه، باهاش زندگی می‌کنه.

یکی از دلایلی که معمولا کتاب از فیلم لذت بخش‌تره اینه که تویِ فیلم ما نگاه می‌کنیم ولی در موردِ کتاب چون همه چیز تویِ ذهنمون رخ میده به نحوی داستان رو زندگی می‌کنیم. این اتفاق تویِ بازی‌های کامیپوتری هم میفته. با هدایت شخصیت‌ها ما بیشتر باهاشون درگیر میشیم.

breaking bad از این جهت یک تجربه منحصر به فرده. والتر وایت شخصیتش داخلِ فیلم شکل میگیره و در طولِ تماشای سریال نه جلویِ چشم بیننده که داخلِ فکر و ذهنش زندگی می‌کنه. یه ویژگی دیگه که باعث میشه انقدر این فیلم تاثیرگذار باشه، سادگی بیش از حدِ همه چیزه. باعث میشه بیننده با فیلم ارتباط برقرار کنه.

حتی داخل فیلم از تلفن‌های همراهِ مدرن، یا لباس‌های شیک هم استفاده نشده و همه چیز در عینِ سادگیه. این سادگی خیلی به همزاد پنداری مخاطب کمک می‌کنه.

نکته مهم دیگه اینه که فیلم شعار نداره. حتی یک صحنه هم نشون نمیده که سعی بکنه به بیننده چیزی رو تلقین کنه. صرفا روایتگر یک قصه کاملا خاکستری از زندگیه. بدونِ هیچ قضاوت و شعارزدگی‌ای.

اسمِ فیلم یعنی breaking bad واقعا یکی از بهترین اسمِ فیلم‌هایِ دنیاست این اسم. شاید تحت الفظی بخوام ترجمه کنم بشه “بد شدن”. اشاره داره به والتر که از یک معلمِ بی آزار مدرسه تبدیل میشه به هایزنبرگ. bad هم فک نمیکنم به معنیِ غیرِ خوب باشه. منظور کارِ خلاف‌کردنه.

هیجان و استرس تویِ این فیلم از بهترین نوعِ ممکنه. صحنه‌هایِ دراماتیکِ فیلم به قدری اسطوره‌ای و پرابهت هستن که یک احساسِ خداگونه به آدم دست میده موقعِ تماشا. حسی که تمامِ وجودت رو پر میکنه از انرژی. بخش‌هایِ هیجان انگیزِ فیلم به معنی واقعی کلمه مو به تنِ آدم سیخ میکنه. استرس و هیجانی که تویِ این سریال تجربه میشه رو کمتر فیلم و سریالی میتونه تکرار کنه. دلیلِ این مسائل هم ارتباطِ قویِ بیننده با بازیگرا و فیلمه. به نحوی که هرکس که breaking bad ببینه خودش رو جایِ شخصیت‌ها میذاره.

پی‌نوشت۱: خیلی فکر کردم چه عنوانی برایِ مطلب بذارم ولی جز اسمِ خودِ سریال هیچ عنوانی برازنده نبود.

پی‌نوشت۲: یکی از بهترین تجربه‌های فیلم دیدن دست جمعی برای من تماشایِ دوباره breaking bad تو خونه بود. فکر می‌کنم حتی اگه سریال رو بارها هم دیدید بد نیست یکبار لذتِ دستِ جمعی دیدنش رو هم تجربه کنید. ولی واسه بارِ اول فک کنم تنهایی بهتره ببینه آدم. چون بقیه همیشه در دسترس نیستن سرعتو کم میکنن!

پی‌نوشت۳: چند قسمتِ آخر انقدر تاثیرگذاره که آدم تا یک هفته واقعا نمیدونه با بقیه ‌زندگی‌ش باید چی‌کار کنه.

 

café society و حسِ خوبِ وودی آلن دیدن!

café society و حسِ خوبِ وودی آلن دیدن!

پیش‌نوشت: اگه فیلم café society رو ندیدید نوشته‌های نارنجی رو نخونید.

جدیدترین فیلمِ وودی آلن café society مثلِ همه فیلم‌های قبلی فوق‌العاده بود. یه آدم چقدر میتونه کارش خوب باشه؟ سال‌هاست داره می‌نویسه و هنوز آثارش لذت بخشه.

من با فیلمِ آنی هال (Annie Hall) با وودی آلن آشنا شدم. و از اون موقع تا حالا بیشترِ فیلماشو حداقل یکبار دیدم. خیلی راجع به کلیت فیلم صحبت نمی‌کنم، فقط یکسری برداشتِ جالبِ شخصی که از فیلم داشتم رو بهشون اشاره میکنم.

تویِ این فیلم می‌بینیم چطور آدم در لحظه میتونه بیشتر از یک نفر رو دوست داشته باشه. این شنیده که عشق فقط یکبار اتفاق میفته قصه‌ای بیش نیست. ما تویِ زندگی واقعی و تویِ ذهنمون عشق رو محاسبه می‌کنیم. با عدد توصیفش میکنیم. مگه میشه پول، زیبایی و ظاهر معیار نباشه؟ شاید وقتی از عشق صحبت می‌کنیم این مسائل بی‌ارزش باشن ولی وقتی قراره انتخاب کنیم چی؟

تو کافه سوسایتی می‌بینیم که ما موقعی که عاشق هستیم هم دو دو تا چهارتا می‌کنیم. حتی اگر دیگران یا خودمون رو فریب بدیم که این کارو نمیکنیم.

دختری که میگفت دوست نداشت تویِ خونه‌های بورلی هیلز زندگی کنه وقتی میخواد بینِ دوتا سبکِ زندگی انتخاب کنه rational با موضوع برخورد میکنه و بینِ عشقِ بیشتر و آینده بهتر گزینه دوم رو انتخاب میکنه.

و قهرمان‌هایِ قصه، مهم نیست چقدر عاشق هستن و چقدر دوست دارن متفاوت زندگی کنن، در نهایت به رنگِ جماعت در میان. شاید این گفته درست باشه که ما همیشه میانگینِ تعداد افرادی هستیم که باهاشون در ارتباطیم.

چرا café society؟

فکر نمیکنم کافه جامعه یا کافه اجتماع خیلی مفهومِ درستی از café society باشه. معنی ای که من از Café Society پیدا کردم و به نظرم به دلیلِ نام‌گذاریِ فیلم نزدیک اومد این بود:

society of persons who are regular patrons of fashionable cafés

جامعه‌ای از مردم که مشتری‌هایِ دائمیِ کافه‌هایِ مد روز هستن.

شاید اشاره داره به این مساله که در نهایت بابی و وانی برخلافِ آرمان‌هاشون تبدیل به همون افرادی شدن که دوست نداشتن اونجوری باشن. و یه قولِ فیلم که در موردِ بابی میگه:

And Bobby moved more and more gracefully amongst the rich and famous. He learned the ins and outs of ‘The Café Society’

شاید هم به این دلیل این اسم انتخاب شده که یکی از اصلی‌ترین شاخصه‌های مردمِ اون دوره این کافه‌ها بوده. مجله‌های مد و فشن که بینِ مردم رواج پیدا کرده بود (توی پستِ shave می‌کنم پس هستم یه اشاره‌هایی کردم) یا شخصیت بن که یکی از گانگستر‌های کلیشه‌ایِ دهه ۳۰ بود.

موضوعِ دیگه‌ای که برام جالب بود این بود که تو این فیلم خیلی بیشتر از آثار چند سالِ اخیرش با دینِ یهود شوخی کرد. همونطور که احتمالا میدونید وودی آلن یهودی متولد شده ولی بعدا آتئیست یا خداناباور شده. بنابراین طبیعیه که در بخشی از زندگی با ارزش‌هایِ یهودی به اختلاف برخورده باشه و احتمالا بعدش این ارزش‌ها به نظرش مسخره و خنده‌دار اومده باشه. قبلا این دست شوخی‌ها تو فیلم‌هاش بیشتر بود ولی از وقتی اروپا فیلم می‌ساخت کمتر دیده بودم.

جالبترین صحنه

قرار هست بن رو به خاطرِ قتل‌هایی که انجام داده بکشن. بن قبلش تقاضا میکنه که مسیحی بشه. وقتی دلیلش رو می‌پرسن میگه:

Ben: The Jewish religion doesn’t believe in an afterlife.

Bobby: Right. I guess but I don’t believe what I am hearing from you.

Ben: I just have to know that all this just doesn’t end. You know what do I mean?

 عکس‌العمل مادرش هم به این مساله خیلی جالبه:

First a murderer, then he becomes a Christian. What did I do to deserve this? Which is worse?

حاشیه فراتر از متن

میخواستم این مطلب رو پی‌نوشت بذارم ولی وقتی نوشتم خیلی طولانی شد. تصمیم گرفتم ادامه متن قرار بدم.

بعد از اینکه این مطلب رو نوشتم رفتم جایی که فیلم رو دانلود کردم و داشتم کامنت‌ها رو میخوندم ببینم بقیه راجع به فیلم چه فکری می‌کنن. تویِ این سایت یک نفر بود که قبلا دیده بودم زیرِ کامنت‌هاش چند نفر حسابی تشکر کرده بودن و حرفایی میزدن که انگار از قبل می‌شناسن ایشون رو و آدمِ کار درستیه. نظرش رو خوندم که می‌گفت آلن تاریخ انقضاش گذشته و دچارِ کلیشه شده و… و مدعی بود بعد از آنی‌هال نباید فیلمی می‌ساخت! نظراتِ دیگه رو هم خوندم، بعد رفتم صفحه آنی‌هال و دیدم به نحوی دیگه اونجا هم این مساله رو چند بار مطرح کرده. برام جالب بود که علاوه بر کامنتِ خودش، زیرِ کامنتی که بیشترین لایک رو خورده هم این مطلب رو ذکر کرده. و بلافاصله همون چند نفر زیرِ کامنتش ازش تشکر کرده بودن! سعی کردم قضاوت نکنم اما نتونستم جلویِ این احساس رو بگیرم که ایشون سعی داره اینطوری خودش رو نشون بده وگرنه دلیلی نداشت چند بار این نظر رو به این شکل مطرح کنه و اینا کی هستن که هرجا ایشون کامنت میذاره پیدا می‌کنن و تاییدشون میکنن و با مخالفینشون مخالفت می‌کنن؟

بعد از خودم این سوال رو پرسیدم که چی میشه که زندگیِ ما میشه تعداد لایک‌هایی که کامنتمون میخوره؟ چرا وقتمون رو میذاریم که چیزی که دوست نداریم رو تخریب کنیم وقتی میتونیم تویِ اون وقت کاری رو کنیم که دوست داریم؟ چرا حمله می‌کنیم به افرادی که مثلا فلان فیلم رو دوست دارن؟

من بعد از خوندنِ کامنت سعی کردم نظری بدم و به اون شخص نظرم خودم رو توضیح بدم (البته این قبل از این بود که متوجهِ سلسله‌ نظراتِ ایشون در صفحه‌های مختلف بشم) بعد که این مساله پیش اومد، این سوال رو از خودم پرسیدم که چرا من باید وقتی رو میتونم باهاش کارایِ بهتری بکنم رو صرف این کنم که نظرِ خودم رو به یک نفر که مخالف منه توضیح بدم؟ حتی اگر این شخص بپذیره که اشتباه کرده چه فایده‌ای برایِ من داره؟ چه فایده‌ای برایِ خودش داره؟ قطعا من نمیخوام خودم رو به اون شخص یا کاربرهایِ اون سایت ثابت کنم. چون اصلا همدیگه رو نمی‌شناسیم. آیا من این کارو میکنم که به خودم چیزی رو ثابت کنم؟ چیو؟

تویِ دنیایِ مجازی بعضی وقت‌ها توهم مهم بودن به آدم دست میده. من وقتی ادمینِ یک کانال رو تویِ تلگرام می‌بینم که از نگاهِ بالا خطاب به مخاطبینش میگه “عزیزانِ همیشه همراه” به نظرم اون آدم تویِ یک توهم مهم بودن به سر می‌بره. ولی امروز خودم هم فهمیدم منم این توهم رو دارم، وگرنه هیچوقت زیرِ کامنتِ کسی که نمی‌شناسم تویِ یک سایتِ دانلودِ فیلم توضیح نمی‌دادم که چرا فکر میکنم اون شخص اشتباه میکنه و حق با منه!

نه من اون شخص رو می‌شناسم و نه اون منو. اصلا چرا باید به اینکه طرفِ مقابل چه فکری راجع به فیلم میکنه اهمیت بدیم؟ بعضی وقت‌ها محیط‌های مجازی توهم مهم بودن رو برایِ آدم ایجاد میکنه.

از این اتفاق یک درس گرفتم، دیگران نه میدونن من وجود دارم و نه براشون مهمه. بهتره من زندگیِ خودمو بکنم و اجازه بدم هرکس هم هر جوری دوست داره فکر کنه.

جوخه خودکشی

جوخه خودکشی

جوخه خودکشی یا suicide squad از فیلمایی بود که وقتی خبرِ اومدنش رو شنیدم خوشحال شدم. من dc رو به marvel ترجیح میدم. البته سریِ x-men حسابش جداست. بعد از اومدنِ فیلم و فروش کم و امتیاز کم منتقدین جا خوردم! فقط پوسترهایِ جوکر و هارلی کافی بود که منتظرِ یک فیلمِ فوق‌العاده باشم. تا همین امروز صبح که فیلم رو دیدم.

اوایلِ فیلم قابل قبول بود ولی نیمه دوم فیلم واقعا خوب نبود. به عنوانِ یه فیلمِ معمولی تو ژانرش میشد پذیرفت ولی وقتی فیلم اسمِ کمیک رو همراه داره با دوجین از شخصیت‌های محبوبِ dc باید بهتر از این عمل کنه.

معرفیِ شخصیت‌ها در اول فیلم بد نبود ولی فلش بک‌های بیش از حد لذتش رو از بین برد. شخصیت پردازی هم که واقعا ضعیف بود. مارول قبل از اینکه اولین avengers رو بسازه تا سال‌ها داشت شخصیت‌هاش رو جا می‌انداخت. البته نه اینکه بگم dc هم باید اینکارو کنه، ولی جوخه خودکشی خیلی ضعیف بود. مثلا فیلمِ watchmen نمونه عالی از شخصیت پردازی در یک فیلمه.

من فکر میکنم این فیلم رو با عجله و برای رسیدن به ماراتونِ فیلم‌هایِ کمیک که چند سالی هست شروع شده، ساختن. و همین عجله باعث شده باعث شده فیلم انقدر متوسط باشه.

در موردِ جوکر فقط میتونم بگم گریمِ خوبی داشت! و در تمامِ صحنه‌ها متوسط ظاهر شد. حتی بعضی‌جاها صدایِ خرخر میداد! هارلی هم اوایلِ فیلم خیلی منو امیدوار کرد و به نظرم به تنهایی میتونست فیلم رو نجات بده ولی از یکجایی به بعد تبدیل شد به یه دخترِ احساساتی که عاشقِ دوستاشه!! بازیِ margot robbie قابلِ قبول بود ولی عالی نبود. اما میشه گفت مثبت‌ترین نکته فیلم بود.

صحنه‌ای که جوکر پیاده میشه و هارلی میگه دوستش داره مثلا میتونست خیلی خوب باشه، ولی نبود. حتی دریغ از یک دیالوگ.

البته این انتقادها به شرطی وارده که بخوایم شخصیت ها رو با کمیک‌هاشون مقایسه کنیم. وگرنه در مقایسه با فیلمِ batman vs superman و امثالهم این فیلم بهتر بود و بازیگرها هم بهتر بازی می‌کردن.

خیلیا معتقد بودن به دلیلِ شلوغ بودنِ فیلم شخصیت‌ها نتونستن خودشون رو نشون بدن. ولی جاهایی که میتونستن هم خیلی خوب نبودن. یکسری شخصیت هم که اضافی بودن ولی کارگردان یه زور میخواست بهشون هویت بده.

البته من با امتیازِ ۱۶ از ۱۰۰ که منتقدین دادن هم موافق نیستم. به طورِ کلی من ۶ از ۱۰ به این فیلم میدم.

در کل اگه فکر میکنین suicidé squad فیلمی کمیک طوره (همونجور که از پوسترهاش برمیومد باشه)، با دیدنش ناامید میشید. ولی اگه به عنوانِ یه فیلم اکشن، فانتزیِ پر زرق و برق نگاه کنید، ارزشِ یکبار دیدن رو داره.

پی‌نوشت۱: خیلی‌ها فک میکنن جوخه خودکشی یه فیلمِ ضد قهرمانیه. در صورتی که فیلم کاملا ابرقهرمانیه. فقط جایِ بتمن و سوپرمن با deadshot و harley طرفیم. اما خبری از ضدقهرمانی نیست. مثل اخراجی‌هاست که یکسری ضدقهرمان میرن جنگ تبدیل به قهرمان میشن. کلِ فیلم هم پره از ارزش‌هایی مثلِ عشق و دوستی و خانواده!!

پی‌نوشت۲: اگه به شخصیت جوکر علاقه دارید کمیک The Killing Joke رو بخونید. انیمیشن‌ش هم امسال ساخته شد.

پی‌نوشت۳: بهترین تجربه من با شخصیت‌های dc بازیِ Batman Arkham City بود. شخصا بهترین جوکری هم که دیدم توی این بازی بود.

هری پاتر باز می‌گردد…

هری پاتر باز می‌گردد…

چند وقتی بود خبر یک فیلم با نویسندگیِ jk rowling رو میدونستیم و تریلرهاش رو هم دیده بودیم. برای کسایی که نمیدونن اسمِ فیلم هست: fantastic beasts and where to find them ترجمه‌اش میشه جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه آنان (یا اینکه کجا میشه پیداشون کرد).

راجع به داستان فیلم سعی کردم تا میتونم کنجکاوی نکنم چون دوست داشتم وقتی میاد ببینم و حینِ تماشا در جریان قرار بگیرم. میدونیم که جی کی رولینگ خودش فیلمنامه رو نوشته. کارگردان هم David Yates هست که از شماره ۵ به بعدِ هری پاتر رو کارگردانی کرده. ضمنا Colin Farrell هم داخلِ فیلم هست که خبرِ خیلی خوبیه.

یک نکته دیگه هم اینه که فیلم قرار هست ۵ قسمتی باشه.

و اما خبرِ اصلی که باعث شد این پست رو بنویسم…

 جانی دپ (Johnny Depp) قراره تویِ این سری از فیلما نقشِ گریندل والد رو بازی کنه.

گریندل والد یک جادوگرِ جادویِ سیاهه که با دامبلدور دوست میشه تا به deathly hollows یا یادگارانِ مرگ دست پیدا کنه. میدونیم یادگاران مرگ شاملِ یک چوبِ ارشد (شکست ناپذیر)، یک شنلِ نامرئی کننده و یک سنگِ رستاخیز است.

 

هری پاتر یادگاران مرگ. شنل نامرئی چوب جادویی موجودات شگفت‌انگیز و زیستگاه آن‌ها
یادگارانِ مرگ سه قطعه جادویی هستند که سه برادر بعد از فریب دادنِ مرگ هنگامِ عبور از یک پل به یادگار می‌برند.

خلاصه اینکه قرارِ جانی دپ نقشِ یه جادوگره جادوی سیاه رو بازی کنه خبر خیلی خوبیه.

 

البته تویِ این قسمت که تازه اکران شده خبری از جانی دپ نیست ولی در آینده اضافه میشه.

خبرِ خوب بعدی که برای طرفدارهای هری پاتر شاید از بودنِ جانی دپ هم مهمتر باشه حضورِ قطعی دامبلدوره. البته Michael Gambon گفته نقش دامبلدور رو بازی نمیکنم چون که پیر شدم و مناسبِ نقش دامبلدورِ جوون نیستم و فقط شاید در فلش بک هایی به گذشته به عنوانِ پدرِ دامبلدور حضور پیدا کنم. این خبر بده چون دامبلدورِ خوب پیدا کردن خیلی هم آسون نیست. اما با توجه به اینکه yates کارگردانِ چندین فیلم از هری پاتر بوده و خودِ رولینگ هم به عنوانِ نویسنده حضور داره بعید میدونم کارِ اشتباهی بکنن.

هری پاتر و فرزند نفرین شده

البته من بازیگرهای تئاترِ هری پاتر و فرزند طلسم شده (یا نفرین شده) رو میدیدم خیلی به نظرم جالب نبودن. ولی بعید میدونم تویِ نسخه سینمایی اون اشتباهات تکرار شه. البته از نظر من اشتباه بوده و نظرم هم کاملا حسیه. شاید بخاطر اینکه دوست نداشتم بزرگ شدنشون رو به این شکل ببینم. تازه در موردِ نسخه تئاتر بازیگرها باید جایِ هری پاتر و هرمیون و رون رو پر میکردن که خب کارِ ساده‌ای نیست. در کل من به castـه فیلمِ جدید امیدوارم. توی فیلم اول fantastic beasts and where to find them بازیگر اصلی رو Eddie Redmayne بازی میکنه که برای فیلمِ تئوریِ همه چیز هم اسکار گرفت و خب بازیگر خوبیه. بقیه هم نگاهی بندازید می‌بینید که از بهترین‌ها هستن. اومدن جانی دپ هم که حرفی برای گفتن نذاشته.

خبر آخر هم اینکه فیلمِ هری پاتر و فرزند نفرین شده (harry potter and the cursed child) هم به کارگردانیِ david yates حداقل تا آخرِ سری فیلم‌های fantastic beasts and where to find them ساخته نخواهد شد. که البته بهتر! اصلا نباید بسازنش. من از کتابش خیلی لذت نبردم. اینکه ببینی هری و هرمیون و رون بزرگ شدن و حالا بچه‌هاشون دارن میرن مدرسه و… خیلی جالب نبود برایِ من. از نظرِ حسی میگم وگرنه داستانِ خوبی بود که البته به مجموعه هری پاتر نمی‌رسید.

release date برای فیلمِ جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه آنان قسمت اول هم در آمریکا ۱۸ نوامبر اعلام شده. یعنی پس فردا.

این فرانک کیست که عالم همه دیوانه اوست؟

این فرانک کیست که عالم همه دیوانه اوست؟

اگه از من بپرسن بهترین فیلمی که دیدی چیه، جواب قطعی ندارم. میتونم یه لیستِ ۱۰ تایی بدم ولی بهترین نمیتونم انتخاب کنم.

ولی اگه کسی بپرسه بهترین سریال. بدون اینکه فکر کنم میگم house of cards. حتی breaking bad و friends هم نمیتونن لحظه‌ای شک تو دلم بندازن.

Kevin Spacey بیاد نقشِ یه سیاستمدار رو بازی کنه مگه میشه فیلم بد بشه؟ اصلا Kevin Spacey بازی کنه مگه میشه بد بشه؟

Kevin Spacey  و Robin Wright  توی یه سریال که David Fincher جزء کارگرداناشه و Beau Willimon جزء نویسنده‌ها. نهایتِ چیزی که من میتونستم از یک سریال که هیچ از یک فیلم توقع داشته باشم رو توی house of cards می‌بینیم.

توی house of cards ما فضای تاریکِ کارهای فینچر رو تا حدِ خوبی داریم. مخصوصا اپیزودهایی که خودش شخصا کارگردانی کرده. بازیِ spacey هم کاملا بی‌نقصه. نمی‌تونم کسی رو بهتر از اون توی این نقش تصور کنم.

یه ویژگی خاص که spacey داره اینه که تو هر صحنه‌ای حضور داشته باشه اون صحنه رو مالِ خودش میکنه. (خطر لوث شدن فیلم) مثلا تویِ se7en تا آخرای فیلم ایشون رو نمی‌بینیم ولی همون چند صحنه‌ای که حضور داره کاملا توجه رو به خودش جلب میکنه. در موردِ usual suspects هم که ابدا احتیاجی به توضیح نداره دیگه. 

حالا فرض تصور کنید یک سریال داریم که همه‌اش spacey نشون میده.

Robin Wright هم که یکی از بهترین بازی‌های زندگی‌شو انجام میده. کیفیت بازیِ این دو نفر انقدر خوبه که ابدا احساس نمی‌کنید سریال تماشا میکنید. در حد استانداردِ بهترین فیلم‌های سینماییه. حتی یک اپیزود هم نبوده که این دو نفر فوق العاده ظاهر نشن.

راجع به david fincher قبلا در این پست یک مقدار صحبت کرده بودم. یکی از صاحب سبک‌ترین کارگردان‌های حالِ حاضر. اگه مجموعِ همه کارهای یک کارگردان رو بخوایم در نظر بگیریم بین افرادی که در حالِ حاضر فعال هستن، از نظر من فینچر بهترینه. از اونجایی که به مرور قصد دارم تک تک فیلم‌هاشو بررسی کنم خیلی ازش صحبت نمیکنم.

beau willimon نویسنده اصلی سریاله. تو اطلاعات فیلم ازش به عنوان program creator یاد میشه. بدونِ شک نگاه خاصِ Willimon هست که این سریال رو به جایگاهی که هست رسونده. اگر فیلمِ The Ides Of March رو دیده باشین متوجهِ جهان‌بینی Willimon در تک تکِ سکانس‌های سریال میشین. بعضی وقت‌ها یادِ فیلم‌ِ Crimes and Misdemeanors از وودی آلن میفتم. یک نگاهِ منطقی به دنیایِ اطراف داره. هر چیزی رو همونجوری که هست می‌بینه. (خطر لوث شدن فیلم) همونطور که توی فیلم‌های match point و crimes and misdemeanors از آلن می‌بینیم. آدم‌ها با کارهای خوب و بدشون مجازات نمی‌شن. البته این نگاهِ آلنی توی فیلمِ The ides of march بیشتر به چشم میخوره. ولی روحِ این تفکر کاملا در تار و پودِ house of cards هم نهفته. خوب و بد توی این سریال معنی نداره. همونطور که تو دنیایِ حقیقی نداره.

house of cards هم اشاره داره به خانه‌ای که با کارت‌های بازی ساخته میشه و هر لحظه هم امکان ریختن اون‌ها وجود داره. چیزی شبیه به این عکس.

 

بعضی فرانک رو ماکیاولیسم میدونن. نیکولو ماکیاولی یک سیاست‌مدار و فیلسوف ایتالیایی بوده که اعتقاد داشته سیاست‌مداران باید برای حفظ دولت و قدرت باید دست به زورگویی و فریب‌کاری و… بزنند. یک اصول ده گانه هم معرفی میکنه که در اون حاکمان رو تشویق به کارهایی از این دست میکنه… (برای مطالعه بیشتر ماکیاولیسم رو جستجو کنید)

من با این تصور کاملا مخالف هستم. قبول دارم فرانک برای رسیدن به قدرت دست به کارهای زیادی میزنه که برخی از اونها اتفاقا در اصول ماکیاولی هم پیش‌بینی شده، اما این تشابه دلیلی برای ماکیاولیسم بودنش نیست. نگاهی به زمینه‌های فکریِ beau willimon به عنوانِ خالقِ سریال نشون میده فرانک به چه دلیل برای رسیدن به قدرت هر کاری رو جایز میدونه.

ضمنِ اینکه خودِ فرانک داخلِ سریال به کلیر میگه که ما survivor هستیم. به این معنی که دنیا جای خشن و بی‌رحمی‌ست و ما افرادی هستیم که در این کارزار جانِ سالم به در برده‌ایم. که اتفاقا با نگاه به گذشته فرانک تعبیر قابل درک میشه.

house of cards سریالی چند لایه‌است ولی عمیق‌ترین مفهومی که از نظر من وجود داره نگاهِ rational به دنیایِ اطراف هست. همون نگاهی که طبیعت داره. مکانیزم طبیعی زندگی که همیشه قوی پیروز میشه. مهم زنده موندنه.

Clair:We’re murderers, Francis

Francis: We’re survivors

دوست دارم در آینده زیاد راجع به این سریال حرف بزنم چون مفاهیمی که در اون مطرح میشه به نظر من خیلی بنیادی‌تر از چیزی هستن که به نظر میاد. سریال برپایه یک فلسفه خیلی عمیق بنا شده که تمام اتفاقات اون در خدمت به همین فلسفه هستن. بیشتر از اینکه فیلم بخواد صحنه رقابت‌های سیاسیِ آمریکا رو نشون بده سعی داره ذاتِ انسان و ماهیت دنیایی که ما در اون وجود داریم رو به تصویر بکشه.

پی‌نوشت۱: اگه نسخه ایرانیِ این سریال رو دیدید پس house of cards رو ندیدید! بررسی من روی نسخه اصلی و تحریف نشده فیلم بود. البته من نسخه فارسی رو ندیدم ولی به قدری شنیدم که بدونم به درد نمیخوره.

پی‌نوشت۲: یک سریال به همین اسم ساخته کشور بریتانیا داریم. یک بار هم جدا راجع به اون صحبت میکنیم.

Fight Club جنگی علیه مصرف گرایی

Fight Club جنگی علیه مصرف گرایی

این اول پستِ من در موردِ یک فیلمه. خیلی فکر کردم راجع به چه فیلمی بنویسم. البته خیلی هم فکر نکردم. یکی از دلایلی که دوست داشتم وبلاگ داشته باشم این بود که تا دلم میخواد راجع به این فیلم صحبت کنم!

Fight Club یا ترجمه‌ای که کردن: باشگاه مشت زنی. البته قرار نیست نقد و بررسی کنم. اصلا من کجا و نقد کجا؟ اونم نقدِ fight club. فقط برداشت‌های آزاد خودم از یکی از بهترین فیلم‌های بشر می‌نویسم.

بارِ اولی که fight club رو دیدم، ۲ ساعت و ۴۱ دقیقه قبل از بارِ دومی بود که fight club رو دیدم.

به محض اینکه بارِ اول فیلم تموم شد ۱۰ دقیقه طول کشید به خودم بیام. بعد دوباره از اول نشستم فیلم رو دیدم.

کارگردان فیلم دیوید فینچره. یکی از بهترین کارگردان‌های هالیوود. یکی از شاخصه‌های کارهای دیوید جان اینه که فیلم‌هاش علاوه بر چند لایه بودن، بسیار سرگرم کننده هم هستن. ویژگی‌ای که تو کمتر کارگردانی مشاهده میشه. اگر بخوام مقایسه کنم میتونم جرات کنم و اسمِ آلفرد هیچکاک رو به زبون بیارم. البته نه اینکه تشابه فینچر و هیچکاک اتفاقی باشه. خودِ فینچر هم اذعان داره که خیلی از فیلم‌هاش تحت تاثیرِ آثارِ هیچکاک هست.

اگر فیلم رو ندیدید ادامه ندید. خطر لوث شدن!

در خصوص داستان خارق العاده فیلم که زیاد صحبت شده. من بیشتر قصد دارم یکی از لایه‌های عمیق این فیلم رو که در افکار و طبعا فیلم‌های فینچر به شکل‌های مختلف ظاهر شده صحبت کنم.

به نظر من عمیق‌ترین مفهوم fight club نشون دادن ریشه‌های عمیق مصرف گرایی تو جامعه امروز ماست. اینکه چطور این مصرف گرایی ما رو از چیزی که هستیم دور کرده. شاید معروف‌ترین دیالوگ فیلم این باشه:

We buy things we don’t need with money we don’t have to impress people we don’t like.

ترجمه: ما با پولی که نداریم، چیزهایی رو میخریم که بهشون احتیاج نداریم. تا افرادی رو تحت تاثیر قرار بدیم که به اون‌ها علاقه‌ای نداریم.

چقدر این یک جمله خوب ما بیمارانِ مصرف گرایِ جامعه امروز رو توصیف میکنه.

بیشتر بخوانید