فیلم The Next Three Days و نگاهی به قضاوت

فیلم The Next Three Days و نگاهی به قضاوت

فیلم‌های هیجان انگیز معمولا روی یک خط باریکِ خیلی چرت شدن حرکت میکنن. بازی‌ها، فیلمنامه و کارگردانی باید همگی خوب باشن تا بشه از فیلم لذت برد. یکی از فیلم‌های خوب هیجان‌برانگیز که تازگی‌ها دیدم The Next Three Days هست. نقش اول رو راسل کرو بازی می‌کنه امتیاز imdb هم ۷٫۴ـه.

فیلم کا

(اگه فیلم رو ندیدید قسمت‌های نارنجی رو نخونید) اول فیلم زن (لارا) رو به جرم قتل رئیسش دستگیر میکنن. همه چیز گواه بر اینه که زن قاتله. ولی شوهرش(جان) به هیچ‌وجه زیر بار نمیره، حتی وقتی که خود زن اعتراف می‌کنه که من این کار رو کردم.

ایمان به بی‌گناهی همسر به جایی می‌رسه که مرد، که استاد دانشگاه هست، نقشه فرار زن رو طراحی میکنه تا اون رو از زندان فراری بده. 

بازی russell crowe رو من دوست داشتم. داستان فیلم هم خوب بود. هیچ چیز تو فیلم فوق‌العاده نبود (جز هیجان انتهایِ فیلم که در حال فرار بودن) ولی در مقابل هیچ‌چیز هم بد نبود. همه چیز متعادل و خوب کنار هم قرار گرفته بود. gapهایی توی داستان بود ولی در حدی نبود که باعث بشه از فیلم لذت نبریم. برعکس بعضی‌ جاها فیلم رو لذت بخش‌تر کرده بود. مثلا بعضی‌ جاها به نظر من پلیس خیلی غیر منطقی باهوش میشد ولی این مسئله در نهایت باعث هیجان بیشترِ صحنه‌های فرار میشد.

یک چیزی که خیلی برای من قشنک بود اشاره‌ای بود که به دون کیشوت میشه. اونجا که میگه:

John Brennan: So, the life in times of Don Quixote, what is it about?

Female College Student: That someone’s belief in virtue is more important than virtue itself?

John Brennan: Yes… that’s in the there. But what is it about? Could it be how rational thought destroys your soul? Could it be about the triumph of irrationality and the power that is in that? You know, we spend a lot of time trying to organize the world. We build clocks and calendars and we try to predict the weather. But what part of our life is truly under our control? What if we choose to exist purely in a reality of our own making? Does that render us insane? And if it does, isn’t that better than a life of despair?

اجازه بدید جملات کتاب رو یکم پس و پیش کنم تا به این عبارت برسم:

اعتقاد به پرهیزگاری یک نفر از پرهیزگار بودن اون شخص مهمتره.

این که مرد باور داشت همسرش کاری نکرده براش باید مهمتر از این باشه که واقعا کاری کرده یا نه؟ ما چرا وقتی کار بدی می‌کنیم مجازات میشیم؟ چون بر اساس قضاوت قانون ما پرهیزگار نیستیم. اما به قضاوت کسی که ما رو دوست داره چی؟ آیا اصلا ما کسی رو که دوست داریم قضاوت می‌کنیم

به نظر من قشنگ‌تر میشد اگه آخر فیلم اشاره نمی‌شد که زن واقعا بی‌گناهه. یا حتی نشون میدادن زن گناهکاره. یعنی مهم اینه که مرد فکر میکنه زن کار بدی نکرده. نه لزوما چون فکر میکنه رئیسش رو نکشته. اصلا مهم نیست. حتی اگه کشته باشه هم از نظر مرد باید همسرش بی‌گناه باشه. چون دوست داشتن باعث میشه ما قضاوت نکنیم. باعث میشه کسی که ما دوستش داریم وقتی کار بدی هم میکنه ما اون کار رو بد ندونیم.

یکی از اساس فیلم‌های ضدقهرمانی همین قضاوت نکردن به دلیل دوست داشتنه. چون ضدقهرمان‌ها عموما کارهای بدی میکنن. بعضی وقت‌ها کارای بد به دلایل خوب انجام میشه. مثلا اونایی که رابین هود وار هستن. اینا بیشتر افراد خاکستریِ مایل به سفید هستن. ولی بعضی ضدقهرمان‌ها هم شخصیت‌های تیره‌ای دارن. مثلا اگه فیلم Mr. Brooks رو دیده باشید، تقریبا هیچ نکته مثبتی راجع به شخصیت اصلی وجود نداره. اما همین که ما شخصیت اصلی رو دوست داریم باعث میشه قضاوت نکنیم، کارهاش رو بپذیریم و حتی دلمون بخواد موفق بشه.

 

«اگه من یه نفر رو کشته بودم چی می‌گفتی؟»

فکر کردم شوخی می‌کند یا این سوال را به خاطر رمان‌های پلیسی‌ای می‌پرسد که عادت به خواندن‌شان داشت. علاوه بر این، این کتاب‌ها تنها چیزی بودند که او می‌خواند. شاید در یکی از آن رمان‌ها، زنی همین سوال را از نامزد خود می‌پرسید.

«چی می‌گفتم؟ هیچ چی.»

امروز هم همان جواب را می‌دادم. آیا ما حق داریم درباره‌ آنهایی که دوست‌شان داریم، قضاوت کنیم؟ اگر آنها را دوست داریم، حتما به خاطر چیزی است، و آن چیز، ما را از قضاوت کردن درباره‌ آنها منع می‌کند. نمی‌کند؟

– علف‌های شبانه، پاتریک مودیانو