حس مالکیت

حس مالکیت

یکی از مفهوم‌هایی که خیلی همیشه ذهن منو به خودش درگیر میکنه حس مالکیته. فکر می‌کنم یکی از قوی‌ترین و مهمترین حس‌های آدم‌هاست که معمولا بدون اینکه بشناسیمش سراغمون میاد و باعث ایجاد انواع حالت‌های روحی دیگه هم میشه.

حس عمده‌ای که من معمولا توی دوست داشتن‌ها و روابط مختلف بین آدم‌ها می‌بینم حس مالکیته. معمولا به دوستانم که به خاطر از دست دادن یک نفر (که عموما به خاطر مشکلات زیاد از هم جدا شدن و نه در اوج عشق و خوشحالی) توضیح میدم که ناراحتیشون به خاطر اینه که چیزی رو که به این باور رسیده بودن برای خودشونه از دست دادن. حسِ بدِ از دست دادنِ چیزی که تا قبل از این فکر می‌کردی داریش میتونه خیلی آزار دهنده و غیرقابل تحمل باشه. اما فکر می‌کنم اگر بتونیم به درستی بشناسیمش و ماهیتش رو درک کنیم ساده‌تر میتونیم با خودمون به صلح برسیم.

حتی فکر می‌کنم اصرار بچگانه ما به باکرگی برای روابطمون هم ریشه توی همین حس مالکیت داره. نیاز داریم بدونیم کسی رو داریم که قبل از ما کسی نداشته و بعد هم میخوایم مطمئن شیم بعد از ما کسی نمیتونه داشته باشه.

وقتی این حس رو در مورد یک وسیله داشته باشیم شاید خیلی جنون آمیز به نظر نیاد و قابل درک باشه. حس خیلی خوبیه که آدم چیزی رو داشته باشه که نه قبل ازون و نه هرگز در آینده کسی نمیتونه داشته باشه. اما وقتی در مورد یک موجود زنده میخوایم صحبت کنیم باید توجه داشته باشیم که اون موجود هم حقوق و احساساتی داره. و احساس تملک ما به قیمت محروم شدنش از خیلی از لذت‌های زندگی میشه.

برای من مدلی از دوست داشتن که با محدود کردن همراه باشه قابل درک نیست. دوست داشتنی که همراه با خودخواهی باشه به نظرم دوست داشتن نیست، خودخواهیِ صرفه! خودخواهی‌ای که به درجه‌ای رسیده که ما نه تنها چیزها بلکه اشخاص رو هم برای خودمون میخوایم.

وقتی از نظر منطقی هم به قضیه نگاه می‌کنیم متوجه میشیم که داشتن حس مالکیت نسبت به افراد خوب نیست. به این دلیل که در درجه اول در فردی که این حس رو داره بیشتر باعث اضطراب، ترس و افسردگی میشه تا حس خوب. حتی حس خوبی هم که ایجاد میکنه حسِ خوب بیمارگونه‌ایه که توش یک غم و ترس نهفته داره. غمی از نبودن و ترسی از از دست دادن.

این طور احساسات منفی معمولا آدم رو به حرف‌ها و کارهایی وا میداره که در نتیجه‌اش دیگران سعی می‌کنن بیشتر فاصله بگیرن. ابتدای فیلم آنی‌هال، وودی آلن جمله‌ای رو از فروید نقل می‌کنه:

would never wanna belong to any club that would have someone like me for a member.

یکی از نتایج منفی حس مالکیت نسبت به آدما هم اینه که باعث نوعی وابستگی زیاد همراه با حسادت میشه که در نتیجه‌اش گاهی آدم‌ها با ابراز علاقه افراطی و یا رفتارهایی از این جنس سعی می‌کنن حسشون رو ارضا کنن. این رویکردها و علاقه بیمارگونه منجر به این میشه که طرف مقابل بیش از حد احساس کنه توی رابطه‌ایه که تحت هیچ شرایطی طرف مقابل رو از دست نمیده. و باور کنید هیچ کس این حس رو دوست نداره. شاید وقتی شما به کسی که دوست نداره با شما باشه علاقه دارید براتون خیلی قابل درک نباشه چون توی ذهنتون فقط آرزوی این رو دارید که این آدم تحت هرشرایطی شما رو بخواد اما بدونید که این حد از علاقه به عضویت توی این کلوپ برای اینه که اینجا شما رو به عضویت نمیخواد.

علاوه براین داشتن حس مالکیت کنترل نشده خیلی راحت امکان مورد سو استفاده قرار گرفتن رو هم به دیگران میده. وقتی شما حس مالکیت نسبت به یک نفر داشته باشید احتمالا کارهای زیادی حاضرید انجام بدید که اون شخص رو از دست ندید چون تحمل فوران احساساتِ منفی ناشی از برای همیشه از دست دادن به قدری براتون سخته که دوست ندارید سراغتون بیاد.

از دست دادن شاید دردناک‌ترین، شاعرانه ترین و در عین جال حقیقی‌ترین واقعیت زندگی باشه. من سعی کردم یاد بگیرم اگر کسی یا چیزی رو قرار هست از دست بدم با این واقعیت تلخ کنار بیام و سعی کنم فراموش کنم. البته توانایی زیادم توی سریع فراموش کردن هم کمکم میکنه. نباید هیچ وقت سعی کنیم کسی رو که اهل موندن نیست وادار یا تشویق به موندن کنیم.

بیشتر بخوانید

به بهانه انتخابات

به بهانه انتخابات

بعد از ۸۸ دیگه دوست نداشتم راجع به انتخابات بنویسم، اما امسال با توجه به شرایط احساس می‌کنم هرکس به نوبه خودش وظیفه داره به شکل فعال حضور داشته باشه. انتخابات امسال اگر مهمتر از ۸۸ نباشه کم اهمیت‌تر نیست. البته نه اینکه روحانی رو با میرحسین مقایسه کنم(!) اما شرایط بحرانی اقلیمی، اقتصادی و سیاسی کشور جایی برای دوباره خطا کردن باقی نگذاشته.

بعید میدونم از خواننده‌های وبلاگ من کسی نظری غیر از رای دادن به روحانی داشته باشه. ما امسال به روحانی رای خواهیم داد، نه چون روحانی بهترین انتخابمون هست، چون تنها انتخابمونه.

اما دلیل نوشتنم نگرانیم بابت حرکت‌های پوپولیستی‌ای هست که جناح‌های مقابل در پیش گرفتن. دروغ‌ها و عوام‌فریبی‌های جریان رقیب شاید برای بعضی اقشار نخ نما باشه اما بدون شک طرفدارهای زیادی در مناطق محروم‌تر داره.

راجع به مناطق محروم هم همیشه من خیلی بحث می‌کنم که دلیل اینکه مناطق محروم به حرکاتی پوپولیستی روی خوش نشون میدن یا سریع‌تر فریب میخورن این نیست که هوش یا سواد کمتری دارن. انواع جبر هست که روی تصمیمات این افراد تاثیر میذاره. و بعضا هم ورودی‌های غلط مزید بر علت میشه. برای مثلا جایی خوندم امسال کاروان‌هایی از طلاب راهی روستاها و مناطق محروم شدن تا برای کاندیدای مورد نظرشون (تحت عنوان روشنگری سیاسی) تبلیغات کنن. این تبلیغات رو بگذارید کنار مشکلات روزانه این مردم در زندگی و عدم وجود دسترسی مناسب به اطلاعات. چه بسیار خانواده‌هایی اینترنت براشون جز تجملاتیه که توان پرداختش رو ندارن.

با این ورودی‌های اشتباه من و شما و هرکس دیگه‌ای هم بود احتمالا همین تصمیم رو می‌گرفت.

ضمن اینکه توی بسیاری از انتخابات همین نیروهای مناطق محروم‌تر طرفدار جریانات غیر رادیکال بودن چون در زمانی بوده که اطلاعات غلط کمتر بهشون می‌رسیده یا شرایط جبری ناچارشون نکرده دست به انتخاب اشتباه بزنن۱.

حالا با توجه به این شرایط حساس به نظرم ما بایستی دو کار رو انجام بدیم. یکی سعی کنیم رای‌های خاکستری رو به سمت روحانی هدایت کنیم. جایی خوندم “سیاستمداران بد توسط مردم خوبی که رای نمی‌دهند انتخاب می‌شوند”

از طرفی هر کودوم از ما هرجا که میتونیم باید سعی کنیم واقعیات رو به شکلی که هست و نه شکلی که در حال حاضر گفته میشه ترسیم کنیم. برای مثال این ویدیو بخش کمی از واقعیت‌هاییه که این روزها کمتر ازشون صحبت میشه.

بیاین سعی کنیم این انتخابات کمی فعال‌تر باشیم چرا که شرایط به قدری بد هست که نیاز شدید به نیروهای مردمی برای روشنگری هست. اجازه ندیم با وعده‌های دروغی که بعضا امکان عملیاتی شدن هم ندارن بار دیگه کشور به سمت سقوط حرکت کنه.

پی‌نوشت۱: حسرت این روزهای من اینه که چرا یک رسانه پر مخاطب‌تر ندارم که سهم بیشتری در این حرکت ملی داشته باشم.

پی‌نوشت۲: لینک ویدئو آپدیت شد.


۱- این مسئله که فقر باعث میشه افراد تصمیمات اشتباهی بگیرن رو احتمالا بارها شنیدید و راجع بهش مطلب خوندید. برای مثال می‌تونید به این مقاله از مجله هاروارد مراجعه کنید(ترجمه‌اش). همچنین جستجو کنید: captain samuel vimes ‘boots’ theory of socioeconomic unfairness

آیا خرید کردن از فروشگاه‌های بزرگ اخلاقی‌ست؟

آیا خرید کردن از فروشگاه‌های بزرگ اخلاقی‌ست؟

تازگی‌ها یکی از این فروشگاه‌های بزرگ (هایپرمارکت) نزدیک خونمون باز شده. تقریبا هرچیزی هم توش پیدا میشه. از گوشت و لبنیات گرفته تا نون تازه و غذای خونگی که همونجا پخته میشه. فقط هم محصولات خوردنی نیست. آرایشی، بهداشتی، ابزارآلات و خلاصه هرچیزی که فکر کردن ممکنه خریداری داشته باشه رو تو فروشگاه گذاشتن.

اغلب محصولات هم یک مقداری تخفیف دارن. بعضی محصولات کمتر شناخته شده تخفیفِ بالایِ تا ۴۰ و ۵۰ درصد و باقی محصولات هم حداقل ۵ درصد تخفیف عایدشون شده.

یکی دوباری که به فروشگاه سر زدم دچار یک دوگانگی شدم.

از طرفی خیلی خوبه که تقریبا هر چیزی رو که میخوام یکجا در اختیارم هست. و معمولا هم با قیمتی پایین‌تر از مغازه‌های معمولی. به خصوص که کسی هم کاری به کارم نداره و فرصت دارم هرچقدر میخوام روی محصولات رو بخونم و با هم مقایسشون کنم. هر چند باری هم که نظرم رو عوض کنم کسی نیست که اخم و غرولند کنه.

به دلیل فروش بالا چنین فروشگاه‌هایی تنوع محصولات خیلی بالایی دارن و شانس اینکه یک محصول نایاب رو توی مغازه سر کوچه پیدا کنم به مراتب کمتره تا یک هایپر مارکت. بعلاوه حق انتخاب خیلی بیشتره و ناچار نیستم تنها بین یک یا دو برند خاص که صاحب مغازه ترجیح میده یا سود بیشتری براش داره انتخاب کنم.

تجربه خرید هم لذت بخش‌تره. آدم‌های خندون و خوش اخلاقی اونجا هستن که کمک میکنن که چیزی که میخوام رو پیدا کنم و برای اینکه ازشون خرید میکنم ازم تشکر میکنن.

از طرف دیگه میدونم که سود چنین فروشگاه‌های بزرگی توی جیب یک یا چند سرمایه‌دار بزرگ میره. وقتی از فروشگاه‌های کوچیک خرید میکنیم پولمون با یک تعادل مناسب تری توی جامعه پخش میشه اما وقتی سراغ این فروشگاه‌های بزرگ میریم سود نهایی به جیب تعداد خیلی کمی از افراد میره که عموما هم به صورت سرمایه‌گذاری به جامعه برنمیگرده. بخصوص که بسیاری از فروشگاه‌هایی که چند سال اخیر و به سبک فروشگاه‌های خارجی توی ایران دایر شدن سرمایه‌گذار خارجی دارن.

ضمن اینکه وجود این فروشگاه‌های بزرگ به ضعیف‌تر شدن فروشگاه‌های کوچیک منجر میشه. وقتی فروش مغازه‌ها کم بشه ناچار میشن بیشتر جنس‌هایی رو بیارن که اطمینان بیشتری از فروششون دارن که منجر به تنوع کم محصولات و کم اقبالی بیشتر خریدار میشه. و این چرخه ادامه پیدا میکنه تا فروشگاه‌های کوچیک‌تر از بین برن.

شاید این فکر پیش بیاد که خب این فروشگاه‌های بزرگ نیروی انسانی دارن و ایجاد شغل میکنن. اما کارمندهای بنگاه‌های بزرگ (حالا نه لزوما فروشگاه‌ها) چیزی از سودهای هنگفت عایدشون نمیشه. اون شرکت‌های نو اندیشی هم که با پخش سهام کارمندها رو در سود شرکت سهیم میکنن (که البته شامل حال هایپر مارکت‌ها نمیشه) به منظور افزایش بهره‌وری و بیشتر کار کشیدن از نیروی انسانی این کارو میکنن و این سهام نسبت به سود اصلی شرکت مقدار قابل توجهی نیست.

با وجود این مسائل برای من این سوال پیش میاد که خرید از این فروشگاه‌ها کار درستی هست یا نه؟

تحلیل‌هایی هست که میگه در نهایت تمرکز سرمایه توی بنگاه‌های بزرگ به نابرابری اجتماعی دامن میزنه. این مساله به خصوص توی ایران که سیستم خاصی برای کنترل سرمایه‌داری نداره بیشتر آسیب رسان خواهد بود.

از سوی دیگه تا به امروز شاید ما بیشتر با خوبی‌ها و فواید این نوع از سرمایه‌داری آشنا شدیم. اسنپ باعث شده ارزون‌تر و سریعتر جابجا شیم. دیجی‌کالا باعث شده راحت‌تر و مطمئن‌تر خرید کنیم و هایپرمارکت‌ها هم در نوع خودشون تجربه خرید رو برای ما بهتر و لذت بخش‌تر کردن.

اما جدایِ از بحث اخلاقی، آیا ممکنه این شیوه در آینده منجر به افزایش بیش از حد فاصله طبقاتی در جامعه بشه؟

برای من خیلی دور از ذهن نیست که ما همه تبدیل به کارگرهای بنگاه‌های بزرگ بشیم که زندگیمون شامل کار کردن توی یکی ازین بنگاه‌ها و کسب درآمد و سپس خرج کردن این درآمد داخل همون سیستم بشه. البته شاید این شیوه از زندگی برای کسی که تنها هدفش تامین نیازها و تولید مثل باشه چندان هم بد نباشه.

نظر شخصی من اینه که حتی اگر این تغییر شیوه زندگی رو بخشی از یک رویه جهانی و گریز ناپذیر می‌بینیم (که باز به نظرم غلطه این نگاه) ولی حداقل بیایم و از تجربه‌های کشورهای توسعه یافته استفاده کنیم و به شکل درستش توی این مسیر حرکت کنیم. اگر درآمد یک بنگاه به صورت نمایی در حال رشده بایستی مالیاتی که پرداخت میکنه هم با همین سرعت افزایش پیدا کنه و در نهایت این مالیات به شکل درستی هزینه بشه که حداقل قشرهای ضعیف صدمه کمتری ببینن.

نباید فراموش کرد که در نتیجه این تغییرات قشر ضعیف هست که بیشترین ضربه رو متحمل میشه. شاید در نهایت مغازه‌دار سابق به شکل دیگه بتونه به زندگیش ادامه بده ولی اون خانواده‌ای که به زور نسیه گرفتن از اون مغازه زندگیش رو میگذروند هرگز نمیتونه خودش رو با شرایط جدید تطبیق بده.

انسان، حیوانی سلطه‌گر

انسان، حیوانی سلطه‌گر

سلطه‌گری به نظر من مفهومیه که با آغاز خودآگاهی انسان شکل گرفته. منظورم از سلطه‌گری، زورگویی یا جاه طلبی فردی نیست. منظورم نوع اجتماعی و سازمان یافته اونه. شاید لغت هژمونی رو بشه به کار برد. البته هژمونی تا حدی بار سیاسی داره ولی مگه نه اینکه انسان حیوانی سیاسی‌ست؟

دیشب داشتم کتابی راجع به انواع سازمان‌ها و ساز و کار سازمان میخوندم و ناگهان متوجه شدم اغلب مفاهیم اجتماعی که به دست بشر ساخته شده به نوعی ابزار سلطه بوده. اغلب رو هم از این بابت که مثال نقضی توی ذهنم باشه که صرفا از روی محافظه‌کاری میگم. از مفاهیم قهری‌تر مثل حکومت و دولت و حزب گرفته تا مفاهیم لطیف‌تری مثل دین، اخلاق، فرهنگ و قانون. یا گاهی مثل دموکراسی این تصور رو بوجود میارن که ما بر آن‌ها سلطه داریم و نه برعکس. یاد دیالوگ کوین اسپیسی توی فیلم Usual Suspects افتادم که میگفت: بزرگترین حقه‌ای که شیطان زده این بوده که دنیا رو قانع کرده که وجود نداره.

بی‌راه نیست اگه بگیم انسان از ابتدای پیدایشش به دنبال سلطه و سلطه‌گری بوده. نگاهی به رابطه قوی و ضعیف در طول تاریخ میتونه سندی برای این ادعا باشه. وقتی به گذشته دقیق شیم می‌بینیم مرز سلطه‌گر و تحت سلطه روشن‌تر بود. اما امروز با پیدایش سازمان‌ها این مرز از همیشه نامشخص‌تر شده و در پیچیدگی روابط اجتماعی خودش رو پنهان کرده. هر انسانی نه تنها تحت سلطه‌ست بلکه به نوعی ابزار سلطه هم هست.

سازمان‌ها امروز برای افزایش بهره‌وری مشاغل رو بیش از حد ساده، بی‌معنی و تکراری کردن که باعث مشکلات عدیده‌ای روی نیروی کار میشه. برای مثال کارِ کارگری که در کارخانه تنها نقش بستن پیچ یا سفت کردن مهره‌ای رو داره از بهره‌وری بسیار بالایی برخورداره ولی در نهایت موجب تحلیل روانی و شخصیتی فرد میشه. اساسا روح انسان در سازمان نادیده گرفته میشه. حتی در مواردی هم که توجه به روح داریم هدف افزایش بهره‌وریه. چند روز پیش بحث این مسئله بود که اخیرا مطالعاتی انجام شده که کارمندان اخلاق‌گرا کارایی بیشتری دارن و در نتیجه به سازمان‌ها توصیه میکرد در راستای افزایش بهره‌وری سعی در افزایش اخلاقیات در محیط کار کنید. اما آیا خود این کار غیراخلاقی نیست؟

نکته دیگه‌ای که مطرح میشه اینه که خیلی از ابزار سلطه اساسا زندگی انسان رو بهتر کردن. من به طور کل منکر این قضیه نیستم اما مشکل برای من اینجاست که وقتی گروهی چیره میشن اون‌ها هستن که مفاهیم رو ارزش‌گذاری میکنن. فرض کنید گروهی یک نوعی خاص از فرهنگ رو ترویج بده و وقتی این فرهنگ پذیرفته شد مسلط بر مردم بشه. حالا از این به بعد این گروه فرهنگ گذار و مسلط هستن که ارزش‌ها رو تعریف میکنن. داریوش آشوری همین مسئله رو اینطوری بیان میکنه که میگه آنچه گروه حاکم میگه به شکل عقل سلیم در میاد و زیر دستان اون رو بخشی از نظم طبیعی جهان خواهند دونست. نگاهی به دموکراسی، دین یا حتی اخلاقیات به عنوان نمونه به ما نشون میده که چطور ارزش‌ها توسط ابزار سلطه باز تعریف شدن.

من چه کسی هستم؟ تو بگو!

من چه کسی هستم؟ تو بگو!

خیلی وقتها یک لباسی رو می‌خریم و اوایل از پوشیدنش احساس خوب و زیبا بودن داریم. ولی بعد از مدتی که مد عوض میشه عموما این حس یا از بین میره یا با یک حس منفی جایگزین میشه.

این زیبایی یک چیز نسبی هست کاملا پذیرفته شده‌ست. یک کمدی قدیمی به اسم god must be crazy رو یادمه می‌دیدم. شخصیت اصلی یک آفریقایی از یک قبیله‌ست که از تمام دنیا دور هستن و تمام انسان‌هایی که دیدن همین افراد قبیلشون بوده. طی یک ماجرایی با یک سری آمریکایی برخورد میکنه و اولین واکنشش به دیدن بدن زن آمریکاییِ سفید پوست، یک واکنش منفیه و سفید بودن رو رنگ پریدگی و خیلی نا زیبا میدونه.

اساسا صنعت مد با تغییر دادن ارزش‌ها در چشم انسان‌هاست که پابرجاست. اگر مد نبود احتمالا ما در طول زندگی کمتر برای پوشاک هزینه میکردیم و به ندرت پیش میومد لباسی رو که پاره نشده نپوشیم. البته مد منحصر به پوشاک نیست. از ماشین و تلوزیون و موبایل گرفته تا ازدواج و دوست‌یابی‌هامون هم امروز تحت تاثیر مد قرار گرفته.

به خودیِ خود نمیشه گفت مد چیز بدیه. شاید از نگاه فلسفی یا حتی منطقی مدگرایی برای فرد خیلی توجیهی نداشته باشه. ولی به هرحال صنایع بسیار بزرگی بر این پایه شکل گرفتن و تعداد خیلی زیادی انسان به شیوه‌های مختلف زندگی و درآمدشون به مد بستگی داره. در چنین شرایطی خیلی ساده نمیشه راجع به خوب یا بد بودن یک مسئله اظهار نظر کرد. چون واقعیت ابدا مطلق نیست.

شاید از منظری مدگرایی، مصرف گرایی باشه. هرچقدر هم که بین این دو تا مفهوم بخوایم تمایز قائل بشیم در نهایت باید بپذیریم که مدگرایی به مصرف گرایی دامن میزنه. قبلا تا حدودی راجع به مصرف گرایی صحبت کردیم. الان قصد ندارم به این بحث بپردازم.

مد (به اون معنی که من اون رو به کار می‌برم) تحت تاثیر مفهوم کلی‌ترِ “رسانه‌” است. رسانه‌ها هستن که مد رو تعریف میکنن. رسانه‌ها به ما میگن چطور لباس بپوشیم و نپوشیم، چطور حرف بزنیم و نزنیم چه شکلی باشیم و نباشیم و….

مفهوم رسانه هم مثل فرزند کوچک‌تر خودش مد خاکستری‌تر از اینه که بشه چشم بسته اون رو مزمت یا تحسین کرد. اما به نظرم میشه در برخورد با رسانه آگاه‌تر بود.

یکی از مواردی که من اخیرا خیلی بهش توجه میکنم نقش رسانه در تصور ما از خودمونه. شکی نیست که امروز تلوزیون، فیلم‌ها، مجله‌ها و به طور کلی رسانه‌ است که تصور ما از زیبایی رو شکل میده. و همونطور که اول بحث گفتم به ما میگن امروز چه چیزی رو بپوشیم و چه کارهایی رو بکنیم تا فردی موفق، زیبا و باهوش باشیم.

یعنی ابتدا ارزش‌هایی رو برای ما خلق میکنن و بعد برای تحقق این ارزش‌ها در دنیای واقعی محصولاتی رو به ما ارائه میکنه. شاید در یک نگاه این مسئله کاملا واضح و بدون ایراد باشه. اما مسئله از جایی شکل مشکل به خودش میگیره که این تصویرها از انسان ایده‌آل شروع میکنن به صدمه زدن به جسم و روان ما.

تصور ما از زن زیبا روز به روز داره به یک زن بسیار لاغر و بلند نزدیک‌تر میشه. این تصویر سازی تا حدی پیشرفته که بسیاری از مدل‌ها برای لاغر شدن به شکل ترسناکی به خودشون صدمه میزنن. یکجا تعبیر جالبی دیدم میگفت زنان داخل بعضی از انیمیشن‌ها به قدری لاغر هستن که داخل بدنشون جایی برای ارگان‌های طبیعی یک انسان هم وجود نداره! وقتی تصویر زیبایی به این شکل تغییر پیدا میکنه به مرور باعث میشه خیلی از دخترها از بدن و ظاهر خودشون رضایت نداشته باشن. این مسئله در پسرها هم وجود داره. داشتن بدن عضلانی که امروز تبدیل به یک ارزش و نمادی از زیبایی شده نه با ورزش سالم و طبیعی که آوردن فشار‌های زیاد و مصرف انواع مواد مختلف ممکن هست. از طرف دیگه این مسئله باعث میشه انسان‌ها خیلی زود همدیگه رو هم با تغییر مد عوض کنن و به سراغ مدل‌های جدیدتر برن.

این تبلیغات فقط روی ظاهر نیست. مسئله مهم‌تر از ظاهر، سن هست. تا به حال چندتا زن میانسال رو به عنوان مدل لباس دیدید؟ چندتا فیلم یا سریال دیدید که یک زن میانسال شخصیت اصلی فیلم باشه؟

در مورد مردها هم شرایط همینقدر بغرنجه. مانور بیش از حد رسانه‌ها روی زنان و مردان جوان باعث میشه با افزایش سن حس عدم رضایت هم زیاد بشه. بسیاری از ما از افزایش سن ترس داریم. نگران از دست دادن زیبایی خودمون هستیم. نگران کچلی، چاقی و چروکی پوستمونیم. چرا که رسانه‌ها برای فروش محصولات خودشون به ما میگن که پوست خوب چروک نداره. زن زیبا چربی نداره. مرد جذاب موهای زیبایی هم داره. و زیبایی این چیزی‌ست که ما به شما میگوییم. باز هم میگم من الان قصد ندارم رسانه رو به دلیل تلاش برای ایجاد بازار برای محصولات مختلف مزمت کنم. اما تبلیغات در دراز باعث شده ما دیگه خودمون رو دوست نداشته باشیم. بدنمون رو دوست نداشته باشیم. حتی اطرافیانمون رو با معیارهای زیبایی که برامون تعریف شده انتخاب کنیم.

این مسئله لزوما بحث سن یا زیبایی نیست. مثلا ما کمتر توی رسانه‌ها یک زن یا مرد آسیای میانه رو می‌بینیم که به عنوان یک شخصیت زیبا، قهرمان یا مهم نمایش داده بشه. در دراز مدت در ذهن افرادی که تحت تاثیر رسانه قرار میگیرن تصویری از افراز قهرمان و موفق و زیبا شکل میگیره که با تصویر یک فرد آسیای میانه همخوانی نداره بنابراین این فرد شانس بسیار کمتری برای موفقیت در زندگی اجتماعی به عنوان یک شهروند جهانی خواهد داشت. بگذریم از اینکه احتمالا تحت همین تاثیرات این فرد تصویر منفی و عدم رضایت درونی‌ای نسبت به خودش خواهد داشت.

 

کل زندگیت چند؟

کل زندگیت چند؟

من هر از چندگاهی برای چند روز تلفنم رو خاموش می‌کردم و به تلگرام و امثالهم هم سر نمی‌زدم. چند روزی رو برای خودم زندگی می‌کردم. دور از صدای دیگران.

جدیدا به خاطر مشغله کاری نمی‌تونم این کارو بکنم. و این کمبود باعث شده بیشتر به کل این قضیه در دسترس بودن فکر کنم.

اینکه چرا انقدر همیشه ما باید در دسترس باشیم؟

چرا هرکس هروقت دلش بخواد می‌تونه شمارمونو بگیره و باهامون حرف بزنه؟ کِی این حق برای دیگران ایجاد شده که از ما مثلا بپرسن چرا تلفنم رو جواب ندادی؟ چرا پیام‌هام رو جواب نمی‌دی؟

یا مثلا توی این تلگرام و فیس‌بوک و اینا که اگر پیامی رو بخونی طرف مقابل متوجه میشه، چرا نباید جرات کنیم پیام‌های دیگران رو بخونیم و بعد هروقت مناسب بود جواب بدیم؟

این در دسترس بودنی که توی تلگرام هست، که بخاطرش خیلی‌هامون last seen recently می‌شیم! توی تلفن‌های همراه هم هست. هروقت گوشی همراهمون روشنه مثل این میمونه که آنلاین هستیم و دیگران می‌تونن باهامون تماس بگیره.

به نظرم همه ما این رو به خودمون بدهکاریم که روزی چند ساعتی تلفن‌هامون رو خاموش یا حداقل سایلنت کنیم. چند ساعتی از تمام راه‌هایی که دیگران می‌تونن باهامون ارتباط برقرار کنن دور بشیم.

همیشه برام عجیبه که چطور وقتی توی یک جلسه هستیم گوشیمون رو سایلنت می‌کنیم ولی وقتی با کسی که دوستش داریم صحبت می‌کنیم این کارو نمی‌کنیم.

وقتی عزیزانمون صحبت می‌کنیم هر تلفنی رو جواب می‌دیم و هر پیامی رو چک می‌کنیم بدون اینکه از خودمون بپرسیم چرا؟

یاد یه دیالوگ از فیلم The devil wears Prada افتادم. تلفن دختر زنگ می‌زنه و رئیسش پشته خطه. در عین حال دختر با دوست پسرش وسط یک لحظه خیلی مهم هستن و وقتی دختر تصمیم می‌گیره تلفنش رو جواب بده پسر میگه:

You know, in case you were wondering – the person whose calls you always take? That’s the relationship you’re in. I hope you two are very happy together.

هر تلفن که بهمون میشه، هر پیامی که فرستاده میشه و می‌خوایم جواب بدیم باید بدونیم که داریم انتخاب می‌کنیم. انتخاب اینکه اون زمان رو تقدیم کسی کنیم که باهامون کار داره. اگر با عزیزی هستیم بهتر نیست تلفنمون یا اینترنت یا هرچیزی که خارج از این رابطه هست رو خاموش کنیم؟ بهتر نیست این زمان رو صرف با هم بودن کنیم؟

جواب خودم اینه که بهتره همین کارو کنیم. من دفعه بعدی که تلفنم زنگ بزنه و پیامی برام فرستاده بشه جواب نمیدم مگر اینکه اون لحظه دلم بخواد جواب بدم. و حتی اگر چند ماه بگذره و دلم نخواد پیام کسی رو جواب بدم این کارو نمی‌کنم. و البته اگر کسی هم همین کارو با من بکنه درک می‌کنم.

چند وقت پیش با پگاه توی تاکسی بین شهری بودیم و راننده بی‌حواس بود و طول راه هم همه‌ش sms میداد. من هیچ اعتراضی نکردم. وقتی که رسیدم خونه با خودم فکر کردم چطور من به کسی که اینطور جون من و کسی که خیلی دوستش دارم براش بی‌ارزش بوده هیچ اعتراضی نکردم. واقعا اگر اتفاقی توی این سفر میفتاد هیچ چیز میتونست جبران این خسارت رو بکنه؟

اگر راننده مثلا دوبرابر کرایه می‌گرفت یا بی‌ادبی‌ای می‌کرد حتما برخورد می‌کردم ولی چرا وقتی جونمون در خطر قرار میداده این کارو نکردم. دقت که کردم خیلی وقتا راجع به مسئله مهم زندگی چقدر بی‌تفاوت هستیم. انگار که همیشه هستیم. به سلامتیمون اهمیت نمیدیم. به زمانمون اهمیت نمی‌دیم. ولی به اینکه آدم‌های غریبه توی پاساژ یا گارسون رستوران یا همکلاسی دانشگاه راجبمون چی فکر میکنن اهمیت میدیم. بخاطرش دعوا میکنیم، غصه می‌خوریم و عمرمون رو تلف می‌کنیم.

جالبه که برای بقیه هم قابل قبول نیست شما برای زمانتون (و متعاقبا زندگی‌تون) ارزش قائل باشید. نمی‌پذیرن که بخاطر مثلا مسافت زیاد نخواید جایی برید. اگر حاضر نباشید زیر قیمت باهاشون کار کنید بهشون بر می‌خوره. به ندرت پیش اومده یکی جایی من رو دعوت کرده باشه و بگم فلانی حوصله ندارم و به همین راحتی قبول کنه.

شاید اطرافیانمون خیلی راحت نتونن ازمون تقاضای پول کنن ولی زمانمون رو چرا. البته این برعکس هم هست دیگه. خود ما هم راحت از دیگران تقاضای وقتشون رو می‌کنیم. چی شده که ارزش وقت و عمر رو نمی‌دونیم؟ این همه هزینه می‌کنیم که جوون بمونیم ولی وقتی جوون هستیم هم استفاده‌ای ازش نمی‌کنیم. چرا من به راننده ماشینی که می‌تونست توی یک لحظه زندگی من و کسی که دوستش دارم رو از بین ببره اعتراضی نکردم؟ چرا وقتی با مثلا مادرمون صحبت می‌کنیم، گوشیمون سایلنت نیست؟ خیلی از این چرا ها وجود داره که من همیشه از خودم می‌پرسم. همیشه ادعای منطقی بودن دارم ولی در عمل غیر منطقی زندگی می‌کنم. خیلی از ما این همین‌طور هستیم.

حالا که این حرفا زدیم دوست دارم دعوتتون کنم تا دفعه بعدی که تلفنتون زنگ زد و حوصله‌اش رو نداشتید به احترام زندگی‌ای که تکرار نخواهد شد، جواب ندید.

بد نیست همونقدری که تلفنمون یا تلگراممون برای دیگران در دسترسه خودمون برای خودمون و کسایی که دوستشون داریم هم در دسترس باشیم.

 

زرنگ بازی به سبک دیجی‌کالا

زرنگ بازی به سبک دیجی‌کالا

دیجی‌کالا یه بخشی داره برای پیشنهادات شگفت‌انگیز. هر روز کالاهایی که تخفیف‌های نسبتا خوبی دارن رو معرفی می‌کنه و میشه پیش‌بینی کرد که فروش خوبی هم نصیب این کالاها میشه.

به خاطر یلدا هم مثل پارسال فروش فوق‌العاده داره. که بهش میگه: یلدای شگفت‌انگیز دیجی‌کالا (روز خرید اینترنتی ایران).

تبلیغات‌هایی که این چند روز به شکل‌های مختلف برای یلدای شگفت انگیز باعث شد سری به دیجی‌کالا بزنم و اتفاقا یک ادکلن برای خرید چشمم رو گرفت.

اما تخفیف به نظرم غیر معقول میومد. جای تعجب داشت برام که چطور روی یک ادکلن ۳۴۵ هزار تومانی ۲۰۰ هزار تومان تخفیف داده شده. برای همین سری به سایت‌های دیگه زدم و دیدم همین جنس رو ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار تومان ارزون‌تر از دیجی‌کالا برای فروش گذاشتن! یعنی digikala برای اینکه نشون بده چقدر تخفیف دارم میدم اول جنس رو ۱۵۰ هزار تومان گرون کرده بعد ۲۰۰ تومن تخفیف داده!

جالب بود وقتی روی نمودار تغییرات قیمت کالا کلیک کردم اینو دیدم:

نمودار ساختگی تغییرات قیمت دیجی‌کالا برای فریب مردم
نمودار ساختگی تغییرات قیمت دیجی‌کالا

 

آیا این کار توهین به شعور مخاطب نیست؟ من با مشاهده همچین نموداری احساس میکنم توی اتاق فکر دیجی‌کالا عده‌ای نشستن که به چشمشون کاربرها یک مشت موجود کم عقل و ظاهربین هستن و احتمالا بعد از تصمیم‌گیری برای اجرای چنین سیاست‌هایی دور هم به کاربرا میخندن و به هوش و ذکاوت خودشون غبطه می‌خورن!

بررسی نقاط قوت و ضعف یک موبایل پایین رده 500 هزار تومانی در دیجی‌کالا. دوربین قوی رو به عنوان یکی از نقاط قوت کالا گفته در صورتی که شاید نصف نظرات از می‌گفتن دوربین دستگاه ضعیفه. اکثریت هم از باتری ضعیف گلایه دارن در صورتی که در نقاط ضعف دستگاه اینو نگفته
بررسی نقاط قوت و ضعف یک موبایل پایین رده ۵۰۰ هزار تومانی در دیجی‌کالا. دوربین قوی رو به عنوان یکی از نقاط قوت کالا گفته در صورتی که شاید نصف نظرات از می‌گفتن دوربین دستگاه ضعیفه. اکثریت هم از باتری ضعیف گلایه دارن در صورتی که در نقاط ضعف دستگاه اینو نگفته

دیجی‌کالا زمانی برای من معیار خرید بود. حتی اگر میخواستم از مغاره هم خرید کنم سری به نقد و بررسی دیجی‌کالا میزدم. ولی الان چند وقتیه که پر شده از کالاهای بی‌کیفیت که اتفاقا نقد‌های مثبتی براشون نوشته شده. بررسی‌هایی که روی کالا انجام میشه مثل قبل دقیق نیست. بیشتر از اینکه بررسی باشه معرفی نقاط قوت محصول هست.

نمی‌دونم چرا تو ایران همیشه با این مسئله روبرو هستیم که برند‌ها شروع خیلی خوب دارن ولی در ادامه روز به روز ضعیف‌تر میشن و با cheapترین روش‌های ممکن سعی در افزایش درآمد دارن. مثال خوبش کافه‌ها و رستوران‌های خوب هستن که عموما بعد از معروف شدن روز به روز کیفیت غذاهاشون کم میشه.

متاسفانه دیجی‌کالا هم داره به جای بهتر شدن بدتر میشه.

البته این مشکلات منکر راحت بودن خرید اینترنتی نیست و قطعا هنوز هم دیجی کالا بهترین فروشگاه آنلاین هست. اما از کنار چنین رفتارهایی هم نباید ساده گذشت. وقتی برندی برای سود بیشتر یک دروغ کوچیک به کاربر میگه نشون میده نمیشه بهش اعتماد کرد. بخصوص در کشور ما که اعتماد به خرید آنلاین چند وقتیه که شکل گرفته تاثیرات منفی این چنین رفتارها در دراز مدت قطعا بیشتر از سودی هست که (از این فریب‌کاری‌ها) نصیب کسب و کار میشه.

سیستم ضد انتقادی

سیستم ضد انتقادی

بعضی از نویسنده‌ها (نویسنده به معنی عام، کسی که چیزی می‌نویسه. از نویسنده کتاب و پژوهشگر علمی گرفته تا وبلاگ‌نویس‌ها و..) متن‌هاشون رو جوری تنظیم می‌کنن که به طور خودکار با انتقاد مقابله کنه. نمونه خوبش یک پستی بود که من دیروز دیدم که نگارنده از یک تبلیغات تعریف کرده بود و در انتهای متن اضافه کرده بود، حالا کارشناسان تبلیغات میخوان بیان و بگن این چیزی که تو ازش تعریف کردی اصلا هم تعریف نداره. البته با لحن خیلی زننده‌تری این رو گفته بود.

یک نمونه خوب دیگه پل ساموئلسونه وقتی میگه:

آن‌ها که می‌توانند کار علمی می‌کنند؛ دیگران روش‌شناسی۱

نمونه‌های اینچنینی خیلی زیاده.

از نظر من این چنین متن‌ها حالت یک سیستم رو دارن. به طوری که در نوشته سعی میشه انتقادات احتمالی پیش‌بینی و بهشون پاسخ داده بشه. پاسخ نه اینکه انتقاد تحلیل بشه و نویسنده با سند از موضع خودش دفاع کنه، بلکه با کوبیدن منتقد، انتقادش رو بی ارزش جلوه بده.

حمله به منتقد یکی از رایج‌ترین مغالطه‌هاییه که هر روز می‌بینیم. احتمالا همه ما هم هر روز انجام میدیم. فرض کنید ما میخوایم یک کار اقتصادی شروع کنیم و یکی به ما میگه این کار شما به این دلایل شکست میخوره. بعد ما بهش بگیم تو اگه از کسب و کار سر در میاوردی وضع خودت این نبود!

سیستم‌های ضد انتقادی رو عموما انسان‌های باهوش طراحی می‌کنن. ولی البته نه اونقدر باهوش که بدونن چطور با انتقادهاشون مستقیم برخورد کنن.

افرادی که تحمل انتقاد ندارن عموما دوست دارن اطرافشون رو پر کنن از کسایی که مدحشون میکنن و به چشم استاد و نابغه بهشون نگاه می‌کنن. البته این تمایل در بسیاری از انسان‌ها هست ولی به نظرم این افراد به شکل وسواس گونه‌ای به این ستایش‌ها احتیاج دارن، برای همین هم هست که سعی میکنن محیطی رو برای خودشون خلق کنن که به این نیازشون پاسخ داده بشه. لغت insecure به نظرم مناسب این افراد هست.

دلیل اینکه به این مساله پرداختم و چند روزی راجع بهش تحقیق کردم در درجه اول فردی بود که مقالاتش رو میخوندم و به شدت از مخالفت می‌ترسید. البته به دلیل نسبتا باهوش۲ بودن، به شکلی قابل قبول این مسئله رو برای خودش توجیح کرده‌بود. (بارها تو مقاله‌های روانشناسی دیدم که یکی از ویژگی‌های افراد نسبتا باهوش قدرت توجیح بالاشون هست). اول به نظرم بچگانه اومد ولی کم‌کم نشونه‌هایی از این سیستم‌های ضد انتقادی رو همه جا دور و بر خودم دیدم.

جالبه فعالین کسب و کار رو بیشتر دچار این خطا دیدم(حتی بیشتر از سیاست‌مدارا!). شاید علتش این بوده که اخیرا بیشتر چیزایی که خوندم توی این حوزه بوده. شایدم به دلیل عدم قطعیتی که توی این بخش حاکمه نمیشه دقیقا صحیح و غلطی تعریف کرد و هرکس صرفا یک رویکرد داره. مثلا توی ریاضی احمقانه‌ست که شما به مخالف‌هاتون به این شکل حمله کنید. چرا که ادعاهای علمی ریشه در تحقیقات (تقریبا) قابل دفاع داره.

برام جالب بود ببینم آیا خودم هم این کار رو می‌کنم؟ من یه ویژگی دارم که سریع حرف دیگران رو قبول نمی‌کنم. قبلا برعکس بودم. هرکس چیزی می‌گفت اون حرف رو می‌پذیرفتم و بعدا در خلوتم سعی می‌کردم نظر خودم رو با نظر اون مقایسه کنم و با بررسی کردن راجع به درستی‌شون تصمیم بگیرم.

 

اما در دراز مدت این کار نتیجه مطلوبی برام نداشت. چون که وقتی شما میخواید در ذهنتون نظر شخص دیگه‌ای رو با نظر خودتون مقایسه کنید، دسترسی محدودی به اطلاعات اون شخص دارید. برای همین بهتر دیدم که همیشه در درجه اول روی نظر خودم بایستم و به هرکسی که روبروم هست اجازه بدم از نظر خودش دفاع کنه. در بحث احتمالی که شکل می‌گیره میشه تشخیص داد که حق با چه کسی‌ست(اگر حقی در میون باشه). البته بعدش شما باید این جرات رو داشته باشید که اشتباهتون رو بپذیرید.

وقتی که در درجه اول روی موضع خودم می‌ایستم همیشه باید مراقب باشم راجع به نظرِ خودم احساس مالکیت نکنم. در اینصورت سخت میشه نظرات دیگران رو شنید و پذیرفت. شوپنهاور یک صحبت خیلی جالبی داره که من خیلی تکرارش میکنم. میگه بیشتر آدم‌ها اول یک بحث یک سمت رو بدون فکر کردن و سنجیدن تمام جنبه‌ها اتخاذ می‌کنن. و بعد از اون خودخواه‌تر و احمق‌تر از اون هستن که بخوان قبول کنن اشتباه کردن. برای همین تمام تلاششون رو میکنن که از خودشون و نظری که به عنوان نظر خودشون پذیرفتن دفاع کنن. هر طرف بحث نه برای درستی یا نادرستی که برای اثبات برحق بودنِ خودش بحث می‌کنه.

این رو من خیلی زیاد می‌بینم. خودم هم شاید در گذشته دچار این خطا می‌شدم که در بحث با اینکه میدونستم حق با من نیست، به اصرار به مواضعم ادامه می‌دادم. من این بیماری رو به این شکل درمان کردم که پذیرفتم مواضع من از خودم و جزئی از شخصیتم نیست. بلکه صرفا مواضعی هستن که در یک بازه زمانی خاص به نظرم منطقی میومدن. بخصوص وقتی متوجه بشید که بعد از یک بحث داغ، با پذیرفتن اشتباه به هیچ‌وجه از ارزش شما کم نمیشه. بلکه گاهی حتی پیروز بحث هم میشید.

حتی یه بار برای من پیش اومد که با یکی راجع به کمونیست صحبت می‌کردیم و در آخر من از موضع خودم عقب نشینی کردم. بعدش طرف مقابل گفت که البته خیلی هم روی موضع خودش اصراری نداره و کاملا فکر نمیکنه که حق با خودش باشه. بعد از اون من بودم که داشتم از مواضع قبلی اون شخص در مقابل خودش دفاع می‌کردم.

برای اینکه توی بحث همیشه موفق باشید، به نظرم باید فقط به حقیقت اهمیت بدید نه موضع خودتون. و اگر راجع به چیزی بحث می‌کنید که حقیقتی در اون وجود نداره و هرچه هست مواضع هست (مثل خیلی از بحث‌‌های سیاسی) پس احتمالا این بحث ارزش وقت گذاشتن نداره. یادمون باشه که احتمالا اغلب چیزهایی که در حال حاضر ما بهشون باور داریم غلط هستن.

نمیخواستم خیلی راجع به بحث کردن صحبت کنم ولی حالا که گفتیم این نکته رو هم اضافه کنم. همیشه دنبال داده (data) باشید. یک جمله خیلی جالب در کتابی از اریک اشمیت به نقل از مدیرعامل پیشین نت اسکیپ (Netscape) خوندم که عینا نقل می‌کنم.

اگر دیتا داریم، بیایید به آن نگاهی بیاندازیم. اما اگر تمام چیزی که داریم عقیده و نظر است، اجازه بدهید با نظر من پیش برویم.

– Jim Barksdale

البته توجه کنید اینا جملات مدیرعامل یک شرکت خطاب به کارمنداشه. توی بحث عموما چیزی که داریم همین عقیده و نظر هست. و خصم (طرف مقابل بحث) هم میتونه دقیقا استدلالی مشابه شما رو به کار ببره. هدف من از این جمله این بود که سعی کنید دنبال داده باشید. داده هم این نیست که پسر عموی من همین کارو کرده الانم میلیاردره!

ضمن اینکه توجه بیش از حد به داده هم اندازه بی‌توجهی به اون خطرناکه. مثلا توی این مقاله از گاردین خوندم بخش اعظمی از بودجه تحقیقات تو حوزه روان‌شناسی مثبت که سال‌ها سعی داشته بگه پول خوشبختی نمیاره، تحت تاثیر بنیاد تمپلتون (Templeton Foundation) بوده. بنیادی که منافع زیادی از این طرز تفکر به ذی‌نفع‌هاش میرسونده۳.

در آخر میخوام این رو اضافه کنم که به نظر من یک انسان باهوش و البته شجاع نه تنها از انتقاد دوری نمی‌کنه بلکه به استقبال اون میره. نه فقط به این دلیل که از انتقاد می‌تونه چیزی یاد بگیره و خودش و بهتر بشناسه و… دلیل اصلی اینه که شنیدن نقد و تحلیل و جواب دادن به اون‌ها براشون مثل یک مسابقه و جدال ذهنی میمونه. مسابقه‌ای که اگر به اندازه کافی باهوش باشن، همیشه در اون پیروز خواهند بود.

 


۱- به نقل از کتاب قوی سیاه نوشته نسیم نیکلاس طالب. به اعتقاد کتاب ساموئلسون اقتصاددانی بوده که اعتقاد داشته میتونه با دخیل کردن ریاضیات در اقتصاد مسیری رو که علم فیزیک پیموده رو طی کنه. به این مفهوم که مدل‌های پیچیده و دقیق برای پیش‌بینی رویدادهای اقتصادی طراحی کنه. البته نویسنده کتاب قوی سیاه خودش به شدت از این سیستم انتقادی در کتاب خودش استفاده کرده و به شیوه‌های مختلف منتقداشو زیر سوال برده.

۲- دلیل اینکه میگم نسبتا باهوش اینه که به نظرم کسی که واقعا باهوش باشه (به معنی داشتن مقدار قابل قبول از انواع هوش‌های هیجانی و بهره هوشی) کمتر دچار چنین خطایی میشه.

۳- ترجمه فارسی این مقاله رو اینجا می‌تونید بخونید.

به چه قیمتی؟

به چه قیمتی؟

چند وقت پیش یه داستانی خوندم باعث شد به بعضی از رفتارهای خودم فکر کنم. جزئیات داستان یادم نمیاد و اینکه کجا خوندم.

مضمونِ داستان رو میگم، اگه میدونستید از کیه و کجا نقل شده تو کامنتا بگید.

یک روز تویِ کافه جایِ همیشگی‌م نشسته بودم و قهوه‌ی همیشگی رو سفارش دادم. هوا سرد بود و من هم کلاهِ بافتنی که مادرم آخرین سالِ عمرش برام بافته بود رو سرم کرده بودم.

مادرم روزهایِ آخر زندگی‌ش کلاه رو به من هدیه کرده بود و شاید زیباترین کلاه دنیا نبود. اما من عاشقش بودم. آخرین هدیه مادرم برای من بیشتر از هرچیزی تویِ دنیا ارزش داشت.

اون روز میزِ کناری چند دانشجو هم نشسته بودن و صبحونه میخوردن. مشغولِ شکر ریختن تویِ قهوه‌ام بودم که یکی از دانشجوها برگشت و با اشاره به کلاه رو به دوستاش شروع کرد به مسخره کردن و با هم خندیدن.

عصبانی نشدم، شرمنده شدم. تا این لحظه یکبار هم فکر نمیکردم با کلاه شبیه به دلقک‌ها باشم. خجالت زده کلاه رو از سرم برداشتم و کافه رو ترک کردم.

بعد از اون اتفاق دیگه هیچوقت نتونستم کلاه رو به سرم بذارم. احساس میکردم هربار که کلاه رو سرم میذارم دیگران من و مادرم رو مسخره میکنن. دیگه هرگز عشقی رو که مادرم با بافتن کلاه به من ابراز کرده بود احساس نکردم. دیگه کلاه به نظرم زیبا نبود.

اون روز اون پسر با مسخره کردنِ کلاهِ من چیزی به دست نیاورد. شاید چند لحظه توجه دوستاش. ولی من خیلی چیزها رو از دست دادم.

داستانِ اصلی راجع به کلاه نبود و زیباتر بود اما چون یادم نمیومد ناچار تغییراتی دادم که بتونم مفهومِ اون رو برسونم.

بعضی وقت‌ها ما بدونِ اینکه فکر کنیم حرفی میزنیم که شاید هیچ چیزی به ما اضافه نکنه و خیلی چیزها رو از دیگران می‌گیره.

مثالی که خودم بارها دیدم: یکی با یکی دیگه تو رابطه‌ست. بعد ما شروع می‌کنیم به بدگویی از اون شخص. از اینکه شما به هم نمیاین! این دختر از تو درشت‌‌تره! دماغش بزرگه! یا این پسر به هرکسی پیشنهاد میداد رد میکردن. حرف‌هایی که شاید واقعا مهم نباشه. شاید برایِ یکنفر واقعا مهم نیست که با دختری باشه که از خودش بلندتره مثلا یا اینکه طرفش رو قبلا ۱۰ نفر رد کردن. مهم اینه که اون دو نفر با هر شرایطی الان همو دوست دارن. ولی یک جمله، یک نگاه یا یک قضاوتِ میتونه باعث شه اون آدم دیگه نتونه طرفش رو اونجوری که قبلا میدید و دوست داشت، دوست داشته باشه.

نه اینکه هیچوقت دخالت نکنیم. ولی بعضی حرفا هستن که خودمونم میدونیم نه کمکی میکنه نه مهمه! شاید فقط چون حرفِ دیگه‌ای نداریم میز‌نیم یا شاید میخوایم چند نفر رو بخندونیم.

من تو جایگاهی نیستم که به کسی پیامِ اخلاقی بدم و بیشتر از هرکسی هم خودم رو خطاب قرار میدم. اگه میخوایم کسی رو مسخره کنیم، یا کسی رو تحقیر کنیم قبلش فک کنیم با این کار ما چه چیزی به دست میاریم و اون آدم چه چیزی از دست میده؟

پی‌نوشت: به این مساله کلی‌تر هم میشه نگاه کرد. مثلا وقتی ما با شلنگ آب داریم حیاطِ خونه رو تمیز میکنیم، یا موقع دوش گرفتن ۴۰ دقیقه شیر بازه تا ما احساسِ خوب بهمون دست بده، افرادی دارن بی‌آبی تحمل میکنن. فقط به این دلیل که تو مناطقِ محروم‌تر هستن و کمتر پول دارن! یا مساله گاز و گرما هم به همین شکل. اینجا هم ما چیزی که به دست میاریم زیاد نیست ولی بعضی آدما دارن به خاطر این رفتارِ ما خیلی از دست میدن.

 

اصل عدم قطعیت

اصل عدم قطعیت

اصل عدم قطعیت رو ورنر هایزنبرگ (به یادِ breaking bad یه پرانتز باز کنیم..) صورت بندی کرده. توش میگه جفت‌های مشخصی از خواصِ فیزیکی با هر دقتی که ما بخوایم تعیین نمیشن. وقتی دقتِ یکی رو بیشتر میکنیم دیگری کمتر میشه. مثلا ما نمیتونیم سرعت و مکانِ یک ذره رو تو کوانتوم با قطعیتِ دلخواه اندازه بگیریم. و اینکه دانشمندا میگن این مساله ربطی به محدودیت‌های ما نداره و ذاتِ این مواد هستن که باعث میشه نتونیم دقیق اندازه بگیریم.

من جمله زیر رو از دانشنامه رشد نقل میکنم:

اصل عدم قطعیت هایزنبرگ ، خاصیت بنیادین و گریز ناپذیر جهان است.

برای مطالعه بیشتر هم به همون لینک میتونید برید. اما حرفِ من ربطی به فیزیک نداره خیلی. عدم قطعیتی با مفهوم مشابه توی زندگی ما هم هست.

رسانه‌ها با خبرهاشون و تحلیلگرهاشون شب و روز سعی دارن نشون بدن که میدونن چه خبره. هر موجی که در اقتصاد بوجود میاد اقتصاد‌دان‌ها معتقدن نشانه‌های آشکاری وجود داشت

انواع و اقسامِ تکنیک‌ها برای پیش‌بینی بورس وجود داره.

تحلیلگر‌های سیاسی از آینده جهان خبر میدن و پیش‌گوهایِ فناوری به ما میگن زندگیمون در چند سالِ آینده قرار هست که به چه صورت باشه.

اما تمامِ این پیشگویی‌ها و پیش‌بینی ها دقیقا به دلیلِ اصل عدم قطعیت غیر قابلِ اتکا هستن.

هیچ اقتصاددانی واقعا رکودِ سالِ ۲۰۰۸ـه آمریکا رو نتونست پیش‌بینی کنه. به همون شکل تویِ ایران هیچکس افزایشِ بی سابقه قیمت نفت در سالِ ۸۵ رو پیش‌بینی نکرد.

هیچ کودوم از افرادی که تویِ کلاس‌های تحلیلیِ بورس آموزش میدن میلیارد نیستن! در صورتی که شما اگه فقط برای یک مدت کوتاه ولی پیاپی بتونی روندِ حرکتِ بورس رو پیش‌بینی کنی میلیاردر خواهی شد و قطعا نیازی به انواعِ تبلیغات برای پر کردنِ کلاست نخواهی داشت.

تویِ انتخابات که اوضاع بسیار بدتر از اینه. شرکت‌هایِ بزرگ آمریکایی از هر روشی که بتونن استفاده میکنن و با انواعِ نمودار و جدول و آمار به ما میگن که چه کسی برنده میشه!

همیشه هم بعد از رخ دادنِ یک مساله کسی نمیگه ما اشتباه کردیم. همه از دلایلی صحبت میکنن که باعث شد این اتفاقِ خاص بیفته. انگار که هر اتفاقی تویِ دنیا یک دلیل داره. کلا این کارِ تحلیل‌گراست که به ما بگن هرچیزی یک دلیل داره. مثلا دریاچه ارومیه خشک شده به این دلیل. هوایِ تهران آلوده‌ست به این دلیل و…. تحلیلگرها و نویسنده‌های خبر این کارو میکنن چون ذهنِ انسان دوست داره برای هرچیزی دلیلی داشته باشه. ما (انسان‌ها) عموما دوست نداریم بشنویم مثلا آلودگی تهران بخاطرِ صدها دلیلِ ریز و درشت بوجود اومده که هر کودوم از اون‌ها خودشون صدها دلیلِ دیگه دارن.

اگر نگاهی به متن‌های تلگرام، سایت‌های آموزش کسب و کار و سایت‌های انگیزشی بکنید یا به صحبت‌های مربیانِ و مشاورهای مختلف گوش بدید کلی از این دست مطالب خواهید دید:

  • فلان فیلسوف گفت اگر من در کلِ زندگی فقط یک چیز رو فهمیده باشم اینه که….
  • پرفسور فلان گفت عصاره زندگیِ من همین یک جمله‌ست…
  • رازِ موفقیت استیو جابز این بود که…..
  • برای موفقیت کافیست این یک کار را بکنید…
  • هرکس این سوره را بخواند انگار کلِ قرآن را خوانده و هرکس این یک آیه را….
  • ده عادتِ افراد خیلی خیلی موفق!

خلاصه هرکسی در هر زمینه‌ای فعالیت بکنه هزارتا ازین داستان‌ها میشنوه. دلیلش هم اینه که خودِ ما دنبال این حرف‌ها هستیم. دنبالِ رازهای موفقیت. میخوایم بدونیم بیل گیتس چی کار کرده بود. کجا درس میخوند چقدر درس میخوند و غیره.

خیلی سال پیش یک کتابِ مدیریتی خوندم که این جمله توش بود:

اصلِ علت و معلول: هرکس برای رسیدن به جایی که امروز هست مراحلی را طی کرده‌است. اگر شما آن مراحل را به دقت بشناسید و دقیقا به همان شکل آن‌ها را تکرار کنید، طبقِ اصل علت و معلول همان نتایج را خواهید گرفت.

– برایان تریسی

فکر نمی‌کنم برایِ اینکه بفهمیم این جمله (و حرف‌هایی از این دست) دروغی بیش نیستن تلاشِ زیادی لازم باشه. شاید تو نگاهِ اول همه ما بپذیریم این حرف خیلی غیر منطقیه. چون وقتی یک نفر یک نتیجه‌ای میگیره، شرایطِ محیط اطرافش نقش بسیار بیشتری در نتیجه داشته تا کارهایی که اون فرد کرده (البته خیلیا همین رو هم نمی‌پذیرن و معتقدن کارهایی که ما میکنیم نقشِ بیشتری دارن. این افراد دوست ندارن بپذیرن رویِ زندگیشون کنترل ندارن)

با وجود اینکه ما متوجه هستیم این صحبت چقدر غیرِ منطقیه ولی توی زندگی واقعی طوری رفتار میکنیم که انگار بهش اعتقاد داریم. مثلا از دوستمون که دانشگاهِ خوبی قبول شده می‌پرسیم برای کنکور چند ساعت درس خوندی؟ چون انتظار که اگر هم اندازه اون درس بخونیم و همون منابع رو بخونیم نتیجه مشابه بگیریم.

هیچ‌کس نمیدونه چه خبره!

در دنیایِ واقعی اصل عدم قطعیت داریم. هر چقدر که شما سعی کنید یک پارامتر رو دقیق‌تر اندازه بگیرید پارامترهای دیگه رو با دقت کمتری میتونید بررسی کنید. در دنیایی که عدم قطعیت بر اون حکم فرماست ۱۰ عادتِ افراد موفق یا تکرار طوطی‌وارِ زندگی دیگران به شما کمکی نخواهد کرد.

در چنین دنیایی نمیشه چیزی رو پیش‌بینی کرد. تمامِ افرادی که سعی دارن راهِ موفقیت رو به شما نشون بدن شیادانی بیش نیستن.

ما دوست داریم فکر کنیم در دنیایی فهمیدنی و توجیه پذیر زندگی میکنیم. وقتی یک اتفاق میفته سعی در توجیهِ اون داریم. تویِ اندازه کوچیک مثلا شما درس میخونید و نتیجه نمیگیرید و بعد دنبالِ یک دلیل هستید که این اتفاق رو توجیه کنید. سوال‌ها از جزوه نبود یا همه‌اش قضیه داده بود یا از همون یک فصلی که نخوندم سوال اومد. این تمایل به توجیه رو نشون میده.

تویِ اندازه بزرگ‌تر مثلا گرون شدنه نفت. تمامِ تحلیلگرا میان و از علت‌هایی صحبت میکنن که باعث شد نفت گرون شه. معمولا هم میرن سراغِ  همون یک دلیل که بالاتر حرفشو زدیم.

این توجیه کردن‌ها باعث میشه ما این توهم بهمون دست بده که بدونیم دور و برمون چه خبره. بنابراین دست به پیش‌بینی میزنیم. مثلا ترمِ بعد برایِ امتحان به دیگران توصیه می‌کنی که استاد از این فصل بیشتر سوال میده یا بیشتر قضیه‌ها رو بخون. واقعیت اینه که من یا شما نمیدونیم این استاد چه سوالاتی خواهد داد فقط بر اساسِ توجیهی که قبلا ارائه کرده‌ بودیم دست به پیش‌بینی زدیم. بگذریم از اینکه توجیهات خودشون احتمالا غلط بودن.

تویِ مثال نفت هم تحلیلگر استدلال میکنه مثلا فلان قطعنامه علیه ایران باعثِ افزایشِ قیمت نفت بوده و از بسیاری از معادلاتی که این بین رخ داده چشم پوشی میکنه. چون علتِ اصلی رو پیدا کرده. و بعد بر اساسِ همین توجیه دست به پیش‌بینی میزنه.

اما واقعیت اینه که کسی نمیدونه چه خبره. در دنیایِ واقعی نه کسی میتونه سوالاتِ امتحانی رو پیش‌بینی کنه و نه نرخ تغییراتِ قیمتِ نفت رو.

تاریخِ تحریف شده

تویِ کتاب قویِ سیاه نسیم نیکلاس طالب توضیح میده که ما تاریخ رو بعد از اتفاق افتادنش مینویسیم. موقعِ نوشتنِ تاریخ ما میدونیم چه اتفاقی افتاده و خیلی راحت از نشانه‌هایی صحبت می‌کنیم که وقوعِ یک رخدادِ تاریخی رو نشون میدادن. ولی واقعیت اینه که تاریخ تا قبل از به وقوع پیوستن غیرقابلِ پیش‌بینی بوده.

مثالی که میاره از اتفاقاتِ قبل از جنگِ جهانی دوم هست. امروز اکثر تحلیلگرانِ سیاسی و تاریخدان‌های “وا پس نگر” معتقد هستن معلوم بود جنگ‌ جهانی دوم قرار اتفاق بیفته و اتفاقی چاره ناپذیر بوده. اما بررسی دست نوشته‌های اون زمان نشون میده قبل از جنگ، هیچکس تصور نمیکرده همچین اتفاقی بیفته. حتی بهایِ اوراقِ قرضه سلطنتی(که معمولا نشانه آینده نگری سرمایه‌گذاران از نیازِ دولت به سرمایه است) به هیچ وجه وقوع جنگی رو نشون نمیداده*.

عدم قطعیت

تا اینجا یکسری مثالِ موردی آوردم که نشون بدم قطعیتی که ما در مواردِ مختلف داریم چقدر بی اساس هست و همه بر پایه این اصل بنا شده که ما دوست داریم مسائل رو ساده کنیم و برایِ رخدادها دلیل بیاریم.

این علت‌جویی که در ذاتِ ما هست باعث میشه به بیراهه بریم و حتی فریبِ شیادان رو بخوریم.

دنبالِ الگو بودن شاید به ما این حس رو بده که رویِ مسائل کنترل داریم ولی باعث نمیشه واقعا روشون کنترل پیدا کنیم. ما میتونیم الگوهایی رو پیدا کنیم بینِ تمامِ انسان‌های میلیاردر یا بینِ تمامِ رتبه‌های برتر المپیاد. ولی اگر این الگوها در موردِ ما صدق کنه دلیلی بر موفقیت ما نیست. واقعیت اینه که اکثرِ الگوها تصادفی هستن.

ممکنه ما تحقیقِ گسترده روی تمام کارآفرینانِ برترِ دنیا انجام بدیم متوجه بشیم رنگِ موردِ علاقه‌شون قرمزه. آیا این یک الگوست؟ یا یک رویدادِ تصادفی؟

فرض کنیم ما این تحقیق رو انجام بدیم و متوجه بشیم رنگِ قرمز رنگِ مورد علاقه اکثریتِ کارآفرینان هست. بعد برای توجیهِ این الگو دست به دامنِ تحلیل میشیم. مثلا میگیم خاصیت رنگِ قرمز اینه که باعثِ افزایش خلاقیت میشه که خلاقیت مهمترین عاملِ موفقیت این کارآفرینانه!

ما از یک الگوی تصادفی به یک تحلیل رسیدیم که دیگه احساسِ تصادفی بودن نمیده و به همین صورت از این تحلیل به یک استنتاج و در نهایت یک fact می‌رسیم.

ولی واقعیت اینه که رنگِ قرمز تاثیری تویِ موفق شدنِ شما به عنوانِ کارآفرین نداره.

کاری که ما اینجا کردیم تحلیلِ وا پس نگر بود. ما یک جامعه محدود رو (کارآفرینانِ موفق) مطالعه کردیم و یک سری ویژگی ازشون استخراج کردیم. بعد سعی کردیم به این ویژگی معنی بدیم.

* نایل فرگوسن، مورخ