بررسی فیلم Nocturnal Animals

بررسی فیلم Nocturnal Animals

بین لیست فیلم‌هایی که منتظرشون بودم Nocturnal Animals (حیوانات شبگرد) اولویت زیادی داشت برام. دلیل اصلی این مساله Jake Gyllenhaal هست که خیلی از فیلم‌های اخیری که ازش دیدم فوق‌العاده بوده و انتخاب‌هاش به سلیقه فیلمیِ من خیلی نزدیکه. قبلا راجع به Nightcrawler صحبت کردیم.

داستان چند خطی Nocturnal Animals راجع به سوزان (با بازی Amy Adams) یک گالری‌دار ثروتمند و موفق و نه چندان خوشحال هستش که یک روز یک کتاب از شوهر سابقش ادوارد (با بازی جیک گیلنهال) دریافت می‌کنه. کتابی به اسم Nocturnal Animals از شوهری که نزدیک به ۲۰ ساله خبری ازش نداره…

فیلم بصورت موازی در سه خط زمانی مختلف روایت میشه. زمان حال، زمان داستانی داخل کتاب و زمان گذشته. توازی زمان به خودی خود به فیلم عمق میده چون معمولا چیزهایی بین این چند زمان مشترکه که برای درک درست داستان باید این اشتراکات رو پیدا کنیم.

یکی از ویژگی‌های فیلم‌های خوب، داستان گوییه. Nocturnal Animals توی این زمینه خیلی خوب عمل کرده. تمام صحنه‌ها و دیالوگ‌ها در اختیار داستان اصلی هستن. اول فیلم صحنه‌های زننده‌ای از زن‌های چاق و برهنه می‌بینیم. زن‌هایی با چکمه‌های سفید و آزین‌هایی قرمز. که رنگ‌ها نمادی از ثروت و شهوت هستن. زن نماد زیباییه و سوزان (به عنوان آرتیستی که این گالری رو برپا کرده) نشون میده که با وجود ثروتی که داره خوشحال نیست. نه تنها خوشحال نیست بلکه از درون مرده. این مرگ رو توی صحنه بعدی فیلم که با لباس سیاه و تنها توی گالری کنار جسدها نشسته متوجه میشیم.

اگر فیلم رو ندیدید بهتره بیشتر از این ادامه ندید چون داستان فیلم لوث میشه.

تاریکی و حس مرگ در سراسر فیلم وجود داره. حسی که بعدا خیلی بهتر دلیلش رو متوجه میشیم.

در ادامه نوشته‌های روی جعبه که نوشته Fragile (به معنی شکستنی که البته معنی سست، نازک و ضعیف رو هم میده) و سوزان رو می‌بینیم که برنامه‌ای کمدی نگاه می‌کنه بدون اینکه تغییر حالتی توی چهره‌اش رخ بده. اینا و صحنه‌های بعدی شرایط روحی سوزان و زندگیش رو نشون میده.

بعدا می‌فهمیم سوزان ۱۹ سال پیش ادوارد رو بخاطر ازدواج با همسر فعلیش (هاتن) ترک کرده و ادوارد کتاب تازه نوشته شده‌اش رو بعد از این همه سال برای سوزان فرستاده.

یکی از شخصیت‌های جالب فیلم شوهر همجنسگرای دوست سوزانه. دیالوگی داره که خیلی خوب دنیایی که سوزان در اون زندگی می‌کنه رو توصیف می‌کنه.

Carlos: Darling, you are a big success. No one really likes what they do.

Susan: Then why do we do it?

Carlos: Because we’re driven. Maybe a bit insecure. We get into things when we’re young and because we think they mean something.

Susan: And then we find out that they don’t.

سوزان شروع می‌کنه به خوندن کتاب و ما خیلی زود پرتاب میشیم وسط داستانی که ادوارد نوشته. شخصیت اصلی داستان (تونی) خوشبخت و خوشحال همراه با دختر و همسرش توی یک جاده وسط ناکجاآباد دارن میرن.

از این به بعد فیلم تمی خشن و حتی بعضا سادیستیک به خودش می‌گیره. یکسری آدم میان و شروع به آزار و اذیت مرد و خانواده‌اش میکنن. کم‌کم متوجه میشیم که احتمالا Nocturnal Animals یا حیوانات شبانه اینان.

مزاحما دختر و زن مرد رو میدزدن و خودش رو هم وسط بیابون رها می‌کنن. البته بعدا برای کشتنِ مرد میان ولی مرد میترسه و پشت سنگ پنهان میشه.

مادامی که داستان کتاب پیش میره فلش‌بک‌هایی هم به گذشته زندگی ادوارد و سوزان زده میشه. نحوه آشنایی و ازدواجشون. اینکه ادوارد شخصیتی خیلی رومانتیک، حساس و به زعم مادر سوزان ضعیف داشته.

ادوارد و تونی رو جیک گیلنهال بازی می‌کنه و از اینجا میشه فهمید در واقع هر دو یکنفر هستن. کما اینکه بعدا هم توی صحنه‌ای که سوزان به ادوارد انتقاد میکنه که چرا راجع به خودت می‌نویسی، ادوارد میگه همه همینکارو می‌کنن.

پس باید بدونیم داستان کتاب در واقع داستان زندگی ادوارده. ادوارد به این شکل چیزی که بهش گذشته رو توصیف می‌کنه. اما مگه چه اتفاقی افتاده؟

جواب توی گذشته‌ست. مادر سوزان مخالف ازدواجش با ادوارده چون معتقده بعد از چند سال سوزان دلش تمام این بورژواهای زندگی رو خواهد خواست و ادوارد کسی نیست که بتونه همچین زندگی‌ای رو براش بسازه.

اما سوزان که ابدا دوست نداره مثل مادرش باشه با ادوارد ازدواج میکنه و بعد از چند سال متوجه میشه که حق با مادرش بوده. با هاتن آشنا میشه و ادوارد رو ترک می‌کنه.

بعد از این ماجراها یک صحنه خیلی زیبا داریم. جایی که متوجه میشیم Nocturnal Animal در واقع سوزانه. دوست سوزان میاد پیشش و از اینکه باز نخوابیده سوال میکنه و سوزان هم میگه که این بیخوابی چیز جدیدی نیست و همسر سابقش (ادوارد) بهش میگفته Nocturnal Animal  به معنی حیوان شبگرد. این صحنه نشونه‌های زیادی هم داره. مثلا رنگ موهای سوزان و آرایشش که خیلی شبیه به نوعی روباهه که به عنوان Nocturnal Animal شناخته میشه و به نظرم این تشابه عمدیه.

تم قرمز این صحنه، زن برهنه تابلو و مو و لاک قرمز سوزان توی یک لباس سفید مجددا یادآور صحنه‌های اولیه فیلمه. گالری سوزان که گفتم راجع به مرده بودن سوزان در این زندگی اشرافی هست. مرده بودنی که خودش هم با جملات زیر بهش اعتراف می‌کنه.

Do you ever feel like your life has turned into something you never intended?

این جا دیگه متوجه میشیم منظور از Nocturnal Animals سوزان هست. و دقیقا مثل سه تا شخصیت قاتل فیلم سوزان هم همسر و بچه‌ی ادوارد رو کشته. بچه‌ش رو در یک صحنه نشون میده سقط کرده و همسرش هم خود سوزان هست که وقتی انتخاب می‌کنه با ادوارد نباشه این قتل رو انجام میده.

لحظه شیرین انتقام

در ادامه تم فیلم یک مقدار عوض میشه. در اولین صحنه گاوی رو می‌بینیم که تیر بارون شده و سپس تابلویی که روش نوشته REVENGE. دیوارها، تابلو و حتی لباس‌های زنی که وارد صحنه میشه همه سیاه و سفید هستن. سیاه و سفید نمادی از خیر و شر هست.

این خیر و شر و نماد گرایی وقتی بیشتر مشخص میشه که داخل اتاق افرادی که لباس‌های سیاه پوشیدن رای به اخراج کردن یک کارمند میدن در صورتی که سوزان که اینجا لباس سفید پوشیده و نمادی از خیر هست نظر قبلی خودش رو عوض میکنه و مانع اخراج اون شخص میشه. این اتفاقات وقتی میفته که سوزان دائما داره به درد و رنج تونی داخل داستان فکر می‌کنه.

این چرخش خیر و شر بعد از دیدن تابلوی انتقام خیلی شبیه پشیمونی یکی از قاتل‌های داستان در آخر ماجراست. پشیمونی‌ای که البته سودی نداره..

بعد صحنه زیبای دعوای تونی با ری رو می‌بینیم. بلافاصله کتاب از دست سوزان میفته و میریم به گذشته و جر و بحث ادوارد و سوزانو داریم. اینجا خود سوزان هم متوجه میشه که احتمالا Nocturnal Animals کسی جز خودش نیست..

این پرش از داستان کتاب به گذشته ادامه پیدا می‌کنه و ارتباط شخصیت‌ها و صحنه‌های داستان و زندگی ادوارد کاملا روشن میشه.

کارآگاه داخل داستان به نظرم نمادی از کتابِ ادوارد هست. توی واقعیت ادوارد به وسیله کتاب انتقام خودش رو از سوزان می‌گیره و داخل فیلم کارآگاه که (احتمالا مثل حرفه نویسندگی ادوارد) چیزی برای از دست دادن نداره، وسیله انتقام جویی از حیوانات شبگرد میشه.

برخورد پرنده با شیشه سوزان رو یاد بچه‌ی خودش و ادوارد میندازه که بدون اطلاع ادوارد اون رو سقط کرده بود و اینجا سیاه بودنش برای ادوارد مسلم میشه. برای همین ادوارد هم مثل تونی برنامه‌ای برای انتقام میکشه.

تونی، رِی رو پیدا میکنه و در آخرین لحظه تصمیم میگیره ضعیف نباشه و به رِی شلیک میکنه. و برای همیشه رِی رو از زندگیش حذف می‌کنه. کاری که ادوارد هم انجام میده.

سوزان با لباس سبز که نشونه‌ای از زندگی دوباره‌ست سر قرار با ادوارد حاضر میشه ولی ادوارد سر قرار حاضر نمیشه چون قبلا سوزان رو کشته، گرچه ضربه‌ای که سوزان وارد کرده احتمالا باعث مرگ خودشم هم شده…

پی‌نوشت۱: چون چشم راست تونی زخمی نشد یک مقداری بعید میدونم ولی چشم زخم شده‌ میتونه بیانی از چشم حورس نمادی از فداکاری، محافظت یا غضب هم باشه.

 

شروع یک پایان، بررسی Arrival

شروع یک پایان، بررسی Arrival

پی‌نوشت: قبل از دیدن فیلم arrival مقاله رو نخونید چون بخش‌هایی از فیلم رو لوث خواهد کرد!

بالاخره Arrival رو دیدم. خیلی فیلم خوبی بود. از کارگردان فیلم (Denis Villeneuve) قبلا prisoners و Sicario و Enemy و Incendies رو دیده بودم. هر ۴تا فیلم فوق‌العاده هستن. خودم از enemy و prisoners بیشتر از بقیه خوشم میاد و توصیه می‌کنم حتما ببینید.

وقتی ژانر فیلم Arrival رو دیدم ناخودآگاه یاد Interstellar افتادم، عنوان بزرگی که احتمالا تا سال‌ها تمام فیلم‌های علمی-تخیلی زیر سایه‌ مقایسه باهاش زجر خواهند کشید. اما Arrival به خوبی تونسته از پس این چالش بربیاد و نگاه جدید و جالبی به مساله آدم‌فضایی‌ها و پیش‌بینی آینده داره.

۱۲ شیء عجیب و غریب روی زمین پیدا میشن و گمانه‌زنی‌ها راجع بهشون شروع میشه. خیلی زود معلوم میشه که این سفینه‌ها برای آدم فضایی‌ها هستن.

به شخصه بهترین فیلم این مدلی که دیدم District 9 بوده. البته خیلی زود متوجه میشیم Arrival بیشتر از اینکه راجع به آدم فضایی‌ها باشه راجع به دکتر لوئیس بنکس با بازی Amy Adamsـه. همچنین اول فیلم می‌بینیم که دختر بیمار لوئیس تو سن نوجوانی میمیره. دختری که خاطراتش روی کل فیلم سایه می‌ندازه، البته اگه بشه اسمش رو گذاشت خاطره.

بعد از اینکه یکی از این اشیاء تو خاک آمریکا فرود میاد، لوئیس به عنوان یکی از بهترین متخصصین زبان برای ارتباط برقرار کردن با فضایی‌ها انتخاب میشه. همراه لوئیس یک فیزیکدان به اسم ایان دانلی (با بازی Jeremy Renner).

کم کم لوئیس میفهمه که راه ارتباط برقرار کردن با آدم فضایی‌ها اینه که زبان خودمون رو بهشون یاد بدیم سعی کنیم زبان اون‌ها رو یاد بگیریم. به این ترتیب لوئیس با معرفی خودش و ایان شروع می‌کنه به ارتباط برقرار کردن با این موجودات و کم‌کم با زبون اون‌ها هم آشنا میشه. ویژگی خاصی که زبان فضایی‌ها داره اینه که بصورت دایره‌ای نوشته میشه، برخلاف زبان‌های زمینی که بصورت خطی نوشته میشن.

برای متوجه شدن کل داستان اول باید فرضیهٔ ساپیر–ورف (Sapir-Whorf) آشنا باشید. فرضیه‌ای که میگه زبان ما جهان‌بینی ما رو شکل میده. ورف شاگرد ساپیر بوده که بعد از اون مطالعاتش رو تو این زمینه تکمیل می‌کنه. ساپیر میگه این زبان ما هست که تعیین می‌کنه ما چطور حرف می‌زنیم، چطور خواب می‌بینیم و مهمتر از همه چطور فکر می‌کنیم. به طوری که با عوض کردن زبان بخشی از ویژگی‌های شخصیتی ما هم ممکنه تغییر کنه.

ایده کلی فیلم هم براساس این نظریه بنا شده. توی فیلم بیان میشه که چون زبانمون خطیه ما خطی فکر می‌کنیم و همه چیز رو خطی می‌بینیم . اگر زبان خطی نباشه چی؟

آیا ممکنه با غیرخطی شدن زبان چیزهای دیگه که به نظر ما خطی هستن هم غیر خطی بشن؟ مثلا زمان!

Ian: if you immerse yourself into a foreign language, then you can actually rewire your brain.

 

حالا به این دیالوگ توجه کنید:

Language is the foundation of civilization…. The first weapon drawn in a war.

Ian quoting from Louise’s book

در ادامه فیلم متوجه میشیم که فضایی‌ها اومدن روی زمین تا یک چیزی رو به انسان‌ها بدن. وقتی لوئیس از اون‌ها میپرسه برای چی به زمین اومدن میگن “Offer weapon” اما در واقع این اسلحه زبان اون‌هاست.

اونا اومدن تا زبانشون رو به ما یاد بدن! ولی چرا باید زبانشون رو به ما بدن؟

دلیل این کار اینه که زبان این موجودات خطی نیست و به همین دلیل جهان‌بینی‌شون متفاوته. اونا می‌تونن آینده و گذشته رو ببینن چون زمان براشون یک مفهوم خطی نیست و اگر انسان هم با این زبان آشنا بشه میتونه زمان رو بصورت غیر خطی ببینه.

دلیل این کار توسط اونا هم اینه که با توجه به قدرتشون برای دیدن آینده متوجه شدن در ۳۰۰۰ سال آینده یک تهدیدی متوجهشون خواهد شد که با کمک انسان‌ها خواهند تونست نجات پیدا کنن. برای همین امروز به زمین اومدن تا اتحاد رو بوسیله یک زبان واحد روی زمین شکل بدن تا در آینده انسان‌ها قادر باشن به اونا کمک کنن.

وقتی لوئیس کم‌کم داره با زبان فضایی‌ها آشنا میشه شروع می‌کنه به دیدن تصاویری از دخترش. دختری که تا اون لحظه حتی دنیا نیومده. دلیل دیدن این خواب‌ها و تصاویر اینه که لوئیس کم‌کم داره با زبانشون آشنا میشه و بخش‌های از ذهنش دارن قدرت دیدن آینده رو بدست میارن.

یا وقتی برای آخرین بار لوئیس و ایان به سفینه میرن هپتوپاد (هفت‌پا) ها که میدونن قراره انفجاری رخ بده و به دنبال اون نیروهای انسانی به حالت آماده‌باش در بیان تمام اطلاعات رو (در واقع یک دوازدهم اطلاعات) در اختیار لوئیس قرار میدن و بعد هم جونشون رو نجات میدن.

البته لوئیس یکبار دیگه به سفینه هپتوپادها میره و اونجاست که میفهمه سلاح در واقع همین زبان بوده و دلیل اون چی بوده.

یه بخش جالب دیگه هم وقتیه که لوئیس به ژنرال چینی زنگ میزنه و با گفتن آخرین کلماتی که همسرش قبل از مرگ بهش گفته اونو قانع میکنه که به سفینه فضایی‌ها حمله نکنه. شماره ژنرال چینی و آخرین صحبت‌های همسرش رو در واقع خود ژنرال و در آینده به لوئیس گفته و به دلیل قدرت درک آینده لوئیس ازون اطلاع داره.

 

 

گلدن گلوب ۲۰۱۷

گلدن گلوب ۲۰۱۷

امشب هفتاد و چهارمین مراسم گلدن گلوب بود. من داشتم فیلم می‌دیدم و نشد که مراسم رو زنده ببینم. دانلود میکنم و می‌بینم. ولی از لیست نامزدها میخوام سه تا فیلمی که بیشتر از همه منتظر اومدن و دیدنشون هستم رو بگم.

۱- فیلم La La Land

لا لا لند فکر کنم یکسری رکورد زده باشه انقدر که جایزه گرفت امشب. ژانر فیلم درام و رومانتیک هست. امتیازایی که از منتقدا و imdb گرفته دیوونه کننده‌ست. و از قبل میشد حدس زد که چندتایی جایزه می‌گیره. هم اما استون و هم رایان گاسلینگ رو دوست دارم و شدیدا منتظر اومدن فیلم هستم. مصاحبه Emma Stone رو الان داشتم می‌دیدم تو یوتیوب که جایزه بهترین بازیگر زن موزیکال و کمدی رو گرفته. خیلی گوگولی‌وار بود. قطعا اولین فیلم لیست گلدن گلوب La La Land خواهد بود.

 

۲- فیلم Nocturnal Animals

وجود Jake Gyllenhaal به تنهایی برای منتظر این فیلم بودن کافیه. Amy Adams دوست داشتنی هم که هست. اتفاقا جای گلدن گلوب داشتم Catch me if you can رو می‌دیدم. چقدر امی آدامز بچه بود. اولش از روی صداش شناختم.

کارگردان فیلم Tom Fordـه. ادکلنش رو احتمالا میشناسید. من تا قبل از همین الان نمیدونستم کارگردانی هم میکنه. قبلا هم فقط یک فیلم کارگردانی کرده به اسم A Single Man که الان دیدم داستانش جالب بود. امتیاز و بازیگرای خوبی هم داره.

 

۳- Manchester by the Sea

خیلی تعریف از بازی کیسی افلک تو این فیلم شنیدم. داستان فیلم جالبه امتیازات هم خیلی خوب.

 

پی‌نوشت: فیلم Arrival هم جزء فیلماییه که خیلی وحشتناک منتظر اومدنش هستم. amy adams هم براش نامزد شده بود. ژانر فیلم هم که معماییه. یک فیلم دیگه هم که یادم رفت بگم Florence Foster Jenkinsـه که مریل استریپ بازی کرده و خوشبختانه برای این یکی لازم نیست منتظر شیم. داستان فیلم هم جالبه.

لئونارد، نمی‌‌تونی با دوری از زندگی آرامش بدست بیاری

لئونارد، نمی‌‌تونی با دوری از زندگی آرامش بدست بیاری

همیشه ترجیح میدم فیلم‌ها رو بدون هیچ پیش زمینه ذهنی نگاه کنم. اینکه ندونی داستان فیلم چیه و صحنه به صحنه وارد ماجرا بشی بی‌نهایت لذت بخشه.

این لذت صد چندان میشه وقتی با یک شاهکار روبرو باشی. لذتی که موقع تماشای فیلم The Hours به من دست داد. دقیقا اون لحظه‌ای که متوجه میشی نه فقط یک فیلم، که یک زندگی رو نگاه می‌کنی. فیلمی خوبه که مثل زندگی در جریان باشه و ما گهگاهی از دریچه دوربین کارگردان بخش‌هایی از این زندگی رو ببینیم و باهاش آشنا بشیم.

دقیقه ۱۱ فیلم بود که من متوجه شدم The Hours نه یک فیلم معمولی که یک شاهکاره. شاهکاری غیرخطی از داستان زندگی یک روزِ یک زن.

دوست ندارم داستان فیلم رو تعریف کنم، چون داخل فیلم به بهترین شکل این اتفاق افتاده. تنها ادای احترامی می‌کنم به بازی‌های فوق‌العاده بازیگران.

مریل استریپ(Meryl Streep) که به عقیده بسیاری بهترین بازیگر حال حاضر دنیاست به بهترین شکل ممکن از پس نقش بر اومده. تک تک نگاه‌ها و دیالوگ‌ها و حتی راه رفتنش توی فیلم تماشاییه.

نیکل کیدمن(Nicole Kidman) با گریم سنگینش اصلا شبیه نیکل کیدمنی که همیشه می‌بینیم نیست و بهترین بازی‌ای رو انجام داده که من تا بحال ازش دیدم. نقش ویرجینیا وولف رو توی برهه بسیار حساس زندگی‌ش به بهترین شکل به نمایش میذاره. واقعا فوق‌العاده‌ست. باید بارها و بارها این فیلم رو تماشا کنید و هر دفعه بیشتر متوجه شاهکارش توی بازی این فیلم بشید.

جولیان مور(Julianne Moore) هم خیلی خوب تونسته از پس نقشش بر بیاد. کنارش اد هریس (Ed Harris) هم با اینکه نقش زیادی نداره ولی کاملا اثر خودش رو توی فیلم میذاره و تو صحنه‌هایی که با مریل استریپ داره پا به پاش بازی می‌کنه.

جذاب‌تر از بازی‌های فیلم موسیقی متن فیلم The Hours بود که شاهکار بود واقعا. همین الان هم که دارم این متن رو می‌نویسم دارم به موسیقی فیلم گوش میدم.

اگر فیلم رو ندیدید بقیه متن رو نخونید.

بیشتر بخوانید

کل زندگیت چند؟

کل زندگیت چند؟

من هر از چندگاهی برای چند روز تلفنم رو خاموش می‌کردم و به تلگرام و امثالهم هم سر نمی‌زدم. چند روزی رو برای خودم زندگی می‌کردم. دور از صدای دیگران.

جدیدا به خاطر مشغله کاری نمی‌تونم این کارو بکنم. و این کمبود باعث شده بیشتر به کل این قضیه در دسترس بودن فکر کنم.

اینکه چرا انقدر همیشه ما باید در دسترس باشیم؟

چرا هرکس هروقت دلش بخواد می‌تونه شمارمونو بگیره و باهامون حرف بزنه؟ کِی این حق برای دیگران ایجاد شده که از ما مثلا بپرسن چرا تلفنم رو جواب ندادی؟ چرا پیام‌هام رو جواب نمی‌دی؟

یا مثلا توی این تلگرام و فیس‌بوک و اینا که اگر پیامی رو بخونی طرف مقابل متوجه میشه، چرا نباید جرات کنیم پیام‌های دیگران رو بخونیم و بعد هروقت مناسب بود جواب بدیم؟

این در دسترس بودنی که توی تلگرام هست، که بخاطرش خیلی‌هامون last seen recently می‌شیم! توی تلفن‌های همراه هم هست. هروقت گوشی همراهمون روشنه مثل این میمونه که آنلاین هستیم و دیگران می‌تونن باهامون تماس بگیره.

به نظرم همه ما این رو به خودمون بدهکاریم که روزی چند ساعتی تلفن‌هامون رو خاموش یا حداقل سایلنت کنیم. چند ساعتی از تمام راه‌هایی که دیگران می‌تونن باهامون ارتباط برقرار کنن دور بشیم.

همیشه برام عجیبه که چطور وقتی توی یک جلسه هستیم گوشیمون رو سایلنت می‌کنیم ولی وقتی با کسی که دوستش داریم صحبت می‌کنیم این کارو نمی‌کنیم.

وقتی عزیزانمون صحبت می‌کنیم هر تلفنی رو جواب می‌دیم و هر پیامی رو چک می‌کنیم بدون اینکه از خودمون بپرسیم چرا؟

یاد یه دیالوگ از فیلم The devil wears Prada افتادم. تلفن دختر زنگ می‌زنه و رئیسش پشته خطه. در عین حال دختر با دوست پسرش وسط یک لحظه خیلی مهم هستن و وقتی دختر تصمیم می‌گیره تلفنش رو جواب بده پسر میگه:

You know, in case you were wondering – the person whose calls you always take? That’s the relationship you’re in. I hope you two are very happy together.

هر تلفن که بهمون میشه، هر پیامی که فرستاده میشه و می‌خوایم جواب بدیم باید بدونیم که داریم انتخاب می‌کنیم. انتخاب اینکه اون زمان رو تقدیم کسی کنیم که باهامون کار داره. اگر با عزیزی هستیم بهتر نیست تلفنمون یا اینترنت یا هرچیزی که خارج از این رابطه هست رو خاموش کنیم؟ بهتر نیست این زمان رو صرف با هم بودن کنیم؟

جواب خودم اینه که بهتره همین کارو کنیم. من دفعه بعدی که تلفنم زنگ بزنه و پیامی برام فرستاده بشه جواب نمیدم مگر اینکه اون لحظه دلم بخواد جواب بدم. و حتی اگر چند ماه بگذره و دلم نخواد پیام کسی رو جواب بدم این کارو نمی‌کنم. و البته اگر کسی هم همین کارو با من بکنه درک می‌کنم.

چند وقت پیش با پگاه توی تاکسی بین شهری بودیم و راننده بی‌حواس بود و طول راه هم همه‌ش sms میداد. من هیچ اعتراضی نکردم. وقتی که رسیدم خونه با خودم فکر کردم چطور من به کسی که اینطور جون من و کسی که خیلی دوستش دارم براش بی‌ارزش بوده هیچ اعتراضی نکردم. واقعا اگر اتفاقی توی این سفر میفتاد هیچ چیز میتونست جبران این خسارت رو بکنه؟

اگر راننده مثلا دوبرابر کرایه می‌گرفت یا بی‌ادبی‌ای می‌کرد حتما برخورد می‌کردم ولی چرا وقتی جونمون در خطر قرار میداده این کارو نکردم. دقت که کردم خیلی وقتا راجع به مسئله مهم زندگی چقدر بی‌تفاوت هستیم. انگار که همیشه هستیم. به سلامتیمون اهمیت نمیدیم. به زمانمون اهمیت نمی‌دیم. ولی به اینکه آدم‌های غریبه توی پاساژ یا گارسون رستوران یا همکلاسی دانشگاه راجبمون چی فکر میکنن اهمیت میدیم. بخاطرش دعوا میکنیم، غصه می‌خوریم و عمرمون رو تلف می‌کنیم.

جالبه که برای بقیه هم قابل قبول نیست شما برای زمانتون (و متعاقبا زندگی‌تون) ارزش قائل باشید. نمی‌پذیرن که بخاطر مثلا مسافت زیاد نخواید جایی برید. اگر حاضر نباشید زیر قیمت باهاشون کار کنید بهشون بر می‌خوره. به ندرت پیش اومده یکی جایی من رو دعوت کرده باشه و بگم فلانی حوصله ندارم و به همین راحتی قبول کنه.

شاید اطرافیانمون خیلی راحت نتونن ازمون تقاضای پول کنن ولی زمانمون رو چرا. البته این برعکس هم هست دیگه. خود ما هم راحت از دیگران تقاضای وقتشون رو می‌کنیم. چی شده که ارزش وقت و عمر رو نمی‌دونیم؟ این همه هزینه می‌کنیم که جوون بمونیم ولی وقتی جوون هستیم هم استفاده‌ای ازش نمی‌کنیم. چرا من به راننده ماشینی که می‌تونست توی یک لحظه زندگی من و کسی که دوستش دارم رو از بین ببره اعتراضی نکردم؟ چرا وقتی با مثلا مادرمون صحبت می‌کنیم، گوشیمون سایلنت نیست؟ خیلی از این چرا ها وجود داره که من همیشه از خودم می‌پرسم. همیشه ادعای منطقی بودن دارم ولی در عمل غیر منطقی زندگی می‌کنم. خیلی از ما این همین‌طور هستیم.

حالا که این حرفا زدیم دوست دارم دعوتتون کنم تا دفعه بعدی که تلفنتون زنگ زد و حوصله‌اش رو نداشتید به احترام زندگی‌ای که تکرار نخواهد شد، جواب ندید.

بد نیست همونقدری که تلفنمون یا تلگراممون برای دیگران در دسترسه خودمون برای خودمون و کسایی که دوستشون داریم هم در دسترس باشیم.

 

TED Talks حرف‌هایی که ارزش شنیده شدن دارن

TED Talks حرف‌هایی که ارزش شنیده شدن دارن

یه روز بهتون میگن به شما ۱۰ تا ۲۰ دقیقه زمان داده خواهدشد تا راجع به هرچیزی که فکر میکنید ارزشش رو داره با کل دنیا صحبت کنید. هزاران یا شاید میلیون‌ها نفر صدای شما رو خواهند شنید و به حرفاتون گوش خواهند داد. چه چیزی می‌گید؟

قطعا خیلی راجع بهش فکر میکنید. سعی می‌کنید حرفایی بزنید که ارزش داشته باشن. TED1 جاییه که این فرصت رو به آدما میده که بیان و حرف بزنن.

TED خودش رو اینجوری معرفی می‌کنه:

Ideas Worth spreading.

ایده‌هایی که ارزش گفته و پخش شدن دارن.

صحبت کردن کار لذت بخشیه. و اگر صحبت کننده آدم جالبی باشه شنیدن هم میتونه به همون اندازه لذت بخش باشه. یکی از خوبی‌های دورهمی‌های قدیم برای من حرف زدن بزرگ‌تر و شنیدن صحبت‌هاشون بود. توی مدرسه و دانشگاه هم بخشی از هیجان بعد از کلاس بخاطر دور هم جمع شدن و صحبت کردن بود.

تد رویدادی هست که توش آدمایی که حرفی برای گفتن دارن میان و حرف میزنن. راجع به دغدغه‌هاشون، کارهاشون و هرچیزی که فکر کنن ارزش گفته شدن داره.

یکی از موضوع‌هایی که دوست دارم بعدا راجع بهش صحبت کنیم کتاب خوندن هست. اینکه لزوما تنها medium برای یادگیری کتابخوندن نیست و اگر مثلا جامعه امروز ما کتاب نخونه ولی جاش فیلم‌های خوب ببینه میتونه خلا یادگیری رو پر کنه. راجع به این در آینده صحبت می‌کنیم. اینو گفتم که بگم یک رسانه خوب برای مطالعه سخنرانی‌های تد هست. شما میتونید بسته به موضوع مورد علاقه‌تون روزی چند دقیقه تد نگاه کنید و علاوه بر سرگرم شدن، اطلاعاتتون رو افزایش بدید. و به نظرم تفاوتی با کتاب خوندن نداره.

مثلا راجع به انرژی هسته‌ای من اطلاعات ناقصی داشتم که عموما هم از طریق شبکه‌های خبری مختلف بهم رسیده بود (توفیق اجباری که وقتی نصیب آدم میشه که بابا دوست داره هر روز تمام اخبار جهان رو نگاه کنه)، که جهت‌گیری داشت. کلا خبر به نظرم بدترین نوع مطالعه‌ست. چون کاملا مغرضانه‌ست. اما یک ویدیو تد باعث شد جنبه‌های دیگه این موضوع رو ببینم و اطلاعات عمومیم افزایش پیدا کنه. اطلاعاتی که شاید با ساعت‌ها مطالعه میتونستم بهش برسم.

توی دبیرستان یک معلم ریاضی داشتم که همیشه می‌گفت گران دیگران رو ارزان بخرید. منظورش این بود که سعی کنید از تجربه دیگران استفاده کنید و می‌گفت وقتی لازمه براش هزینه بدید. مثلا می‌تونیم از ماحصل چند سال تجربه یک نفر، با یک نصف روز صحبت و مشورت تا حد خوبی بهره‌مند بشیم.

البته ما هر روز این کار رو می‌کنیم. وقتی میریم پیش وکیل و پزشک، وقتی کتاب می‌خریم و وقتی از هرکسی با هر تخصصی خدماتی رو می‌گیریم در واقع داریم از سال‌ها تجربه و آموزش اون شخص با هزینه کمتر استفاده می‌کنیم. اساس زندگی اجتماعی همینه. و تد هم یک رسانه‌ست توش میشه گران دیگران رو خیلی ارزان خرید.

یکسری رویداد هم تحت عنوان TEDx داریم. سخن‌رانی‌هایی که مستقل از تد ولی با همون سبک و سیاق در نقاط مختلف دنیا انجام میشه. چند روز پیش هم یکی توی تهران یکی داشتیم (تحت عنوان TEDxTehran) که فوق العاده نبود ولی بد هم نبود. TEDxهای دیگه‌ای هم توی ایران برگزار میشه. برای پیگیری این لینک رو سر بزنید. بخش Upcoming تدکس‌هایی که قرار هست اتفاق بیفته رو نشون میده.

من روی اپلیکیشن تد هام رو نگاه میکنم. از اونجایی که خوشبخانه فیلتر نشده با سرعت خوب میشه تماشا کرد. روی اندروید، ios و البته مرورگر وب میشه تد رو نگاه کرد.

یکی از تدهایی که خیلی دوست داشتم “آیا مدرسه خلاقیت رو از بین میره؟” هست. “هنر گمراه کردن” و “چگونه یک جنگل در حیاط پشت خونتون داشته‌باشید” هم جز موارد مورد علاقه‌ام هست.

شما هم اگر تد نگاه می‌کنید، بهترین تدهاتون رو معرفی کنید.

 


۱- TED مخفف Technology, Entertainment, Design است.

زرنگ بازی به سبک دیجی‌کالا

زرنگ بازی به سبک دیجی‌کالا

دیجی‌کالا یه بخشی داره برای پیشنهادات شگفت‌انگیز. هر روز کالاهایی که تخفیف‌های نسبتا خوبی دارن رو معرفی می‌کنه و میشه پیش‌بینی کرد که فروش خوبی هم نصیب این کالاها میشه.

به خاطر یلدا هم مثل پارسال فروش فوق‌العاده داره. که بهش میگه: یلدای شگفت‌انگیز دیجی‌کالا (روز خرید اینترنتی ایران).

تبلیغات‌هایی که این چند روز به شکل‌های مختلف برای یلدای شگفت انگیز باعث شد سری به دیجی‌کالا بزنم و اتفاقا یک ادکلن برای خرید چشمم رو گرفت.

اما تخفیف به نظرم غیر معقول میومد. جای تعجب داشت برام که چطور روی یک ادکلن ۳۴۵ هزار تومانی ۲۰۰ هزار تومان تخفیف داده شده. برای همین سری به سایت‌های دیگه زدم و دیدم همین جنس رو ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار تومان ارزون‌تر از دیجی‌کالا برای فروش گذاشتن! یعنی digikala برای اینکه نشون بده چقدر تخفیف دارم میدم اول جنس رو ۱۵۰ هزار تومان گرون کرده بعد ۲۰۰ تومن تخفیف داده!

جالب بود وقتی روی نمودار تغییرات قیمت کالا کلیک کردم اینو دیدم:

نمودار ساختگی تغییرات قیمت دیجی‌کالا برای فریب مردم
نمودار ساختگی تغییرات قیمت دیجی‌کالا

 

آیا این کار توهین به شعور مخاطب نیست؟ من با مشاهده همچین نموداری احساس میکنم توی اتاق فکر دیجی‌کالا عده‌ای نشستن که به چشمشون کاربرها یک مشت موجود کم عقل و ظاهربین هستن و احتمالا بعد از تصمیم‌گیری برای اجرای چنین سیاست‌هایی دور هم به کاربرا میخندن و به هوش و ذکاوت خودشون غبطه می‌خورن!

بررسی نقاط قوت و ضعف یک موبایل پایین رده 500 هزار تومانی در دیجی‌کالا. دوربین قوی رو به عنوان یکی از نقاط قوت کالا گفته در صورتی که شاید نصف نظرات از می‌گفتن دوربین دستگاه ضعیفه. اکثریت هم از باتری ضعیف گلایه دارن در صورتی که در نقاط ضعف دستگاه اینو نگفته
بررسی نقاط قوت و ضعف یک موبایل پایین رده ۵۰۰ هزار تومانی در دیجی‌کالا. دوربین قوی رو به عنوان یکی از نقاط قوت کالا گفته در صورتی که شاید نصف نظرات از می‌گفتن دوربین دستگاه ضعیفه. اکثریت هم از باتری ضعیف گلایه دارن در صورتی که در نقاط ضعف دستگاه اینو نگفته

دیجی‌کالا زمانی برای من معیار خرید بود. حتی اگر میخواستم از مغاره هم خرید کنم سری به نقد و بررسی دیجی‌کالا میزدم. ولی الان چند وقتیه که پر شده از کالاهای بی‌کیفیت که اتفاقا نقد‌های مثبتی براشون نوشته شده. بررسی‌هایی که روی کالا انجام میشه مثل قبل دقیق نیست. بیشتر از اینکه بررسی باشه معرفی نقاط قوت محصول هست.

نمی‌دونم چرا تو ایران همیشه با این مسئله روبرو هستیم که برند‌ها شروع خیلی خوب دارن ولی در ادامه روز به روز ضعیف‌تر میشن و با cheapترین روش‌های ممکن سعی در افزایش درآمد دارن. مثال خوبش کافه‌ها و رستوران‌های خوب هستن که عموما بعد از معروف شدن روز به روز کیفیت غذاهاشون کم میشه.

متاسفانه دیجی‌کالا هم داره به جای بهتر شدن بدتر میشه.

البته این مشکلات منکر راحت بودن خرید اینترنتی نیست و قطعا هنوز هم دیجی کالا بهترین فروشگاه آنلاین هست. اما از کنار چنین رفتارهایی هم نباید ساده گذشت. وقتی برندی برای سود بیشتر یک دروغ کوچیک به کاربر میگه نشون میده نمیشه بهش اعتماد کرد. بخصوص در کشور ما که اعتماد به خرید آنلاین چند وقتیه که شکل گرفته تاثیرات منفی این چنین رفتارها در دراز مدت قطعا بیشتر از سودی هست که (از این فریب‌کاری‌ها) نصیب کسب و کار میشه.

سیستم ضد انتقادی

سیستم ضد انتقادی

بعضی از نویسنده‌ها (نویسنده به معنی عام، کسی که چیزی می‌نویسه. از نویسنده کتاب و پژوهشگر علمی گرفته تا وبلاگ‌نویس‌ها و..) متن‌هاشون رو جوری تنظیم می‌کنن که به طور خودکار با انتقاد مقابله کنه. نمونه خوبش یک پستی بود که من دیروز دیدم که نگارنده از یک تبلیغات تعریف کرده بود و در انتهای متن اضافه کرده بود، حالا کارشناسان تبلیغات میخوان بیان و بگن این چیزی که تو ازش تعریف کردی اصلا هم تعریف نداره. البته با لحن خیلی زننده‌تری این رو گفته بود.

یک نمونه خوب دیگه پل ساموئلسونه وقتی میگه:

آن‌ها که می‌توانند کار علمی می‌کنند؛ دیگران روش‌شناسی۱

نمونه‌های اینچنینی خیلی زیاده.

از نظر من این چنین متن‌ها حالت یک سیستم رو دارن. به طوری که در نوشته سعی میشه انتقادات احتمالی پیش‌بینی و بهشون پاسخ داده بشه. پاسخ نه اینکه انتقاد تحلیل بشه و نویسنده با سند از موضع خودش دفاع کنه، بلکه با کوبیدن منتقد، انتقادش رو بی ارزش جلوه بده.

حمله به منتقد یکی از رایج‌ترین مغالطه‌هاییه که هر روز می‌بینیم. احتمالا همه ما هم هر روز انجام میدیم. فرض کنید ما میخوایم یک کار اقتصادی شروع کنیم و یکی به ما میگه این کار شما به این دلایل شکست میخوره. بعد ما بهش بگیم تو اگه از کسب و کار سر در میاوردی وضع خودت این نبود!

سیستم‌های ضد انتقادی رو عموما انسان‌های باهوش طراحی می‌کنن. ولی البته نه اونقدر باهوش که بدونن چطور با انتقادهاشون مستقیم برخورد کنن.

افرادی که تحمل انتقاد ندارن عموما دوست دارن اطرافشون رو پر کنن از کسایی که مدحشون میکنن و به چشم استاد و نابغه بهشون نگاه می‌کنن. البته این تمایل در بسیاری از انسان‌ها هست ولی به نظرم این افراد به شکل وسواس گونه‌ای به این ستایش‌ها احتیاج دارن، برای همین هم هست که سعی میکنن محیطی رو برای خودشون خلق کنن که به این نیازشون پاسخ داده بشه. لغت insecure به نظرم مناسب این افراد هست.

دلیل اینکه به این مساله پرداختم و چند روزی راجع بهش تحقیق کردم در درجه اول فردی بود که مقالاتش رو میخوندم و به شدت از مخالفت می‌ترسید. البته به دلیل نسبتا باهوش۲ بودن، به شکلی قابل قبول این مسئله رو برای خودش توجیح کرده‌بود. (بارها تو مقاله‌های روانشناسی دیدم که یکی از ویژگی‌های افراد نسبتا باهوش قدرت توجیح بالاشون هست). اول به نظرم بچگانه اومد ولی کم‌کم نشونه‌هایی از این سیستم‌های ضد انتقادی رو همه جا دور و بر خودم دیدم.

جالبه فعالین کسب و کار رو بیشتر دچار این خطا دیدم(حتی بیشتر از سیاست‌مدارا!). شاید علتش این بوده که اخیرا بیشتر چیزایی که خوندم توی این حوزه بوده. شایدم به دلیل عدم قطعیتی که توی این بخش حاکمه نمیشه دقیقا صحیح و غلطی تعریف کرد و هرکس صرفا یک رویکرد داره. مثلا توی ریاضی احمقانه‌ست که شما به مخالف‌هاتون به این شکل حمله کنید. چرا که ادعاهای علمی ریشه در تحقیقات (تقریبا) قابل دفاع داره.

برام جالب بود ببینم آیا خودم هم این کار رو می‌کنم؟ من یه ویژگی دارم که سریع حرف دیگران رو قبول نمی‌کنم. قبلا برعکس بودم. هرکس چیزی می‌گفت اون حرف رو می‌پذیرفتم و بعدا در خلوتم سعی می‌کردم نظر خودم رو با نظر اون مقایسه کنم و با بررسی کردن راجع به درستی‌شون تصمیم بگیرم.

 

اما در دراز مدت این کار نتیجه مطلوبی برام نداشت. چون که وقتی شما میخواید در ذهنتون نظر شخص دیگه‌ای رو با نظر خودتون مقایسه کنید، دسترسی محدودی به اطلاعات اون شخص دارید. برای همین بهتر دیدم که همیشه در درجه اول روی نظر خودم بایستم و به هرکسی که روبروم هست اجازه بدم از نظر خودش دفاع کنه. در بحث احتمالی که شکل می‌گیره میشه تشخیص داد که حق با چه کسی‌ست(اگر حقی در میون باشه). البته بعدش شما باید این جرات رو داشته باشید که اشتباهتون رو بپذیرید.

وقتی که در درجه اول روی موضع خودم می‌ایستم همیشه باید مراقب باشم راجع به نظرِ خودم احساس مالکیت نکنم. در اینصورت سخت میشه نظرات دیگران رو شنید و پذیرفت. شوپنهاور یک صحبت خیلی جالبی داره که من خیلی تکرارش میکنم. میگه بیشتر آدم‌ها اول یک بحث یک سمت رو بدون فکر کردن و سنجیدن تمام جنبه‌ها اتخاذ می‌کنن. و بعد از اون خودخواه‌تر و احمق‌تر از اون هستن که بخوان قبول کنن اشتباه کردن. برای همین تمام تلاششون رو میکنن که از خودشون و نظری که به عنوان نظر خودشون پذیرفتن دفاع کنن. هر طرف بحث نه برای درستی یا نادرستی که برای اثبات برحق بودنِ خودش بحث می‌کنه.

این رو من خیلی زیاد می‌بینم. خودم هم شاید در گذشته دچار این خطا می‌شدم که در بحث با اینکه میدونستم حق با من نیست، به اصرار به مواضعم ادامه می‌دادم. من این بیماری رو به این شکل درمان کردم که پذیرفتم مواضع من از خودم و جزئی از شخصیتم نیست. بلکه صرفا مواضعی هستن که در یک بازه زمانی خاص به نظرم منطقی میومدن. بخصوص وقتی متوجه بشید که بعد از یک بحث داغ، با پذیرفتن اشتباه به هیچ‌وجه از ارزش شما کم نمیشه. بلکه گاهی حتی پیروز بحث هم میشید.

حتی یه بار برای من پیش اومد که با یکی راجع به کمونیست صحبت می‌کردیم و در آخر من از موضع خودم عقب نشینی کردم. بعدش طرف مقابل گفت که البته خیلی هم روی موضع خودش اصراری نداره و کاملا فکر نمیکنه که حق با خودش باشه. بعد از اون من بودم که داشتم از مواضع قبلی اون شخص در مقابل خودش دفاع می‌کردم.

برای اینکه توی بحث همیشه موفق باشید، به نظرم باید فقط به حقیقت اهمیت بدید نه موضع خودتون. و اگر راجع به چیزی بحث می‌کنید که حقیقتی در اون وجود نداره و هرچه هست مواضع هست (مثل خیلی از بحث‌‌های سیاسی) پس احتمالا این بحث ارزش وقت گذاشتن نداره. یادمون باشه که احتمالا اغلب چیزهایی که در حال حاضر ما بهشون باور داریم غلط هستن.

نمیخواستم خیلی راجع به بحث کردن صحبت کنم ولی حالا که گفتیم این نکته رو هم اضافه کنم. همیشه دنبال داده (data) باشید. یک جمله خیلی جالب در کتابی از اریک اشمیت به نقل از مدیرعامل پیشین نت اسکیپ (Netscape) خوندم که عینا نقل می‌کنم.

اگر دیتا داریم، بیایید به آن نگاهی بیاندازیم. اما اگر تمام چیزی که داریم عقیده و نظر است، اجازه بدهید با نظر من پیش برویم.

– Jim Barksdale

البته توجه کنید اینا جملات مدیرعامل یک شرکت خطاب به کارمنداشه. توی بحث عموما چیزی که داریم همین عقیده و نظر هست. و خصم (طرف مقابل بحث) هم میتونه دقیقا استدلالی مشابه شما رو به کار ببره. هدف من از این جمله این بود که سعی کنید دنبال داده باشید. داده هم این نیست که پسر عموی من همین کارو کرده الانم میلیاردره!

ضمن اینکه توجه بیش از حد به داده هم اندازه بی‌توجهی به اون خطرناکه. مثلا توی این مقاله از گاردین خوندم بخش اعظمی از بودجه تحقیقات تو حوزه روان‌شناسی مثبت که سال‌ها سعی داشته بگه پول خوشبختی نمیاره، تحت تاثیر بنیاد تمپلتون (Templeton Foundation) بوده. بنیادی که منافع زیادی از این طرز تفکر به ذی‌نفع‌هاش میرسونده۳.

در آخر میخوام این رو اضافه کنم که به نظر من یک انسان باهوش و البته شجاع نه تنها از انتقاد دوری نمی‌کنه بلکه به استقبال اون میره. نه فقط به این دلیل که از انتقاد می‌تونه چیزی یاد بگیره و خودش و بهتر بشناسه و… دلیل اصلی اینه که شنیدن نقد و تحلیل و جواب دادن به اون‌ها براشون مثل یک مسابقه و جدال ذهنی میمونه. مسابقه‌ای که اگر به اندازه کافی باهوش باشن، همیشه در اون پیروز خواهند بود.

 


۱- به نقل از کتاب قوی سیاه نوشته نسیم نیکلاس طالب. به اعتقاد کتاب ساموئلسون اقتصاددانی بوده که اعتقاد داشته میتونه با دخیل کردن ریاضیات در اقتصاد مسیری رو که علم فیزیک پیموده رو طی کنه. به این مفهوم که مدل‌های پیچیده و دقیق برای پیش‌بینی رویدادهای اقتصادی طراحی کنه. البته نویسنده کتاب قوی سیاه خودش به شدت از این سیستم انتقادی در کتاب خودش استفاده کرده و به شیوه‌های مختلف منتقداشو زیر سوال برده.

۲- دلیل اینکه میگم نسبتا باهوش اینه که به نظرم کسی که واقعا باهوش باشه (به معنی داشتن مقدار قابل قبول از انواع هوش‌های هیجانی و بهره هوشی) کمتر دچار چنین خطایی میشه.

۳- ترجمه فارسی این مقاله رو اینجا می‌تونید بخونید.

گذشته

گذشته

خیلی که بچه بودم یه وبلاگی داشتم که مطلب مینوشتم. بعد سال‌ها این وبلاگ حذف شده بود. ولی امروز یه سایت پیدا کردم که اطلاعات قدیمی وبلاگمو رو کش (cache) کرده بود و تونستم بعضی از پستارو بخونم.

واقعا خیلی حس عجیبی داشت. اولین حسی که بهم دست داد احساس حماقت بود. این که واقعا این کلمات رو نوشته بودم و منتشر کرده‌ بودم.

بعد یک لحظه به این فکر کردم که نکنه الان هم همون حمافت رو به نوع دبگه‎ای دارم؟

فکر میکنم باید خوشحال بشم اگه یه روزی این نوشته‌ها رو بخونم و احساس کنم وای این مزخرفات چیه من نوشتم؟ چون احتمالا پیشرفت داشتم.

همیشه قبل از اینکه بنویسم راجع به آدما بدتر قضاوت می‌کردم. مثلا نوشته‌های یک نفر رو میخوندم و میگفتم چقدر سطحی فکر میکنه این آدم. ولی وقتی خودم نوشتم فهمیدم خیلی اشتباه می‌کردم. اینکه نوشته دیگران رو بخونی و راجع بهش قضاوت کنی خیلی سا‌ده‌ست ولی وقتی خودت هم دست به قلم میشی می‌بینی برخلاف فکری که میکردی حرف چندانی برای گفتن نداری.

 

توی همین وبلاگ هم خیلی شده بنویسم و پاک کنم. اوناییم که منتشر میکنم برای این نیست که ازشون راضی هستم، فقط هر از چندگاهی احساس می‌کنم باید حرفی بزنم. بعضی حرف‌ها رو تا به قضاوت عموم نذاری نمیتونی محک بزنی.

من از نوشتن یاد می‌گیرم که بی‌سوادم. تا وقتی توی ذهنم یک ایده رو دارم به نظرم خیلی کامل و درست میاد. اما همین که میخوام اون رو به قلم بیارم متوجه میشم چقدر افکار نامتوازن و بعضا متناقضی راجع به یک مسئله دارم.

یک اتفاق دیگه هم افتاد امشب. بعد از اینکه وبلاگ قدیمی رو خوندم رفتم سراغ یار قدیمی، یاهو مسنجر. یادش بخیر. چه شب‌هایی که پای یاهو صبح شد.

یکسری از چت‌های قدیمی رو هم خوندم. واقعا حس عیجیبیه. گذشته بخشی از وجود آدمه که وقتی بهش بر میگیردی می‌بینی هنوز وجود داره. هرکاری که در گذشته انجام میدیم جزئی از ما میشه و تا همیشه توی زمان خودش به حیات ادامه میده.

عشق‌ها و نفرت‌های قدیمی همه هنوز به همون شکل اونجا بودن. انگار نه انگار سال‌هاست از اون اتفاقات گذشته.

شاید بهتر باشه به خیام گوش کنیم وقتی میگه:

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن             فردا که نیامده ست فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن            حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

شایدم بد نباشه گاهی برگردیم به گذشته.

شدیدا هوس کردم با بعضی از دوستای قدیمی تماس بگیرم و صحبت کنم ولی نمیدونم فردا صبح هم همین حس رو دارم یا نه. یکی از ترس‌های بزرگ روبرو شدن با آدمای قدیمی اینه که ما دوست نداریم قبول کنیم که تغییر کردیم. چون بعدش باید بپذیریم که قبلا اشتباه می‌کردیم. و کسی دوست نداره اشتباه بکنه.

همیشه پذیرش اشتباه هم نیست. به هر حال نظرات ما طول زمان تغییر میکنه و وقتی پیش آدمای قدیمی هستیم احساس دو رویی ممکنه بهمون دست بده. اینکه حرف امروز و دیروزمون یکی نیست.

پی‌نوشت: من همیشه علاقه خاصی به گذشته دارم. شاید دلیلش کودکی خوبیه که داشتم. شایدم صرفا مثل شخصیت‌های فیلم Midnight in Parisـه وودی آلن فک میکنم. اما هر دلیلی که داشته، معمولا هر از چندگاهی سراغ گذشته‌ها میرم و چند ساعتی از زمان جدا میشم.
انتخاب طبیعیِ گونه‌های موفق

انتخاب طبیعیِ گونه‌های موفق

چند وقت پیش با یک سوال مواجه شدم. فردی که دوست نداشت برای کنکور درس بخونه و ترجیح می‌داد برنامه‌نویسی رو هرچه سریع‌تر شروع کنه. من هم اینجا جوابی به این سوال دادم. الان میخوام راجع به چیزی صحبت کنم که موقع جواب دادن به این سوال هی بهش فکر می‌کردم.

ما عموما توی هرکاری به افراد موفق توی اون رشته نگاه می‌کنیم. بعضی‌ وقتها سعی میکنیم ببینیم اونا چیکار کردن که موفق بشن تا ازشون درس بگیریم. بعضی وقت‌ها هم با نگاه به اونا به خودمون یادآور میشیم که موفق شدن امکان پذیره.

میخوام از دنیای برنامه‌نویسی موبایل مثالی بزنم. برنامه‌نویس دو تا روش کلی برای کسب درآمد داره. یا جایی استخدام میشه و حقوقی می‌گیره. یا پروژه قبول می‌کنه و در ازای هر پروژه حق الزحمه خودش رو می‌گیره. تدریس و انتشار مستقل برنامه‌ هم جز روش‌های کسب درآمد هست که معمولا در حاشیه قرار می‌گیرن. توی برنامه‌نویسی موبایل برخلاف زبان‌های برنامه‌نویسی دیگه پلتفرم‌هایی وجود داره که افراد میتونن مستقیم برنامه‌های خودشون رو در اون‌ها منتشر کنن و ازشون پول در بیارن.

احتمالا با اپ استور و گوگل پلی و کافه‌بازار و مایکت و… آشنا هستید. هر کسی که به برنامه‌نویسی موبایل آشنا باشه میتونه برنامشو روی این پلتفرم‌ها منتشر و شروع به کسب درآمد کنه.

مارکت‌ها هم مثل هر بازاری افراد موفقی دارن. برنامه‌نویس‌هایی که اپلیکیشن‌هاشون میلیون‌ها دلار (یا تومن) فروخته. گاهی یکنفر با یک اپلیکیشن خیلی ساده به فروش میلیاردی رسیده. خود من یکبار از یک اپلیکیشن چراغ قوه که نوشتنش کمتر از نصف روز ازم وقت گرفت، چند میلیونی کسب درآمد کردم.

احتمالا هرکسی که به برنامه‌نویسی موبایل آشنا باشه بخشی از وقتش رو داخل مارکت به بررسی این اپلیکیشن‌های پرفروش گذرونده. برای خودش دو دو تا چهارتا میکنه و ایده‌هاش رو یادداشت می‌کنه تا اون هم اپلیکیشنی بنویسه که هزاران نفر اون رو خریداری کنن و فرد رو ثروتمند کنن. اما وقتی اقدام به انتشار برنامه می‌کنه با کمال تعجب می‌بینه که کسی برنامش رو نمی‌خره یا دانلود نمی‌کنه.

این اتفاق توی هر کاری ممکنه بیفته. رستورانی که میاد کنار یک رستوران شلوغ شروع به کار می‌کنه، هزاران دانش‌آموخته حقوقی که به امید ثروتمند شدن وکالت رو انتخاب می‌کنن، استارتاپ‌هایی که هر روز تبشون بینمون داغ‌تر میشه و….

خطا کجاست؟

اصلِ دروغین علت و معلول که تو اصل عدم قطعیت راجع بهش صحبت کردم رو یادتونه؟

اگر یکنفر دیگه موفق شده چرا ما نمی‌تونیم موفق بشیم؟

قبلا گفتیم که بخشِ عمده موفقیت از شانس ناشی می‌شه ولی الان میخوام راجع به چیزی صحبت کنم که باعث میشه ما هر روز مرتکب این خطاها بشیم.

چه کسی که اپلیکیشنی می‌نویسه و شکست می‌خوره، چه کسی که رستورانی باز می‌کنه و با بی اقبالی روبرو می‌شه یک نقطه مشترک دارن. هر دو شانس موفقیت خودشون رو بیشتر از حد تصور می‌کردن چون روی نمونه‌های موفق تمرکز کردن.

ما وقتی توی مارکت اپلیکیشن‌ها رو بررسی می‌کنیم تا به یک ایده برسیم قطعا بین پر فروش‌ها در حال بررسی هستیم. در حالیکه شاید اگر لیستی از اپلیکیشن‌های کم فروش هم وجود داشت می‌دیدیم که بسیاری از ایده‌های مشابه و حتی بهتر هستن که هرگز حتی موفق نشدن هزینه‌ تولید خودشون رو پوشش بدن.

وقتی دارید به تاسیس رستوران فکر می‌کنید به اون رستوران موفق نگاه کردید. شاید اگر دقت می‌کردید متوجه می‌شدید که گوشه و کنار همین منطقه چندین غذاخوری دیگه هم هست که هیچکودوم مشتری‌های خیلی زیادی ندارن.

چی میشه که ما نمونه‌های ناموفق رو نمی‌بینیم؟

دلیل اول اینه که ما دنبال مواردی هستیم که پیش فرضمون رو تایید کنه. بنابراین ناخودآگاه مواردی که با پیش‌زمینه ذهنی‌مون سازگار نیست رو کنار می‌ذاریم. مثال ماشین احتمالا براتون آشنا باشه. وقتی شما یک ماشین خاص بخرید تویِ خیابون ماشین‌های مشابه رو خیلی بهتر و بیشتر از قبل می‌بینید. چون ذهنتون موارد رو فیلتر می‌کنه. یا مثلا اگه دلتون خالکوبی کنید ولی مطمئن نباشید، افرادی که خالکوبی دارن رو خیلی بیشتر از قبل ببینید و احساس کنید این روزا دیگه همه این کارو میکنن.

وقتی میخوایم کاری کنیم رو شروع کنیم هم این اتفاق خیلی میافته. من زمانی که بین شبکه و برنامه‌نویسی تصمیم گرفتم، شبکه کار کنم از زمین و آسمون نشونه‌هایی میدیدم که چرا شبکه بهتر از برنامه‌نویسیه. بعد هم که به دلیل علاقه سراغ برنامه‌نویسی اومدم نشونه‌هایی مبنی بر بهتر بودنِ برنامه‌نویسی می‌دیدم.

عموما وقتی ما یه تصمیم می‌گیریم ذهنمون جوری دنیای اطرافمون رو فیلتر می‌کنه که ما نشونه‌های تاییدی رو برجسته‌تر می‌کنه.

دلیل دیگه اینه که هیچ‌وقت خبری از افراد غیر موفق منتشر نمیشه. تلوزیون هیچوقت یک مدیر ناموفق رو نمیاره تا ازش بپرسه چی شد که شکست خوردی. اپلیکیشن‌ها و سرویس‌های ناموفق معمولا بعد از چند ماه که نتونن هزینه‌های نگهداری خودشون رو پوشش بدن از دور خارج میشن، طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتن.

به همین شکل رستوران‌های ناموفق هم بعد از مدتی تعطیل میشن. توی دنیای تجارت هم نوعی انتخاب طبیعی همیشه در جریان هست که باعث میشه چیزی که در نهایت باقی میمونه گونه‌های موفق باشن.

چی کار میشه کرد؟

قطعا ما نمی‌تونیم جلوی شکست رو بگیریم. قدرت پیش‌بینی آینده رو هم نداریم.

نمیشه هم از ترس شکست هیچوقت کاری نکرد.

به نظر من بهترین کار اینه که برای شروع هرکاری به سراغ نمونه‌های ناموفق هم بریم. و اینکه همیشه یک راه فرار و Plan B داشته باشیم، که اگر شکست خوردیم غافلگیر نشیم.