به بهانه انتخابات

به بهانه انتخابات

بعد از ۸۸ دیگه دوست نداشتم راجع به انتخابات بنویسم، اما امسال با توجه به شرایط احساس می‌کنم هرکس به نوبه خودش وظیفه داره به شکل فعال حضور داشته باشه. انتخابات امسال اگر مهمتر از ۸۸ نباشه کم اهمیت‌تر نیست. البته نه اینکه روحانی رو با میرحسین مقایسه کنم(!) اما شرایط بحرانی اقلیمی، اقتصادی و سیاسی کشور جایی برای دوباره خطا کردن باقی نگذاشته.

بعید میدونم از خواننده‌های وبلاگ من کسی نظری غیر از رای دادن به روحانی داشته باشه. ما امسال به روحانی رای خواهیم داد، نه چون روحانی بهترین انتخابمون هست، چون تنها انتخابمونه.

اما دلیل نوشتنم نگرانیم بابت حرکت‌های پوپولیستی‌ای هست که جناح‌های مقابل در پیش گرفتن. دروغ‌ها و عوام‌فریبی‌های جریان رقیب شاید برای بعضی اقشار نخ نما باشه اما بدون شک طرفدارهای زیادی در مناطق محروم‌تر داره.

راجع به مناطق محروم هم همیشه من خیلی بحث می‌کنم که دلیل اینکه مناطق محروم به حرکاتی پوپولیستی روی خوش نشون میدن یا سریع‌تر فریب میخورن این نیست که هوش یا سواد کمتری دارن. انواع جبر هست که روی تصمیمات این افراد تاثیر میذاره. و بعضا هم ورودی‌های غلط مزید بر علت میشه. برای مثلا جایی خوندم امسال کاروان‌هایی از طلاب راهی روستاها و مناطق محروم شدن تا برای کاندیدای مورد نظرشون (تحت عنوان روشنگری سیاسی) تبلیغات کنن. این تبلیغات رو بگذارید کنار مشکلات روزانه این مردم در زندگی و عدم وجود دسترسی مناسب به اطلاعات. چه بسیار خانواده‌هایی اینترنت براشون جز تجملاتیه که توان پرداختش رو ندارن.

با این ورودی‌های اشتباه من و شما و هرکس دیگه‌ای هم بود احتمالا همین تصمیم رو می‌گرفت.

ضمن اینکه توی بسیاری از انتخابات همین نیروهای مناطق محروم‌تر طرفدار جریانات غیر رادیکال بودن چون در زمانی بوده که اطلاعات غلط کمتر بهشون می‌رسیده یا شرایط جبری ناچارشون نکرده دست به انتخاب اشتباه بزنن۱.

حالا با توجه به این شرایط حساس به نظرم ما بایستی دو کار رو انجام بدیم. یکی سعی کنیم رای‌های خاکستری رو به سمت روحانی هدایت کنیم. جایی خوندم “سیاستمداران بد توسط مردم خوبی که رای نمی‌دهند انتخاب می‌شوند”

از طرفی هر کودوم از ما هرجا که میتونیم باید سعی کنیم واقعیات رو به شکلی که هست و نه شکلی که در حال حاضر گفته میشه ترسیم کنیم. برای مثال این ویدیو بخش کمی از واقعیت‌هاییه که این روزها کمتر ازشون صحبت میشه.

بیاین سعی کنیم این انتخابات کمی فعال‌تر باشیم چرا که شرایط به قدری بد هست که نیاز شدید به نیروهای مردمی برای روشنگری هست. اجازه ندیم با وعده‌های دروغی که بعضا امکان عملیاتی شدن هم ندارن بار دیگه کشور به سمت سقوط حرکت کنه.

پی‌نوشت۱: حسرت این روزهای من اینه که چرا یک رسانه پر مخاطب‌تر ندارم که سهم بیشتری در این حرکت ملی داشته باشم.

پی‌نوشت۲: لینک ویدئو آپدیت شد.


۱- این مسئله که فقر باعث میشه افراد تصمیمات اشتباهی بگیرن رو احتمالا بارها شنیدید و راجع بهش مطلب خوندید. برای مثال می‌تونید به این مقاله از مجله هاروارد مراجعه کنید(ترجمه‌اش). همچنین جستجو کنید: captain samuel vimes ‘boots’ theory of socioeconomic unfairness

آیا خرید کردن از فروشگاه‌های بزرگ اخلاقی‌ست؟

آیا خرید کردن از فروشگاه‌های بزرگ اخلاقی‌ست؟

تازگی‌ها یکی از این فروشگاه‌های بزرگ (هایپرمارکت) نزدیک خونمون باز شده. تقریبا هرچیزی هم توش پیدا میشه. از گوشت و لبنیات گرفته تا نون تازه و غذای خونگی که همونجا پخته میشه. فقط هم محصولات خوردنی نیست. آرایشی، بهداشتی، ابزارآلات و خلاصه هرچیزی که فکر کردن ممکنه خریداری داشته باشه رو تو فروشگاه گذاشتن.

اغلب محصولات هم یک مقداری تخفیف دارن. بعضی محصولات کمتر شناخته شده تخفیفِ بالایِ تا ۴۰ و ۵۰ درصد و باقی محصولات هم حداقل ۵ درصد تخفیف عایدشون شده.

یکی دوباری که به فروشگاه سر زدم دچار یک دوگانگی شدم.

از طرفی خیلی خوبه که تقریبا هر چیزی رو که میخوام یکجا در اختیارم هست. و معمولا هم با قیمتی پایین‌تر از مغازه‌های معمولی. به خصوص که کسی هم کاری به کارم نداره و فرصت دارم هرچقدر میخوام روی محصولات رو بخونم و با هم مقایسشون کنم. هر چند باری هم که نظرم رو عوض کنم کسی نیست که اخم و غرولند کنه.

به دلیل فروش بالا چنین فروشگاه‌هایی تنوع محصولات خیلی بالایی دارن و شانس اینکه یک محصول نایاب رو توی مغازه سر کوچه پیدا کنم به مراتب کمتره تا یک هایپر مارکت. بعلاوه حق انتخاب خیلی بیشتره و ناچار نیستم تنها بین یک یا دو برند خاص که صاحب مغازه ترجیح میده یا سود بیشتری براش داره انتخاب کنم.

تجربه خرید هم لذت بخش‌تره. آدم‌های خندون و خوش اخلاقی اونجا هستن که کمک میکنن که چیزی که میخوام رو پیدا کنم و برای اینکه ازشون خرید میکنم ازم تشکر میکنن.

از طرف دیگه میدونم که سود چنین فروشگاه‌های بزرگی توی جیب یک یا چند سرمایه‌دار بزرگ میره. وقتی از فروشگاه‌های کوچیک خرید میکنیم پولمون با یک تعادل مناسب تری توی جامعه پخش میشه اما وقتی سراغ این فروشگاه‌های بزرگ میریم سود نهایی به جیب تعداد خیلی کمی از افراد میره که عموما هم به صورت سرمایه‌گذاری به جامعه برنمیگرده. بخصوص که بسیاری از فروشگاه‌هایی که چند سال اخیر و به سبک فروشگاه‌های خارجی توی ایران دایر شدن سرمایه‌گذار خارجی دارن.

ضمن اینکه وجود این فروشگاه‌های بزرگ به ضعیف‌تر شدن فروشگاه‌های کوچیک منجر میشه. وقتی فروش مغازه‌ها کم بشه ناچار میشن بیشتر جنس‌هایی رو بیارن که اطمینان بیشتری از فروششون دارن که منجر به تنوع کم محصولات و کم اقبالی بیشتر خریدار میشه. و این چرخه ادامه پیدا میکنه تا فروشگاه‌های کوچیک‌تر از بین برن.

شاید این فکر پیش بیاد که خب این فروشگاه‌های بزرگ نیروی انسانی دارن و ایجاد شغل میکنن. اما کارمندهای بنگاه‌های بزرگ (حالا نه لزوما فروشگاه‌ها) چیزی از سودهای هنگفت عایدشون نمیشه. اون شرکت‌های نو اندیشی هم که با پخش سهام کارمندها رو در سود شرکت سهیم میکنن (که البته شامل حال هایپر مارکت‌ها نمیشه) به منظور افزایش بهره‌وری و بیشتر کار کشیدن از نیروی انسانی این کارو میکنن و این سهام نسبت به سود اصلی شرکت مقدار قابل توجهی نیست.

با وجود این مسائل برای من این سوال پیش میاد که خرید از این فروشگاه‌ها کار درستی هست یا نه؟

تحلیل‌هایی هست که میگه در نهایت تمرکز سرمایه توی بنگاه‌های بزرگ به نابرابری اجتماعی دامن میزنه. این مساله به خصوص توی ایران که سیستم خاصی برای کنترل سرمایه‌داری نداره بیشتر آسیب رسان خواهد بود.

از سوی دیگه تا به امروز شاید ما بیشتر با خوبی‌ها و فواید این نوع از سرمایه‌داری آشنا شدیم. اسنپ باعث شده ارزون‌تر و سریعتر جابجا شیم. دیجی‌کالا باعث شده راحت‌تر و مطمئن‌تر خرید کنیم و هایپرمارکت‌ها هم در نوع خودشون تجربه خرید رو برای ما بهتر و لذت بخش‌تر کردن.

اما جدایِ از بحث اخلاقی، آیا ممکنه این شیوه در آینده منجر به افزایش بیش از حد فاصله طبقاتی در جامعه بشه؟

برای من خیلی دور از ذهن نیست که ما همه تبدیل به کارگرهای بنگاه‌های بزرگ بشیم که زندگیمون شامل کار کردن توی یکی ازین بنگاه‌ها و کسب درآمد و سپس خرج کردن این درآمد داخل همون سیستم بشه. البته شاید این شیوه از زندگی برای کسی که تنها هدفش تامین نیازها و تولید مثل باشه چندان هم بد نباشه.

نظر شخصی من اینه که حتی اگر این تغییر شیوه زندگی رو بخشی از یک رویه جهانی و گریز ناپذیر می‌بینیم (که باز به نظرم غلطه این نگاه) ولی حداقل بیایم و از تجربه‌های کشورهای توسعه یافته استفاده کنیم و به شکل درستش توی این مسیر حرکت کنیم. اگر درآمد یک بنگاه به صورت نمایی در حال رشده بایستی مالیاتی که پرداخت میکنه هم با همین سرعت افزایش پیدا کنه و در نهایت این مالیات به شکل درستی هزینه بشه که حداقل قشرهای ضعیف صدمه کمتری ببینن.

نباید فراموش کرد که در نتیجه این تغییرات قشر ضعیف هست که بیشترین ضربه رو متحمل میشه. شاید در نهایت مغازه‌دار سابق به شکل دیگه بتونه به زندگیش ادامه بده ولی اون خانواده‌ای که به زور نسیه گرفتن از اون مغازه زندگیش رو میگذروند هرگز نمیتونه خودش رو با شرایط جدید تطبیق بده.

انسان، حیوانی سلطه‌گر

انسان، حیوانی سلطه‌گر

سلطه‌گری به نظر من مفهومیه که با آغاز خودآگاهی انسان شکل گرفته. منظورم از سلطه‌گری، زورگویی یا جاه طلبی فردی نیست. منظورم نوع اجتماعی و سازمان یافته اونه. شاید لغت هژمونی رو بشه به کار برد. البته هژمونی تا حدی بار سیاسی داره ولی مگه نه اینکه انسان حیوانی سیاسی‌ست؟

دیشب داشتم کتابی راجع به انواع سازمان‌ها و ساز و کار سازمان میخوندم و ناگهان متوجه شدم اغلب مفاهیم اجتماعی که به دست بشر ساخته شده به نوعی ابزار سلطه بوده. اغلب رو هم از این بابت که مثال نقضی توی ذهنم باشه که صرفا از روی محافظه‌کاری میگم. از مفاهیم قهری‌تر مثل حکومت و دولت و حزب گرفته تا مفاهیم لطیف‌تری مثل دین، اخلاق، فرهنگ و قانون. یا گاهی مثل دموکراسی این تصور رو بوجود میارن که ما بر آن‌ها سلطه داریم و نه برعکس. یاد دیالوگ کوین اسپیسی توی فیلم Usual Suspects افتادم که میگفت: بزرگترین حقه‌ای که شیطان زده این بوده که دنیا رو قانع کرده که وجود نداره.

بی‌راه نیست اگه بگیم انسان از ابتدای پیدایشش به دنبال سلطه و سلطه‌گری بوده. نگاهی به رابطه قوی و ضعیف در طول تاریخ میتونه سندی برای این ادعا باشه. وقتی به گذشته دقیق شیم می‌بینیم مرز سلطه‌گر و تحت سلطه روشن‌تر بود. اما امروز با پیدایش سازمان‌ها این مرز از همیشه نامشخص‌تر شده و در پیچیدگی روابط اجتماعی خودش رو پنهان کرده. هر انسانی نه تنها تحت سلطه‌ست بلکه به نوعی ابزار سلطه هم هست.

سازمان‌ها امروز برای افزایش بهره‌وری مشاغل رو بیش از حد ساده، بی‌معنی و تکراری کردن که باعث مشکلات عدیده‌ای روی نیروی کار میشه. برای مثال کارِ کارگری که در کارخانه تنها نقش بستن پیچ یا سفت کردن مهره‌ای رو داره از بهره‌وری بسیار بالایی برخورداره ولی در نهایت موجب تحلیل روانی و شخصیتی فرد میشه. اساسا روح انسان در سازمان نادیده گرفته میشه. حتی در مواردی هم که توجه به روح داریم هدف افزایش بهره‌وریه. چند روز پیش بحث این مسئله بود که اخیرا مطالعاتی انجام شده که کارمندان اخلاق‌گرا کارایی بیشتری دارن و در نتیجه به سازمان‌ها توصیه میکرد در راستای افزایش بهره‌وری سعی در افزایش اخلاقیات در محیط کار کنید. اما آیا خود این کار غیراخلاقی نیست؟

نکته دیگه‌ای که مطرح میشه اینه که خیلی از ابزار سلطه اساسا زندگی انسان رو بهتر کردن. من به طور کل منکر این قضیه نیستم اما مشکل برای من اینجاست که وقتی گروهی چیره میشن اون‌ها هستن که مفاهیم رو ارزش‌گذاری میکنن. فرض کنید گروهی یک نوعی خاص از فرهنگ رو ترویج بده و وقتی این فرهنگ پذیرفته شد مسلط بر مردم بشه. حالا از این به بعد این گروه فرهنگ گذار و مسلط هستن که ارزش‌ها رو تعریف میکنن. داریوش آشوری همین مسئله رو اینطوری بیان میکنه که میگه آنچه گروه حاکم میگه به شکل عقل سلیم در میاد و زیر دستان اون رو بخشی از نظم طبیعی جهان خواهند دونست. نگاهی به دموکراسی، دین یا حتی اخلاقیات به عنوان نمونه به ما نشون میده که چطور ارزش‌ها توسط ابزار سلطه باز تعریف شدن.

لئونارد، نمی‌‌تونی با دوری از زندگی آرامش بدست بیاری

لئونارد، نمی‌‌تونی با دوری از زندگی آرامش بدست بیاری

همیشه ترجیح میدم فیلم‌ها رو بدون هیچ پیش زمینه ذهنی نگاه کنم. اینکه ندونی داستان فیلم چیه و صحنه به صحنه وارد ماجرا بشی بی‌نهایت لذت بخشه.

این لذت صد چندان میشه وقتی با یک شاهکار روبرو باشی. لذتی که موقع تماشای فیلم The Hours به من دست داد. دقیقا اون لحظه‌ای که متوجه میشی نه فقط یک فیلم، که یک زندگی رو نگاه می‌کنی. فیلمی خوبه که مثل زندگی در جریان باشه و ما گهگاهی از دریچه دوربین کارگردان بخش‌هایی از این زندگی رو ببینیم و باهاش آشنا بشیم.

دقیقه ۱۱ فیلم بود که من متوجه شدم The Hours نه یک فیلم معمولی که یک شاهکاره. شاهکاری غیرخطی از داستان زندگی یک روزِ یک زن.

دوست ندارم داستان فیلم رو تعریف کنم، چون داخل فیلم به بهترین شکل این اتفاق افتاده. تنها ادای احترامی می‌کنم به بازی‌های فوق‌العاده بازیگران.

مریل استریپ(Meryl Streep) که به عقیده بسیاری بهترین بازیگر حال حاضر دنیاست به بهترین شکل ممکن از پس نقش بر اومده. تک تک نگاه‌ها و دیالوگ‌ها و حتی راه رفتنش توی فیلم تماشاییه.

نیکل کیدمن(Nicole Kidman) با گریم سنگینش اصلا شبیه نیکل کیدمنی که همیشه می‌بینیم نیست و بهترین بازی‌ای رو انجام داده که من تا بحال ازش دیدم. نقش ویرجینیا وولف رو توی برهه بسیار حساس زندگی‌ش به بهترین شکل به نمایش میذاره. واقعا فوق‌العاده‌ست. باید بارها و بارها این فیلم رو تماشا کنید و هر دفعه بیشتر متوجه شاهکارش توی بازی این فیلم بشید.

جولیان مور(Julianne Moore) هم خیلی خوب تونسته از پس نقشش بر بیاد. کنارش اد هریس (Ed Harris) هم با اینکه نقش زیادی نداره ولی کاملا اثر خودش رو توی فیلم میذاره و تو صحنه‌هایی که با مریل استریپ داره پا به پاش بازی می‌کنه.

جذاب‌تر از بازی‌های فیلم موسیقی متن فیلم The Hours بود که شاهکار بود واقعا. همین الان هم که دارم این متن رو می‌نویسم دارم به موسیقی فیلم گوش میدم.

اگر فیلم رو ندیدید بقیه متن رو نخونید.

بیشتر بخوانید

کل زندگیت چند؟

کل زندگیت چند؟

من هر از چندگاهی برای چند روز تلفنم رو خاموش می‌کردم و به تلگرام و امثالهم هم سر نمی‌زدم. چند روزی رو برای خودم زندگی می‌کردم. دور از صدای دیگران.

جدیدا به خاطر مشغله کاری نمی‌تونم این کارو بکنم. و این کمبود باعث شده بیشتر به کل این قضیه در دسترس بودن فکر کنم.

اینکه چرا انقدر همیشه ما باید در دسترس باشیم؟

چرا هرکس هروقت دلش بخواد می‌تونه شمارمونو بگیره و باهامون حرف بزنه؟ کِی این حق برای دیگران ایجاد شده که از ما مثلا بپرسن چرا تلفنم رو جواب ندادی؟ چرا پیام‌هام رو جواب نمی‌دی؟

یا مثلا توی این تلگرام و فیس‌بوک و اینا که اگر پیامی رو بخونی طرف مقابل متوجه میشه، چرا نباید جرات کنیم پیام‌های دیگران رو بخونیم و بعد هروقت مناسب بود جواب بدیم؟

این در دسترس بودنی که توی تلگرام هست، که بخاطرش خیلی‌هامون last seen recently می‌شیم! توی تلفن‌های همراه هم هست. هروقت گوشی همراهمون روشنه مثل این میمونه که آنلاین هستیم و دیگران می‌تونن باهامون تماس بگیره.

به نظرم همه ما این رو به خودمون بدهکاریم که روزی چند ساعتی تلفن‌هامون رو خاموش یا حداقل سایلنت کنیم. چند ساعتی از تمام راه‌هایی که دیگران می‌تونن باهامون ارتباط برقرار کنن دور بشیم.

همیشه برام عجیبه که چطور وقتی توی یک جلسه هستیم گوشیمون رو سایلنت می‌کنیم ولی وقتی با کسی که دوستش داریم صحبت می‌کنیم این کارو نمی‌کنیم.

وقتی عزیزانمون صحبت می‌کنیم هر تلفنی رو جواب می‌دیم و هر پیامی رو چک می‌کنیم بدون اینکه از خودمون بپرسیم چرا؟

یاد یه دیالوگ از فیلم The devil wears Prada افتادم. تلفن دختر زنگ می‌زنه و رئیسش پشته خطه. در عین حال دختر با دوست پسرش وسط یک لحظه خیلی مهم هستن و وقتی دختر تصمیم می‌گیره تلفنش رو جواب بده پسر میگه:

You know, in case you were wondering – the person whose calls you always take? That’s the relationship you’re in. I hope you two are very happy together.

هر تلفن که بهمون میشه، هر پیامی که فرستاده میشه و می‌خوایم جواب بدیم باید بدونیم که داریم انتخاب می‌کنیم. انتخاب اینکه اون زمان رو تقدیم کسی کنیم که باهامون کار داره. اگر با عزیزی هستیم بهتر نیست تلفنمون یا اینترنت یا هرچیزی که خارج از این رابطه هست رو خاموش کنیم؟ بهتر نیست این زمان رو صرف با هم بودن کنیم؟

جواب خودم اینه که بهتره همین کارو کنیم. من دفعه بعدی که تلفنم زنگ بزنه و پیامی برام فرستاده بشه جواب نمیدم مگر اینکه اون لحظه دلم بخواد جواب بدم. و حتی اگر چند ماه بگذره و دلم نخواد پیام کسی رو جواب بدم این کارو نمی‌کنم. و البته اگر کسی هم همین کارو با من بکنه درک می‌کنم.

چند وقت پیش با پگاه توی تاکسی بین شهری بودیم و راننده بی‌حواس بود و طول راه هم همه‌ش sms میداد. من هیچ اعتراضی نکردم. وقتی که رسیدم خونه با خودم فکر کردم چطور من به کسی که اینطور جون من و کسی که خیلی دوستش دارم براش بی‌ارزش بوده هیچ اعتراضی نکردم. واقعا اگر اتفاقی توی این سفر میفتاد هیچ چیز میتونست جبران این خسارت رو بکنه؟

اگر راننده مثلا دوبرابر کرایه می‌گرفت یا بی‌ادبی‌ای می‌کرد حتما برخورد می‌کردم ولی چرا وقتی جونمون در خطر قرار میداده این کارو نکردم. دقت که کردم خیلی وقتا راجع به مسئله مهم زندگی چقدر بی‌تفاوت هستیم. انگار که همیشه هستیم. به سلامتیمون اهمیت نمیدیم. به زمانمون اهمیت نمی‌دیم. ولی به اینکه آدم‌های غریبه توی پاساژ یا گارسون رستوران یا همکلاسی دانشگاه راجبمون چی فکر میکنن اهمیت میدیم. بخاطرش دعوا میکنیم، غصه می‌خوریم و عمرمون رو تلف می‌کنیم.

جالبه که برای بقیه هم قابل قبول نیست شما برای زمانتون (و متعاقبا زندگی‌تون) ارزش قائل باشید. نمی‌پذیرن که بخاطر مثلا مسافت زیاد نخواید جایی برید. اگر حاضر نباشید زیر قیمت باهاشون کار کنید بهشون بر می‌خوره. به ندرت پیش اومده یکی جایی من رو دعوت کرده باشه و بگم فلانی حوصله ندارم و به همین راحتی قبول کنه.

شاید اطرافیانمون خیلی راحت نتونن ازمون تقاضای پول کنن ولی زمانمون رو چرا. البته این برعکس هم هست دیگه. خود ما هم راحت از دیگران تقاضای وقتشون رو می‌کنیم. چی شده که ارزش وقت و عمر رو نمی‌دونیم؟ این همه هزینه می‌کنیم که جوون بمونیم ولی وقتی جوون هستیم هم استفاده‌ای ازش نمی‌کنیم. چرا من به راننده ماشینی که می‌تونست توی یک لحظه زندگی من و کسی که دوستش دارم رو از بین ببره اعتراضی نکردم؟ چرا وقتی با مثلا مادرمون صحبت می‌کنیم، گوشیمون سایلنت نیست؟ خیلی از این چرا ها وجود داره که من همیشه از خودم می‌پرسم. همیشه ادعای منطقی بودن دارم ولی در عمل غیر منطقی زندگی می‌کنم. خیلی از ما این همین‌طور هستیم.

حالا که این حرفا زدیم دوست دارم دعوتتون کنم تا دفعه بعدی که تلفنتون زنگ زد و حوصله‌اش رو نداشتید به احترام زندگی‌ای که تکرار نخواهد شد، جواب ندید.

بد نیست همونقدری که تلفنمون یا تلگراممون برای دیگران در دسترسه خودمون برای خودمون و کسایی که دوستشون داریم هم در دسترس باشیم.

 

به چه قیمتی؟

به چه قیمتی؟

چند وقت پیش یه داستانی خوندم باعث شد به بعضی از رفتارهای خودم فکر کنم. جزئیات داستان یادم نمیاد و اینکه کجا خوندم.

مضمونِ داستان رو میگم، اگه میدونستید از کیه و کجا نقل شده تو کامنتا بگید.

یک روز تویِ کافه جایِ همیشگی‌م نشسته بودم و قهوه‌ی همیشگی رو سفارش دادم. هوا سرد بود و من هم کلاهِ بافتنی که مادرم آخرین سالِ عمرش برام بافته بود رو سرم کرده بودم.

مادرم روزهایِ آخر زندگی‌ش کلاه رو به من هدیه کرده بود و شاید زیباترین کلاه دنیا نبود. اما من عاشقش بودم. آخرین هدیه مادرم برای من بیشتر از هرچیزی تویِ دنیا ارزش داشت.

اون روز میزِ کناری چند دانشجو هم نشسته بودن و صبحونه میخوردن. مشغولِ شکر ریختن تویِ قهوه‌ام بودم که یکی از دانشجوها برگشت و با اشاره به کلاه رو به دوستاش شروع کرد به مسخره کردن و با هم خندیدن.

عصبانی نشدم، شرمنده شدم. تا این لحظه یکبار هم فکر نمیکردم با کلاه شبیه به دلقک‌ها باشم. خجالت زده کلاه رو از سرم برداشتم و کافه رو ترک کردم.

بعد از اون اتفاق دیگه هیچوقت نتونستم کلاه رو به سرم بذارم. احساس میکردم هربار که کلاه رو سرم میذارم دیگران من و مادرم رو مسخره میکنن. دیگه هرگز عشقی رو که مادرم با بافتن کلاه به من ابراز کرده بود احساس نکردم. دیگه کلاه به نظرم زیبا نبود.

اون روز اون پسر با مسخره کردنِ کلاهِ من چیزی به دست نیاورد. شاید چند لحظه توجه دوستاش. ولی من خیلی چیزها رو از دست دادم.

داستانِ اصلی راجع به کلاه نبود و زیباتر بود اما چون یادم نمیومد ناچار تغییراتی دادم که بتونم مفهومِ اون رو برسونم.

بعضی وقت‌ها ما بدونِ اینکه فکر کنیم حرفی میزنیم که شاید هیچ چیزی به ما اضافه نکنه و خیلی چیزها رو از دیگران می‌گیره.

مثالی که خودم بارها دیدم: یکی با یکی دیگه تو رابطه‌ست. بعد ما شروع می‌کنیم به بدگویی از اون شخص. از اینکه شما به هم نمیاین! این دختر از تو درشت‌‌تره! دماغش بزرگه! یا این پسر به هرکسی پیشنهاد میداد رد میکردن. حرف‌هایی که شاید واقعا مهم نباشه. شاید برایِ یکنفر واقعا مهم نیست که با دختری باشه که از خودش بلندتره مثلا یا اینکه طرفش رو قبلا ۱۰ نفر رد کردن. مهم اینه که اون دو نفر با هر شرایطی الان همو دوست دارن. ولی یک جمله، یک نگاه یا یک قضاوتِ میتونه باعث شه اون آدم دیگه نتونه طرفش رو اونجوری که قبلا میدید و دوست داشت، دوست داشته باشه.

نه اینکه هیچوقت دخالت نکنیم. ولی بعضی حرفا هستن که خودمونم میدونیم نه کمکی میکنه نه مهمه! شاید فقط چون حرفِ دیگه‌ای نداریم میز‌نیم یا شاید میخوایم چند نفر رو بخندونیم.

من تو جایگاهی نیستم که به کسی پیامِ اخلاقی بدم و بیشتر از هرکسی هم خودم رو خطاب قرار میدم. اگه میخوایم کسی رو مسخره کنیم، یا کسی رو تحقیر کنیم قبلش فک کنیم با این کار ما چه چیزی به دست میاریم و اون آدم چه چیزی از دست میده؟

پی‌نوشت: به این مساله کلی‌تر هم میشه نگاه کرد. مثلا وقتی ما با شلنگ آب داریم حیاطِ خونه رو تمیز میکنیم، یا موقع دوش گرفتن ۴۰ دقیقه شیر بازه تا ما احساسِ خوب بهمون دست بده، افرادی دارن بی‌آبی تحمل میکنن. فقط به این دلیل که تو مناطقِ محروم‌تر هستن و کمتر پول دارن! یا مساله گاز و گرما هم به همین شکل. اینجا هم ما چیزی که به دست میاریم زیاد نیست ولی بعضی آدما دارن به خاطر این رفتارِ ما خیلی از دست میدن.