پرحرفی‌هایی به بهونه‌ی چند روز کم حرفی

پرحرفی‌هایی به بهونه‌ی چند روز کم حرفی

نمیدونم فقط من اینجوریم یا بقیه هم هستن، یک وقت‌هایی هست به طور عجیبی بی‌کارم مثلا ماه گذشته فقط باید هفته‌ای دو روز دانشگاه می‌رفتم که اون هر از چندگاهی تشکیل نمی‌شد. در مقابل این دوهفته به قدری سرم شلوغ شد که پریشب برای اولین بار توی این مدت یک خواب بیشتر از ۴ ساعت نصیبم شد. حتی ناچار شدم پروژ‌ه‌ای که برای کاهش خدمت سربازی بهم پیشنهاد شده بود رو رد کنم، تصمیمی که امیدوارم بعدا پشیمون نشم.

خلاصه الان هم که دارم اینجا مطلب می‌نویسم هنوز خیلی کار دارم ولی برای اینکه کمی از این فضا دور بشم و هم اینکه جو انتخاباتی حاکم بر صفحه اول وبلاگو بشکنم گفتم شاید بد نباشه یک چیزی بنویسم.

کتاب لبه تیغ رو هفته پیش خوندم خیلی کتاب تاثیرگذار و خوبی بود. اتفاقا صبح همون روزی که کتاب رو تموم کرده بودم توی کلاس مدیریت استراتژیک که جلسه آخر هم بود این بحث پیش اومد که استراتژی‌تون برای زندگی چیه و هرکسی میرفت از استراتژیش میگفت.

من گفتم که به نظرم علی‌رغم تمام شباهت‌هایی که انسان و سازمان دارن ولی یکی نیستن و نمیشه به همون شکلی که برای سازمان استراتژی و هدف تعیین می‌کنیم برای انسان هم این کار رو بکنیم. فکر می‌کنم آدم‌ها بیشتر میتونن یکسری اصول داشته باشن تا استراتژی سازمانی. اینکه این اصول خودش یک نوع استراتژی هست رو البته من قبول دارم ولی چیزی که توی کلاس مطرح بود یک استراتژی سازمانی و مرحله به مرحله برای کل زندگی بود. البته بعد از کلی بحث با من که میگفتم آدم میتونه حتی هیچ استراتژی‌ای نداشته باشه و مثل لاری توی کتاب فقط ول بگرده این اصل بنا نهاده شد که استراتژی نداشتن هم خودش یک استراتژیه، پس هرکسی استراتژی داره و باید داشته باشه و…

من خیلی درگیر لفظ نیستم. حالا اینکه استراتژی نداشتن یک استراتژی هست یا نه چندان مهم نیست چون در نهایت اون فردی که استراتژیش بی‌استراتژی بودنه (!) احتمالا قائل به این مسئله نیست. اما همیشه هم نمیشه ساده از کنار این برچسب‌ها گذشت. توی همین بحث یکی از طرفین بود که اصرار داشت نه تنها هرکسی استراتژی‌ای داره بلکه اساسا میشه چارچوبی برای موفقیت در این قالب تعریف کرد. اینجاست که من با کل بحث مشکل پیدا می‌کردم. اینکه دنبال قالبی برای موفقیت و خوشحالی و پیروزی باشیم. نه اینکه بگم نباید برای زندگی چارچوب داشت اما اینکه کیفیت‌های انسانی رو بخوایم در قالب‌های سازمانی تعریف کنیم به طور کل انسانیت رو کنار خواهیم گذاشت. درسته که دنیا جز نزاعی برای بقا نیست اما آیا توقع زیادی از موجود خودآگاهی مثل انسانه که بخوایم فراتر از بقاء و موفقیت‌های سازمانی رفتار کنه؟ آیا واقعا تمام این رفتارهایی که ما در حق خودمون و دیگران می‌کنیم برای بقاست؟ اصلا مگه چیزی هم توی این دوره بقا ما رو تهدید می‌کنه؟ به نظرم این نگاه فقط توجیهی برای رفتارهای خودخواهانه آدم‌ها در قبال طبیعت، خودشون و سایر موجوداته.

یک بحث دیگه هم مطرحه که وقتی تمام عوامل رو بیرونی می‌کنیم دیگه جایی برای خودمون نمیمونه. مثلا خیلی از ما برای موفقیت پارامترهای بیرونی در نظر می‌گیریم. پارامترهایی که احتمالا جامعه به ما تحمیل کرده. وقتی عامل خوشبختی بیرونی شد دیگه اراده و احساس فردی آدم ارزشش رو از دست میده. دیگه جامعه‌ست که باید بگه شما خوشبخت هستید یا نه. حتی برای اکثریت این جامعه‌ست که باید تعیین کنه حق دارن کسی رو دوست داشته باشید یا نه. آیا از نظر سن و قد و چهره و وضع مالی و موقعیت اجتماعی و…. به هم میخورن؟

به شخصه این چالش بزرگ رو دارم که دوست ندارم جامعه‌م بهم بگه چه چیزی خوب و چه چیزی بده. نه فقط چون تاریخ هم نشون داده هرجا تعداد خیلی زیادی از مردم روی یک نظر توافق دارن اون مسئله غلطه! بلکه بیشتر به این دلیل که جامعه و افراد اون منافع خودشون رو بر منافع فردی من ترجیح میدن. پس چرا باید اجازه بدم برای من تصمیم بگیرن؟ البته من دارم در خصوص مسائل شخصی و و در سطح فردی اظهار نظر می‌کنم. البته که منافع جمعی یک جامعه بر منافع فردی افراد ارجحیت داره، چرا که در نهایت سود کلی رو بیشینه می‌کنه. اما فکر کنم واضحه که این دو مسائل کاملا متفاوتی هستن.

تازگی‌ها یک فیلم دیدم که خیلی خوشم اومد. Captain Fantastic. شاید بعد از کتاب و بحثی که کردم خیلی بی‌ربط نباشه یک مقداری هم از این فیلم صحبت کنم. فکر کنم اگه از تمام حرفام بتونم یک نتیجه بگیرم اینه که ما برخلاف تصورمون جواب سوالات رو نداریم. اکثر ما (از جمله خودم) همیشه طوری زندگی و رفتار می‌کنیم انگار پاسخ تمام سوالات رو داریم. انگار که حقیقت رو پیدا کردیم. منظورم از حقیقت خدا و منشا حیات و اینا نیست. حقیقت هرچیزی میتونه باشه. وقتی ما با اطمینان از رفتار کسی انتقاد می‌کنیم در لفافه این مفهوم متبادر میشه که من میدونم درست چیه و تو چون درست عمل نکردی نقد بهت وارده. همیشه هم با تعجبت به دیگران نگاه می‌کنیم که چقدر ابله هستن همه که نمیتونن حقیقت رو ببینن. چرا که فکر می‌کنیم با فرض‌ها و ورودی‌های صحیح و یکسان یک خروجی حاصل میشه و اون هم چیزیه که من بهش رسیدم. این که بپذیریم با همین شرایط میشه به نتایج دیگه هم رسید برای اکثریت غیرقابل پذیرشه.

البته نه در کلام در عمل. یک چیز جالبی می‌‌خوندم نوشته بود ۸۰ درصد ایرانی‌ها خیلی کم مطالعه هستن و تنها ۲۰ درصد هستن که در اندازه یا بیشتر از میانگین‌های جهانی مطالعه می‌کنن و ۹۰ درصد ایرانی‌ها هم تصور می‌کنن که توی این ۲۰ درصد هستن. ما در کلام و حرف خیلی می‌تونیم روشن‌فکر و درستکار باشیم اما معیار عمله.

راجع به اینکه برامون سخته بپذیریم اشتباه می‌کنیم این ویدیوی تد شاید دیدنش خالی از لطف نباشه.

راجع به فیلم می‌خواستم صحبت کنم. این خانواده نه به شکل پذیرفته شده و رایج که به شیوه خاص خودشون زندگی می‌کنن. وقتی فیلم رو دیدم کمی یاد لاری افتادم که نپذیرفت به سنت‌های رایج تن در بده. سر کار آبرومند نرفت و به جامعه‌اش کمک نکرد پیشرفت کنه در عوضش رفت تا جواب سوالاتش رو پیدا کنه. مثل بن که بچه‌هاش رو برخلاف سنت‌های رایج جامعه‌اش بزرگ میکرد.

فکر می‌کنم یک طغیان‌گری نهفته توی ذات همه ما آدم‌ها وجود داره. برای همین هم هست که افراد طغیان‌گر خیلی راحت میتونن تبدیل به قهرمان‌هامون بشن. شاید همه دوست داریم میتونستیم ما هم روزی علیه خودمون و قوانین خود ساختمون که دست و پامون رو بسته شورش کنیم. تا کسی بشیم که دوست داریم و طوری زندگی کنیم که دوست داریم، زندگی‌ای که به قولی از fight club جرات نداریم زندگیش کنیم.

گذشته

گذشته

خیلی که بچه بودم یه وبلاگی داشتم که مطلب مینوشتم. بعد سال‌ها این وبلاگ حذف شده بود. ولی امروز یه سایت پیدا کردم که اطلاعات قدیمی وبلاگمو رو کش (cache) کرده بود و تونستم بعضی از پستارو بخونم.

واقعا خیلی حس عجیبی داشت. اولین حسی که بهم دست داد احساس حماقت بود. این که واقعا این کلمات رو نوشته بودم و منتشر کرده‌ بودم.

بعد یک لحظه به این فکر کردم که نکنه الان هم همون حمافت رو به نوع دبگه‎ای دارم؟

فکر میکنم باید خوشحال بشم اگه یه روزی این نوشته‌ها رو بخونم و احساس کنم وای این مزخرفات چیه من نوشتم؟ چون احتمالا پیشرفت داشتم.

همیشه قبل از اینکه بنویسم راجع به آدما بدتر قضاوت می‌کردم. مثلا نوشته‌های یک نفر رو میخوندم و میگفتم چقدر سطحی فکر میکنه این آدم. ولی وقتی خودم نوشتم فهمیدم خیلی اشتباه می‌کردم. اینکه نوشته دیگران رو بخونی و راجع بهش قضاوت کنی خیلی سا‌ده‌ست ولی وقتی خودت هم دست به قلم میشی می‌بینی برخلاف فکری که میکردی حرف چندانی برای گفتن نداری.

 

توی همین وبلاگ هم خیلی شده بنویسم و پاک کنم. اوناییم که منتشر میکنم برای این نیست که ازشون راضی هستم، فقط هر از چندگاهی احساس می‌کنم باید حرفی بزنم. بعضی حرف‌ها رو تا به قضاوت عموم نذاری نمیتونی محک بزنی.

من از نوشتن یاد می‌گیرم که بی‌سوادم. تا وقتی توی ذهنم یک ایده رو دارم به نظرم خیلی کامل و درست میاد. اما همین که میخوام اون رو به قلم بیارم متوجه میشم چقدر افکار نامتوازن و بعضا متناقضی راجع به یک مسئله دارم.

یک اتفاق دیگه هم افتاد امشب. بعد از اینکه وبلاگ قدیمی رو خوندم رفتم سراغ یار قدیمی، یاهو مسنجر. یادش بخیر. چه شب‌هایی که پای یاهو صبح شد.

یکسری از چت‌های قدیمی رو هم خوندم. واقعا حس عیجیبیه. گذشته بخشی از وجود آدمه که وقتی بهش بر میگیردی می‌بینی هنوز وجود داره. هرکاری که در گذشته انجام میدیم جزئی از ما میشه و تا همیشه توی زمان خودش به حیات ادامه میده.

عشق‌ها و نفرت‌های قدیمی همه هنوز به همون شکل اونجا بودن. انگار نه انگار سال‌هاست از اون اتفاقات گذشته.

شاید بهتر باشه به خیام گوش کنیم وقتی میگه:

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن             فردا که نیامده ست فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن            حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

شایدم بد نباشه گاهی برگردیم به گذشته.

شدیدا هوس کردم با بعضی از دوستای قدیمی تماس بگیرم و صحبت کنم ولی نمیدونم فردا صبح هم همین حس رو دارم یا نه. یکی از ترس‌های بزرگ روبرو شدن با آدمای قدیمی اینه که ما دوست نداریم قبول کنیم که تغییر کردیم. چون بعدش باید بپذیریم که قبلا اشتباه می‌کردیم. و کسی دوست نداره اشتباه بکنه.

همیشه پذیرش اشتباه هم نیست. به هر حال نظرات ما طول زمان تغییر میکنه و وقتی پیش آدمای قدیمی هستیم احساس دو رویی ممکنه بهمون دست بده. اینکه حرف امروز و دیروزمون یکی نیست.

پی‌نوشت: من همیشه علاقه خاصی به گذشته دارم. شاید دلیلش کودکی خوبیه که داشتم. شایدم صرفا مثل شخصیت‌های فیلم Midnight in Parisـه وودی آلن فک میکنم. اما هر دلیلی که داشته، معمولا هر از چندگاهی سراغ گذشته‌ها میرم و چند ساعتی از زمان جدا میشم.
اصل عدم قطعیت

اصل عدم قطعیت

اصل عدم قطعیت رو ورنر هایزنبرگ (به یادِ breaking bad یه پرانتز باز کنیم..) صورت بندی کرده. توش میگه جفت‌های مشخصی از خواصِ فیزیکی با هر دقتی که ما بخوایم تعیین نمیشن. وقتی دقتِ یکی رو بیشتر میکنیم دیگری کمتر میشه. مثلا ما نمیتونیم سرعت و مکانِ یک ذره رو تو کوانتوم با قطعیتِ دلخواه اندازه بگیریم. و اینکه دانشمندا میگن این مساله ربطی به محدودیت‌های ما نداره و ذاتِ این مواد هستن که باعث میشه نتونیم دقیق اندازه بگیریم.

من جمله زیر رو از دانشنامه رشد نقل میکنم:

اصل عدم قطعیت هایزنبرگ ، خاصیت بنیادین و گریز ناپذیر جهان است.

برای مطالعه بیشتر هم به همون لینک میتونید برید. اما حرفِ من ربطی به فیزیک نداره خیلی. عدم قطعیتی با مفهوم مشابه توی زندگی ما هم هست.

رسانه‌ها با خبرهاشون و تحلیلگرهاشون شب و روز سعی دارن نشون بدن که میدونن چه خبره. هر موجی که در اقتصاد بوجود میاد اقتصاد‌دان‌ها معتقدن نشانه‌های آشکاری وجود داشت

انواع و اقسامِ تکنیک‌ها برای پیش‌بینی بورس وجود داره.

تحلیلگر‌های سیاسی از آینده جهان خبر میدن و پیش‌گوهایِ فناوری به ما میگن زندگیمون در چند سالِ آینده قرار هست که به چه صورت باشه.

اما تمامِ این پیشگویی‌ها و پیش‌بینی ها دقیقا به دلیلِ اصل عدم قطعیت غیر قابلِ اتکا هستن.

هیچ اقتصاددانی واقعا رکودِ سالِ ۲۰۰۸ـه آمریکا رو نتونست پیش‌بینی کنه. به همون شکل تویِ ایران هیچکس افزایشِ بی سابقه قیمت نفت در سالِ ۸۵ رو پیش‌بینی نکرد.

هیچ کودوم از افرادی که تویِ کلاس‌های تحلیلیِ بورس آموزش میدن میلیارد نیستن! در صورتی که شما اگه فقط برای یک مدت کوتاه ولی پیاپی بتونی روندِ حرکتِ بورس رو پیش‌بینی کنی میلیاردر خواهی شد و قطعا نیازی به انواعِ تبلیغات برای پر کردنِ کلاست نخواهی داشت.

تویِ انتخابات که اوضاع بسیار بدتر از اینه. شرکت‌هایِ بزرگ آمریکایی از هر روشی که بتونن استفاده میکنن و با انواعِ نمودار و جدول و آمار به ما میگن که چه کسی برنده میشه!

همیشه هم بعد از رخ دادنِ یک مساله کسی نمیگه ما اشتباه کردیم. همه از دلایلی صحبت میکنن که باعث شد این اتفاقِ خاص بیفته. انگار که هر اتفاقی تویِ دنیا یک دلیل داره. کلا این کارِ تحلیل‌گراست که به ما بگن هرچیزی یک دلیل داره. مثلا دریاچه ارومیه خشک شده به این دلیل. هوایِ تهران آلوده‌ست به این دلیل و…. تحلیلگرها و نویسنده‌های خبر این کارو میکنن چون ذهنِ انسان دوست داره برای هرچیزی دلیلی داشته باشه. ما (انسان‌ها) عموما دوست نداریم بشنویم مثلا آلودگی تهران بخاطرِ صدها دلیلِ ریز و درشت بوجود اومده که هر کودوم از اون‌ها خودشون صدها دلیلِ دیگه دارن.

اگر نگاهی به متن‌های تلگرام، سایت‌های آموزش کسب و کار و سایت‌های انگیزشی بکنید یا به صحبت‌های مربیانِ و مشاورهای مختلف گوش بدید کلی از این دست مطالب خواهید دید:

  • فلان فیلسوف گفت اگر من در کلِ زندگی فقط یک چیز رو فهمیده باشم اینه که….
  • پرفسور فلان گفت عصاره زندگیِ من همین یک جمله‌ست…
  • رازِ موفقیت استیو جابز این بود که…..
  • برای موفقیت کافیست این یک کار را بکنید…
  • هرکس این سوره را بخواند انگار کلِ قرآن را خوانده و هرکس این یک آیه را….
  • ده عادتِ افراد خیلی خیلی موفق!

خلاصه هرکسی در هر زمینه‌ای فعالیت بکنه هزارتا ازین داستان‌ها میشنوه. دلیلش هم اینه که خودِ ما دنبال این حرف‌ها هستیم. دنبالِ رازهای موفقیت. میخوایم بدونیم بیل گیتس چی کار کرده بود. کجا درس میخوند چقدر درس میخوند و غیره.

خیلی سال پیش یک کتابِ مدیریتی خوندم که این جمله توش بود:

اصلِ علت و معلول: هرکس برای رسیدن به جایی که امروز هست مراحلی را طی کرده‌است. اگر شما آن مراحل را به دقت بشناسید و دقیقا به همان شکل آن‌ها را تکرار کنید، طبقِ اصل علت و معلول همان نتایج را خواهید گرفت.

– برایان تریسی

فکر نمی‌کنم برایِ اینکه بفهمیم این جمله (و حرف‌هایی از این دست) دروغی بیش نیستن تلاشِ زیادی لازم باشه. شاید تو نگاهِ اول همه ما بپذیریم این حرف خیلی غیر منطقیه. چون وقتی یک نفر یک نتیجه‌ای میگیره، شرایطِ محیط اطرافش نقش بسیار بیشتری در نتیجه داشته تا کارهایی که اون فرد کرده (البته خیلیا همین رو هم نمی‌پذیرن و معتقدن کارهایی که ما میکنیم نقشِ بیشتری دارن. این افراد دوست ندارن بپذیرن رویِ زندگیشون کنترل ندارن)

با وجود اینکه ما متوجه هستیم این صحبت چقدر غیرِ منطقیه ولی توی زندگی واقعی طوری رفتار میکنیم که انگار بهش اعتقاد داریم. مثلا از دوستمون که دانشگاهِ خوبی قبول شده می‌پرسیم برای کنکور چند ساعت درس خوندی؟ چون انتظار که اگر هم اندازه اون درس بخونیم و همون منابع رو بخونیم نتیجه مشابه بگیریم.

هیچ‌کس نمیدونه چه خبره!

در دنیایِ واقعی اصل عدم قطعیت داریم. هر چقدر که شما سعی کنید یک پارامتر رو دقیق‌تر اندازه بگیرید پارامترهای دیگه رو با دقت کمتری میتونید بررسی کنید. در دنیایی که عدم قطعیت بر اون حکم فرماست ۱۰ عادتِ افراد موفق یا تکرار طوطی‌وارِ زندگی دیگران به شما کمکی نخواهد کرد.

در چنین دنیایی نمیشه چیزی رو پیش‌بینی کرد. تمامِ افرادی که سعی دارن راهِ موفقیت رو به شما نشون بدن شیادانی بیش نیستن.

ما دوست داریم فکر کنیم در دنیایی فهمیدنی و توجیه پذیر زندگی میکنیم. وقتی یک اتفاق میفته سعی در توجیهِ اون داریم. تویِ اندازه کوچیک مثلا شما درس میخونید و نتیجه نمیگیرید و بعد دنبالِ یک دلیل هستید که این اتفاق رو توجیه کنید. سوال‌ها از جزوه نبود یا همه‌اش قضیه داده بود یا از همون یک فصلی که نخوندم سوال اومد. این تمایل به توجیه رو نشون میده.

تویِ اندازه بزرگ‌تر مثلا گرون شدنه نفت. تمامِ تحلیلگرا میان و از علت‌هایی صحبت میکنن که باعث شد نفت گرون شه. معمولا هم میرن سراغِ  همون یک دلیل که بالاتر حرفشو زدیم.

این توجیه کردن‌ها باعث میشه ما این توهم بهمون دست بده که بدونیم دور و برمون چه خبره. بنابراین دست به پیش‌بینی میزنیم. مثلا ترمِ بعد برایِ امتحان به دیگران توصیه می‌کنی که استاد از این فصل بیشتر سوال میده یا بیشتر قضیه‌ها رو بخون. واقعیت اینه که من یا شما نمیدونیم این استاد چه سوالاتی خواهد داد فقط بر اساسِ توجیهی که قبلا ارائه کرده‌ بودیم دست به پیش‌بینی زدیم. بگذریم از اینکه توجیهات خودشون احتمالا غلط بودن.

تویِ مثال نفت هم تحلیلگر استدلال میکنه مثلا فلان قطعنامه علیه ایران باعثِ افزایشِ قیمت نفت بوده و از بسیاری از معادلاتی که این بین رخ داده چشم پوشی میکنه. چون علتِ اصلی رو پیدا کرده. و بعد بر اساسِ همین توجیه دست به پیش‌بینی میزنه.

اما واقعیت اینه که کسی نمیدونه چه خبره. در دنیایِ واقعی نه کسی میتونه سوالاتِ امتحانی رو پیش‌بینی کنه و نه نرخ تغییراتِ قیمتِ نفت رو.

تاریخِ تحریف شده

تویِ کتاب قویِ سیاه نسیم نیکلاس طالب توضیح میده که ما تاریخ رو بعد از اتفاق افتادنش مینویسیم. موقعِ نوشتنِ تاریخ ما میدونیم چه اتفاقی افتاده و خیلی راحت از نشانه‌هایی صحبت می‌کنیم که وقوعِ یک رخدادِ تاریخی رو نشون میدادن. ولی واقعیت اینه که تاریخ تا قبل از به وقوع پیوستن غیرقابلِ پیش‌بینی بوده.

مثالی که میاره از اتفاقاتِ قبل از جنگِ جهانی دوم هست. امروز اکثر تحلیلگرانِ سیاسی و تاریخدان‌های “وا پس نگر” معتقد هستن معلوم بود جنگ‌ جهانی دوم قرار اتفاق بیفته و اتفاقی چاره ناپذیر بوده. اما بررسی دست نوشته‌های اون زمان نشون میده قبل از جنگ، هیچکس تصور نمیکرده همچین اتفاقی بیفته. حتی بهایِ اوراقِ قرضه سلطنتی(که معمولا نشانه آینده نگری سرمایه‌گذاران از نیازِ دولت به سرمایه است) به هیچ وجه وقوع جنگی رو نشون نمیداده*.

عدم قطعیت

تا اینجا یکسری مثالِ موردی آوردم که نشون بدم قطعیتی که ما در مواردِ مختلف داریم چقدر بی اساس هست و همه بر پایه این اصل بنا شده که ما دوست داریم مسائل رو ساده کنیم و برایِ رخدادها دلیل بیاریم.

این علت‌جویی که در ذاتِ ما هست باعث میشه به بیراهه بریم و حتی فریبِ شیادان رو بخوریم.

دنبالِ الگو بودن شاید به ما این حس رو بده که رویِ مسائل کنترل داریم ولی باعث نمیشه واقعا روشون کنترل پیدا کنیم. ما میتونیم الگوهایی رو پیدا کنیم بینِ تمامِ انسان‌های میلیاردر یا بینِ تمامِ رتبه‌های برتر المپیاد. ولی اگر این الگوها در موردِ ما صدق کنه دلیلی بر موفقیت ما نیست. واقعیت اینه که اکثرِ الگوها تصادفی هستن.

ممکنه ما تحقیقِ گسترده روی تمام کارآفرینانِ برترِ دنیا انجام بدیم متوجه بشیم رنگِ موردِ علاقه‌شون قرمزه. آیا این یک الگوست؟ یا یک رویدادِ تصادفی؟

فرض کنیم ما این تحقیق رو انجام بدیم و متوجه بشیم رنگِ قرمز رنگِ مورد علاقه اکثریتِ کارآفرینان هست. بعد برای توجیهِ این الگو دست به دامنِ تحلیل میشیم. مثلا میگیم خاصیت رنگِ قرمز اینه که باعثِ افزایش خلاقیت میشه که خلاقیت مهمترین عاملِ موفقیت این کارآفرینانه!

ما از یک الگوی تصادفی به یک تحلیل رسیدیم که دیگه احساسِ تصادفی بودن نمیده و به همین صورت از این تحلیل به یک استنتاج و در نهایت یک fact می‌رسیم.

ولی واقعیت اینه که رنگِ قرمز تاثیری تویِ موفق شدنِ شما به عنوانِ کارآفرین نداره.

کاری که ما اینجا کردیم تحلیلِ وا پس نگر بود. ما یک جامعه محدود رو (کارآفرینانِ موفق) مطالعه کردیم و یک سری ویژگی ازشون استخراج کردیم. بعد سعی کردیم به این ویژگی معنی بدیم.

* نایل فرگوسن، مورخ

Spectrum

Spectrum

Spectrum به معنیِ #طیف از اونجایی اومده که از نظر من همه چیز تو دنیا بصورت یک طیف هست. صفر و یک توی زندگی کاربردی نداره. چون طبیعت آنالوگ رفتار میکنه.

توی زندگی هیچ وقت رابطه علت و معلولی به صورت کلاسیک که همه می‌شناسیم وجود نداره. همیشه یک طیفی از وقایع باعث ایجاد یک طیف دیگری از وقایع میشه.

همین عدم گسستگی عوامل هست که باعث میشه عدم قطعیت داشته باشیم. باعث میشه نتونیم پیش‌بینی کنیم. حتی شاید نتونیم برنامه‌ریزی کنیم. اگر ماهیت برنامه‌ریزیمون طوری باشه که بخوایم چیزی رو توش پیش‌بینی کنیم.

نگاه طیفی به مسائل باعث میشه هیچ‌چیز رو مطلق ندونیم. سعی نکنیم مسائل رو توجیه کنیم. این رسالت رسانه‌است. بعدا توی یک پست که راجع به فیلم gone girl حرف می‌زنم راجع بهش صحبت خواهم کرد. یکی از بزرگترین ایراد‌های انسان توی درک مسائل اینه که سعی میکنه اونارو تا سطح درک خودِش پایین بیاره و ساده کنه. دنبال نگاه گسسته به مسائله. علت جویی میکنه. اما وقتی یک طیفی از علل رو ببینیم دیگه نمیتونیم مساله رو ساده کنیم. مگر اینکه بخوایم علت‌های کم اثرتر رو نادیده بگیریم که این کار با ماهیت علت در تناقضه.

اصولا علت جویی، اگر بصورت طیفی نباشه، بیهوده‌ست. اغلب ما ضعیف‌تر ازین هستیم که بتونیم علت‌‌ها رو واقعا درک و شناسایی کنیم. بنابراین با علت جوییِ در هر زمینه صرفا به تعمیم دلایلِ مسائل به پیش زمینه‌های ذهنی خودمون می‌پردازیم.

شاید در ظاهر این نقیصه توی انسان خیلی مضر به نظر نیاد اما در واقع میتونه باعث صدمات خیلی زیادی بشه.

غالب انواع علت جویی اگر بصورت تک بعدی انجام شه خطرناک هست. چون، به دلیل ظرفیت محدود، ما هرگز توانایی دیدن تمام جوانب یک مساله رو نداریم. حالا وقتی سعی میکنیم با نگاه به چند پارامتر از یک مساله بزرگ، مسائل رو توجیه کنیم به بیراهه میریم.

یک بحثی که این بین پیش میاد اینه که خب ما همیشه این محدودیت در نگاه رو داریم. اگر همیشه سعی کنیم به دلیل اینکه تمام جوانب رو نمی‌بینیم اصلا نگاه نکنیم هرگز پیشرفت نخواهیم کرد.

بیشتر بخوانید