انتخاب طبیعیِ گونه‌های موفق

انتخاب طبیعیِ گونه‌های موفق

چند وقت پیش با یک سوال مواجه شدم. فردی که دوست نداشت برای کنکور درس بخونه و ترجیح می‌داد برنامه‌نویسی رو هرچه سریع‌تر شروع کنه. من هم اینجا جوابی به این سوال دادم. الان میخوام راجع به چیزی صحبت کنم که موقع جواب دادن به این سوال هی بهش فکر می‌کردم.

ما عموما توی هرکاری به افراد موفق توی اون رشته نگاه می‌کنیم. بعضی‌ وقتها سعی میکنیم ببینیم اونا چیکار کردن که موفق بشن تا ازشون درس بگیریم. بعضی وقت‌ها هم با نگاه به اونا به خودمون یادآور میشیم که موفق شدن امکان پذیره.

میخوام از دنیای برنامه‌نویسی موبایل مثالی بزنم. برنامه‌نویس دو تا روش کلی برای کسب درآمد داره. یا جایی استخدام میشه و حقوقی می‌گیره. یا پروژه قبول می‌کنه و در ازای هر پروژه حق الزحمه خودش رو می‌گیره. تدریس و انتشار مستقل برنامه‌ هم جز روش‌های کسب درآمد هست که معمولا در حاشیه قرار می‌گیرن. توی برنامه‌نویسی موبایل برخلاف زبان‌های برنامه‌نویسی دیگه پلتفرم‌هایی وجود داره که افراد میتونن مستقیم برنامه‌های خودشون رو در اون‌ها منتشر کنن و ازشون پول در بیارن.

احتمالا با اپ استور و گوگل پلی و کافه‌بازار و مایکت و… آشنا هستید. هر کسی که به برنامه‌نویسی موبایل آشنا باشه میتونه برنامشو روی این پلتفرم‌ها منتشر و شروع به کسب درآمد کنه.

مارکت‌ها هم مثل هر بازاری افراد موفقی دارن. برنامه‌نویس‌هایی که اپلیکیشن‌هاشون میلیون‌ها دلار (یا تومن) فروخته. گاهی یکنفر با یک اپلیکیشن خیلی ساده به فروش میلیاردی رسیده. خود من یکبار از یک اپلیکیشن چراغ قوه که نوشتنش کمتر از نصف روز ازم وقت گرفت، چند میلیونی کسب درآمد کردم.

احتمالا هرکسی که به برنامه‌نویسی موبایل آشنا باشه بخشی از وقتش رو داخل مارکت به بررسی این اپلیکیشن‌های پرفروش گذرونده. برای خودش دو دو تا چهارتا میکنه و ایده‌هاش رو یادداشت می‌کنه تا اون هم اپلیکیشنی بنویسه که هزاران نفر اون رو خریداری کنن و فرد رو ثروتمند کنن. اما وقتی اقدام به انتشار برنامه می‌کنه با کمال تعجب می‌بینه که کسی برنامش رو نمی‌خره یا دانلود نمی‌کنه.

این اتفاق توی هر کاری ممکنه بیفته. رستورانی که میاد کنار یک رستوران شلوغ شروع به کار می‌کنه، هزاران دانش‌آموخته حقوقی که به امید ثروتمند شدن وکالت رو انتخاب می‌کنن، استارتاپ‌هایی که هر روز تبشون بینمون داغ‌تر میشه و….

خطا کجاست؟

اصلِ دروغین علت و معلول که تو اصل عدم قطعیت راجع بهش صحبت کردم رو یادتونه؟

اگر یکنفر دیگه موفق شده چرا ما نمی‌تونیم موفق بشیم؟

قبلا گفتیم که بخشِ عمده موفقیت از شانس ناشی می‌شه ولی الان میخوام راجع به چیزی صحبت کنم که باعث میشه ما هر روز مرتکب این خطاها بشیم.

چه کسی که اپلیکیشنی می‌نویسه و شکست می‌خوره، چه کسی که رستورانی باز می‌کنه و با بی اقبالی روبرو می‌شه یک نقطه مشترک دارن. هر دو شانس موفقیت خودشون رو بیشتر از حد تصور می‌کردن چون روی نمونه‌های موفق تمرکز کردن.

ما وقتی توی مارکت اپلیکیشن‌ها رو بررسی می‌کنیم تا به یک ایده برسیم قطعا بین پر فروش‌ها در حال بررسی هستیم. در حالیکه شاید اگر لیستی از اپلیکیشن‌های کم فروش هم وجود داشت می‌دیدیم که بسیاری از ایده‌های مشابه و حتی بهتر هستن که هرگز حتی موفق نشدن هزینه‌ تولید خودشون رو پوشش بدن.

وقتی دارید به تاسیس رستوران فکر می‌کنید به اون رستوران موفق نگاه کردید. شاید اگر دقت می‌کردید متوجه می‌شدید که گوشه و کنار همین منطقه چندین غذاخوری دیگه هم هست که هیچکودوم مشتری‌های خیلی زیادی ندارن.

چی میشه که ما نمونه‌های ناموفق رو نمی‌بینیم؟

دلیل اول اینه که ما دنبال مواردی هستیم که پیش فرضمون رو تایید کنه. بنابراین ناخودآگاه مواردی که با پیش‌زمینه ذهنی‌مون سازگار نیست رو کنار می‌ذاریم. مثال ماشین احتمالا براتون آشنا باشه. وقتی شما یک ماشین خاص بخرید تویِ خیابون ماشین‌های مشابه رو خیلی بهتر و بیشتر از قبل می‌بینید. چون ذهنتون موارد رو فیلتر می‌کنه. یا مثلا اگه دلتون خالکوبی کنید ولی مطمئن نباشید، افرادی که خالکوبی دارن رو خیلی بیشتر از قبل ببینید و احساس کنید این روزا دیگه همه این کارو میکنن.

وقتی میخوایم کاری کنیم رو شروع کنیم هم این اتفاق خیلی میافته. من زمانی که بین شبکه و برنامه‌نویسی تصمیم گرفتم، شبکه کار کنم از زمین و آسمون نشونه‌هایی میدیدم که چرا شبکه بهتر از برنامه‌نویسیه. بعد هم که به دلیل علاقه سراغ برنامه‌نویسی اومدم نشونه‌هایی مبنی بر بهتر بودنِ برنامه‌نویسی می‌دیدم.

عموما وقتی ما یه تصمیم می‌گیریم ذهنمون جوری دنیای اطرافمون رو فیلتر می‌کنه که ما نشونه‌های تاییدی رو برجسته‌تر می‌کنه.

دلیل دیگه اینه که هیچ‌وقت خبری از افراد غیر موفق منتشر نمیشه. تلوزیون هیچوقت یک مدیر ناموفق رو نمیاره تا ازش بپرسه چی شد که شکست خوردی. اپلیکیشن‌ها و سرویس‌های ناموفق معمولا بعد از چند ماه که نتونن هزینه‌های نگهداری خودشون رو پوشش بدن از دور خارج میشن، طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتن.

به همین شکل رستوران‌های ناموفق هم بعد از مدتی تعطیل میشن. توی دنیای تجارت هم نوعی انتخاب طبیعی همیشه در جریان هست که باعث میشه چیزی که در نهایت باقی میمونه گونه‌های موفق باشن.

چی کار میشه کرد؟

قطعا ما نمی‌تونیم جلوی شکست رو بگیریم. قدرت پیش‌بینی آینده رو هم نداریم.

نمیشه هم از ترس شکست هیچوقت کاری نکرد.

به نظر من بهترین کار اینه که برای شروع هرکاری به سراغ نمونه‌های ناموفق هم بریم. و اینکه همیشه یک راه فرار و Plan B داشته باشیم، که اگر شکست خوردیم غافلگیر نشیم.

اصل عدم قطعیت

اصل عدم قطعیت

اصل عدم قطعیت رو ورنر هایزنبرگ (به یادِ breaking bad یه پرانتز باز کنیم..) صورت بندی کرده. توش میگه جفت‌های مشخصی از خواصِ فیزیکی با هر دقتی که ما بخوایم تعیین نمیشن. وقتی دقتِ یکی رو بیشتر میکنیم دیگری کمتر میشه. مثلا ما نمیتونیم سرعت و مکانِ یک ذره رو تو کوانتوم با قطعیتِ دلخواه اندازه بگیریم. و اینکه دانشمندا میگن این مساله ربطی به محدودیت‌های ما نداره و ذاتِ این مواد هستن که باعث میشه نتونیم دقیق اندازه بگیریم.

من جمله زیر رو از دانشنامه رشد نقل میکنم:

اصل عدم قطعیت هایزنبرگ ، خاصیت بنیادین و گریز ناپذیر جهان است.

برای مطالعه بیشتر هم به همون لینک میتونید برید. اما حرفِ من ربطی به فیزیک نداره خیلی. عدم قطعیتی با مفهوم مشابه توی زندگی ما هم هست.

رسانه‌ها با خبرهاشون و تحلیلگرهاشون شب و روز سعی دارن نشون بدن که میدونن چه خبره. هر موجی که در اقتصاد بوجود میاد اقتصاد‌دان‌ها معتقدن نشانه‌های آشکاری وجود داشت

انواع و اقسامِ تکنیک‌ها برای پیش‌بینی بورس وجود داره.

تحلیلگر‌های سیاسی از آینده جهان خبر میدن و پیش‌گوهایِ فناوری به ما میگن زندگیمون در چند سالِ آینده قرار هست که به چه صورت باشه.

اما تمامِ این پیشگویی‌ها و پیش‌بینی ها دقیقا به دلیلِ اصل عدم قطعیت غیر قابلِ اتکا هستن.

هیچ اقتصاددانی واقعا رکودِ سالِ ۲۰۰۸ـه آمریکا رو نتونست پیش‌بینی کنه. به همون شکل تویِ ایران هیچکس افزایشِ بی سابقه قیمت نفت در سالِ ۸۵ رو پیش‌بینی نکرد.

هیچ کودوم از افرادی که تویِ کلاس‌های تحلیلیِ بورس آموزش میدن میلیارد نیستن! در صورتی که شما اگه فقط برای یک مدت کوتاه ولی پیاپی بتونی روندِ حرکتِ بورس رو پیش‌بینی کنی میلیاردر خواهی شد و قطعا نیازی به انواعِ تبلیغات برای پر کردنِ کلاست نخواهی داشت.

تویِ انتخابات که اوضاع بسیار بدتر از اینه. شرکت‌هایِ بزرگ آمریکایی از هر روشی که بتونن استفاده میکنن و با انواعِ نمودار و جدول و آمار به ما میگن که چه کسی برنده میشه!

همیشه هم بعد از رخ دادنِ یک مساله کسی نمیگه ما اشتباه کردیم. همه از دلایلی صحبت میکنن که باعث شد این اتفاقِ خاص بیفته. انگار که هر اتفاقی تویِ دنیا یک دلیل داره. کلا این کارِ تحلیل‌گراست که به ما بگن هرچیزی یک دلیل داره. مثلا دریاچه ارومیه خشک شده به این دلیل. هوایِ تهران آلوده‌ست به این دلیل و…. تحلیلگرها و نویسنده‌های خبر این کارو میکنن چون ذهنِ انسان دوست داره برای هرچیزی دلیلی داشته باشه. ما (انسان‌ها) عموما دوست نداریم بشنویم مثلا آلودگی تهران بخاطرِ صدها دلیلِ ریز و درشت بوجود اومده که هر کودوم از اون‌ها خودشون صدها دلیلِ دیگه دارن.

اگر نگاهی به متن‌های تلگرام، سایت‌های آموزش کسب و کار و سایت‌های انگیزشی بکنید یا به صحبت‌های مربیانِ و مشاورهای مختلف گوش بدید کلی از این دست مطالب خواهید دید:

  • فلان فیلسوف گفت اگر من در کلِ زندگی فقط یک چیز رو فهمیده باشم اینه که….
  • پرفسور فلان گفت عصاره زندگیِ من همین یک جمله‌ست…
  • رازِ موفقیت استیو جابز این بود که…..
  • برای موفقیت کافیست این یک کار را بکنید…
  • هرکس این سوره را بخواند انگار کلِ قرآن را خوانده و هرکس این یک آیه را….
  • ده عادتِ افراد خیلی خیلی موفق!

خلاصه هرکسی در هر زمینه‌ای فعالیت بکنه هزارتا ازین داستان‌ها میشنوه. دلیلش هم اینه که خودِ ما دنبال این حرف‌ها هستیم. دنبالِ رازهای موفقیت. میخوایم بدونیم بیل گیتس چی کار کرده بود. کجا درس میخوند چقدر درس میخوند و غیره.

خیلی سال پیش یک کتابِ مدیریتی خوندم که این جمله توش بود:

اصلِ علت و معلول: هرکس برای رسیدن به جایی که امروز هست مراحلی را طی کرده‌است. اگر شما آن مراحل را به دقت بشناسید و دقیقا به همان شکل آن‌ها را تکرار کنید، طبقِ اصل علت و معلول همان نتایج را خواهید گرفت.

– برایان تریسی

فکر نمی‌کنم برایِ اینکه بفهمیم این جمله (و حرف‌هایی از این دست) دروغی بیش نیستن تلاشِ زیادی لازم باشه. شاید تو نگاهِ اول همه ما بپذیریم این حرف خیلی غیر منطقیه. چون وقتی یک نفر یک نتیجه‌ای میگیره، شرایطِ محیط اطرافش نقش بسیار بیشتری در نتیجه داشته تا کارهایی که اون فرد کرده (البته خیلیا همین رو هم نمی‌پذیرن و معتقدن کارهایی که ما میکنیم نقشِ بیشتری دارن. این افراد دوست ندارن بپذیرن رویِ زندگیشون کنترل ندارن)

با وجود اینکه ما متوجه هستیم این صحبت چقدر غیرِ منطقیه ولی توی زندگی واقعی طوری رفتار میکنیم که انگار بهش اعتقاد داریم. مثلا از دوستمون که دانشگاهِ خوبی قبول شده می‌پرسیم برای کنکور چند ساعت درس خوندی؟ چون انتظار که اگر هم اندازه اون درس بخونیم و همون منابع رو بخونیم نتیجه مشابه بگیریم.

هیچ‌کس نمیدونه چه خبره!

در دنیایِ واقعی اصل عدم قطعیت داریم. هر چقدر که شما سعی کنید یک پارامتر رو دقیق‌تر اندازه بگیرید پارامترهای دیگه رو با دقت کمتری میتونید بررسی کنید. در دنیایی که عدم قطعیت بر اون حکم فرماست ۱۰ عادتِ افراد موفق یا تکرار طوطی‌وارِ زندگی دیگران به شما کمکی نخواهد کرد.

در چنین دنیایی نمیشه چیزی رو پیش‌بینی کرد. تمامِ افرادی که سعی دارن راهِ موفقیت رو به شما نشون بدن شیادانی بیش نیستن.

ما دوست داریم فکر کنیم در دنیایی فهمیدنی و توجیه پذیر زندگی میکنیم. وقتی یک اتفاق میفته سعی در توجیهِ اون داریم. تویِ اندازه کوچیک مثلا شما درس میخونید و نتیجه نمیگیرید و بعد دنبالِ یک دلیل هستید که این اتفاق رو توجیه کنید. سوال‌ها از جزوه نبود یا همه‌اش قضیه داده بود یا از همون یک فصلی که نخوندم سوال اومد. این تمایل به توجیه رو نشون میده.

تویِ اندازه بزرگ‌تر مثلا گرون شدنه نفت. تمامِ تحلیلگرا میان و از علت‌هایی صحبت میکنن که باعث شد نفت گرون شه. معمولا هم میرن سراغِ  همون یک دلیل که بالاتر حرفشو زدیم.

این توجیه کردن‌ها باعث میشه ما این توهم بهمون دست بده که بدونیم دور و برمون چه خبره. بنابراین دست به پیش‌بینی میزنیم. مثلا ترمِ بعد برایِ امتحان به دیگران توصیه می‌کنی که استاد از این فصل بیشتر سوال میده یا بیشتر قضیه‌ها رو بخون. واقعیت اینه که من یا شما نمیدونیم این استاد چه سوالاتی خواهد داد فقط بر اساسِ توجیهی که قبلا ارائه کرده‌ بودیم دست به پیش‌بینی زدیم. بگذریم از اینکه توجیهات خودشون احتمالا غلط بودن.

تویِ مثال نفت هم تحلیلگر استدلال میکنه مثلا فلان قطعنامه علیه ایران باعثِ افزایشِ قیمت نفت بوده و از بسیاری از معادلاتی که این بین رخ داده چشم پوشی میکنه. چون علتِ اصلی رو پیدا کرده. و بعد بر اساسِ همین توجیه دست به پیش‌بینی میزنه.

اما واقعیت اینه که کسی نمیدونه چه خبره. در دنیایِ واقعی نه کسی میتونه سوالاتِ امتحانی رو پیش‌بینی کنه و نه نرخ تغییراتِ قیمتِ نفت رو.

تاریخِ تحریف شده

تویِ کتاب قویِ سیاه نسیم نیکلاس طالب توضیح میده که ما تاریخ رو بعد از اتفاق افتادنش مینویسیم. موقعِ نوشتنِ تاریخ ما میدونیم چه اتفاقی افتاده و خیلی راحت از نشانه‌هایی صحبت می‌کنیم که وقوعِ یک رخدادِ تاریخی رو نشون میدادن. ولی واقعیت اینه که تاریخ تا قبل از به وقوع پیوستن غیرقابلِ پیش‌بینی بوده.

مثالی که میاره از اتفاقاتِ قبل از جنگِ جهانی دوم هست. امروز اکثر تحلیلگرانِ سیاسی و تاریخدان‌های “وا پس نگر” معتقد هستن معلوم بود جنگ‌ جهانی دوم قرار اتفاق بیفته و اتفاقی چاره ناپذیر بوده. اما بررسی دست نوشته‌های اون زمان نشون میده قبل از جنگ، هیچکس تصور نمیکرده همچین اتفاقی بیفته. حتی بهایِ اوراقِ قرضه سلطنتی(که معمولا نشانه آینده نگری سرمایه‌گذاران از نیازِ دولت به سرمایه است) به هیچ وجه وقوع جنگی رو نشون نمیداده*.

عدم قطعیت

تا اینجا یکسری مثالِ موردی آوردم که نشون بدم قطعیتی که ما در مواردِ مختلف داریم چقدر بی اساس هست و همه بر پایه این اصل بنا شده که ما دوست داریم مسائل رو ساده کنیم و برایِ رخدادها دلیل بیاریم.

این علت‌جویی که در ذاتِ ما هست باعث میشه به بیراهه بریم و حتی فریبِ شیادان رو بخوریم.

دنبالِ الگو بودن شاید به ما این حس رو بده که رویِ مسائل کنترل داریم ولی باعث نمیشه واقعا روشون کنترل پیدا کنیم. ما میتونیم الگوهایی رو پیدا کنیم بینِ تمامِ انسان‌های میلیاردر یا بینِ تمامِ رتبه‌های برتر المپیاد. ولی اگر این الگوها در موردِ ما صدق کنه دلیلی بر موفقیت ما نیست. واقعیت اینه که اکثرِ الگوها تصادفی هستن.

ممکنه ما تحقیقِ گسترده روی تمام کارآفرینانِ برترِ دنیا انجام بدیم متوجه بشیم رنگِ موردِ علاقه‌شون قرمزه. آیا این یک الگوست؟ یا یک رویدادِ تصادفی؟

فرض کنیم ما این تحقیق رو انجام بدیم و متوجه بشیم رنگِ قرمز رنگِ مورد علاقه اکثریتِ کارآفرینان هست. بعد برای توجیهِ این الگو دست به دامنِ تحلیل میشیم. مثلا میگیم خاصیت رنگِ قرمز اینه که باعثِ افزایش خلاقیت میشه که خلاقیت مهمترین عاملِ موفقیت این کارآفرینانه!

ما از یک الگوی تصادفی به یک تحلیل رسیدیم که دیگه احساسِ تصادفی بودن نمیده و به همین صورت از این تحلیل به یک استنتاج و در نهایت یک fact می‌رسیم.

ولی واقعیت اینه که رنگِ قرمز تاثیری تویِ موفق شدنِ شما به عنوانِ کارآفرین نداره.

کاری که ما اینجا کردیم تحلیلِ وا پس نگر بود. ما یک جامعه محدود رو (کارآفرینانِ موفق) مطالعه کردیم و یک سری ویژگی ازشون استخراج کردیم. بعد سعی کردیم به این ویژگی معنی بدیم.

* نایل فرگوسن، مورخ