سریال Game of Thrones

سریال Game of Thrones

چند سالیه که حرف از سریال که میشه معمولا اسم Game of Thrones هم وسط میاد. و البته توی تمام این سال‌ها من این سریال رو ندیده بودم. همون اول که اومده بود یک قسمت دیدم و به نظرم خیلی جالب نیومد برای همین ادامه ندادم. اما تعریف‌ها به قدری زیاده از این سریال که تصمیم گرفتم دوباره شانسی بهش بدم و این بار تا آخرش رو دیدم. البته باز هم قسمتهای اول خیلی لذت نمی‌بردم اما شنیده بودم که بهتر میشه و به همین امید هم ادامه دادم و البته نا امید هم نشدم.

برای کسایی که ندیدن باید بگم سبک سریال تخیلی و فانتزی هستش. ماجرای سریال توی گذشته دور توی وستروس که یک سرزمین خیالیه اتفاق میفته. کلا سریال یک تمِ تاریخی‌طور هم داره. فکر می‌کنم یکی از بزرگترین دستاوردهای Game of Thrones هم همینه که با اینکه داستانی خیالی رو تعریف می‌کنه تا حدِ خوبی به جزئیات، مکان‌ها و وقایع بپردازه که بیننده‌ی بتونه تصور کنه این اتفاقات در یک برهه زمانی می‌تونسته افتاده باشه (البته لازمه خیال‌پردازی رو هم چاشنی تصوراتمون کنیم)

Game of Thrones اتفاق‌ها رو بدون سانسور و خیلی واقعی نشون میده. این مسئله از طرفی نقطه قوت سریاله. باعث میشه باورپذیرتر جلوه کنه و آدم بیشتر دوست داشته باشه ادامه‌اش رو ببینه چون مثل دنیای واقعی همیشه آدم‌های خوب و مهربون برنده نیستن و نمیشه حدس زد قرار هست چه اتفاقی بیفته. از طرفی هم باعث شده سریال خشونت زیادی داشته باشه. دیدن صحنه‌های بریده شدن دست و سر و تجاوز به وفور توی سریال وجود داره. از طرف دیگه صحنه‌های برهنگی و انواع رابطه جنسی هم در سریال به وفور دیده میشه که البته به غیر از فصل اول تمام این موارد طوری هستن که به پیش بردن داستان کمک میکنن.

یکی از بهترین جنبه‌های Game of Thrones اینه که سعی نمی‌کنه قهرمان پروری کنه. البته این مسئله توی فصل‌های آخر یک مقداری کمرنگ شده بود که به نظرم خوب نیست ولی در کل تا جای ممکن سریال از قهرمان درست کردن خودداری می‌کنه. و توی این زمینه تا حدی پیش میره که خیلی از مهمترین شخصیت‌های سریال رو خیلی راحت حذف می‌کنه. کلا سریال به وارد کردن شوک‌های یهویی به بیننده شهرت پیدا کرده. بخصوص در فصل‌های اول به قدری این کار رو به زیبایی انجام میده که بعضا تا مدتی آدم باورش نمیشه فلان شخصیت به این سادگی مرد، اتفاقی که توی دنیای واقعی هم میفته.

صحنه‌های جنگ و درگیری هم توی سریال خیلی خوب کار شده. به خصوص فصل ۶ و ۷ جنگ‌هایِ خیلی شلوغ و زیبایی دارن. این صحنه‌ها منو خیلی یاد اربابِ حلقه‌ها مینداخت.

در مورد شخصیت پردازی به نظرم اوایل خیلی خوب نبود ولی کم‌کم بهتر شد. اما هنوز هم ضعف‌های قابل توجهی توی شخصیت‌پردازی‌های فیلم میشه پیدا کرد. البته اگرچه شخصیت‌ها توی سریال خیلی عمیق و دقیق نیست اما Game of Thrones یک کار جالب کرده. توی سریال با تعداد خیلی زیادی شخصیت مهم و داستان موازی مواجه هستیم. به طوری توی هر اپیزود چندین داستان مختلف که حتی ممکنه ارتباطی هم به هم نداشته باشن رو می‌بینیم. مشابه این مسئله رو تا این حد من توی هیچ سریالی قبلا ندیده بودم.

نقطه قوت دیگه‌ی سریال موسیقی متن‌های خیلی خوبشه. موسیقی مورد علاقه من Light of The Seven هست که زیاد هم بهش گوش می‌کنم. فکر می‌کنم برای فصل ششم بود.

خیلی‌ها میگن Game of Thrones بهترین سریال تاریخه. برای من اینطوری نیست. به شخصه Breaking Bad و House of Cards یا Black Mirror رو خیلی قوی‌تر و عمیق‌تر از این سریال می‌دونم. فکر می‌کنم اینکه چه کتاب، فیلم یا سریالی بهترینه بیشتر شخصی باشه. برای یک نفر میتونه game بهترین باشه برای یک نفر هم چیز دیگه‌ای. هر دو قابل احترام هستن. به نظرم Game of Thrones یکی از سرگرم کننده‌ترین و خوش ساخت‌ترین سریال‌های تاریخِ تلوزیونه اما ایرادات بزرگی هم داره. به شخصه فکر نمی‌کنم بیشتر از یکبار بخوام این سریال رو ببینم چون بخش زیادی از جذابیت سریال رو توی غافلگیری‌هاش میبینم اما توصیه می‌کنم اگر از داستان‌های تخیلی لذت می‌برید و با خشونت زیاد مشکل ندارید حتما نگاهش کنید.

البته در مورد تخیلی بودنش باید بگم درسته که توی فیلم اژدها و مرده متحرک و جادو و جادوگر می‌بینیم ولی کل مجموعه یک سیر منطقی و حقیقی رو دنبال می‌کنه. مطمئنم که نویسنده از مسائل تاریخی که توی دوره‌های مختلف اتفاق افتاده تاثیر گرفته. همین هم هست که سریال یک حالت تاریخی و باورپذیر به خودش گرفته. حتی مدل خانواده‌هایی که هستن، روابط بینشون، نگاهشون به بقیه مردم، لردها و… مشابه اروپای غربی تو قرون وسطی‌ست. البته کلیسا به عنوان یک مرکزیت حذف شده ولی مابقی اجزا تا حد خوبی به همون شکل نمود پیدا کرده.

خطر لوث شدن

از اینجای بحث رو فقط اگر Game of Thrones رو تا فصل ۷ دیدید دنبال کنید.

یکی از بارزترین نقاط قوت سریال اینه که جنگ خیر و شر نیست. خبری از کلیشه‌های قهرمانی و آدم‌های خوبی که تا آخر هستن و چیزیشون نمیشه نیست.

البته می‌بینیم که شخصیت‌های اصلی که اتفاقا معمولا توی خط اول جنگ هم هستن، هیچ وقت با ضربه شمشیر یک سرباز گمنام نمی‌میرن! چیزی که احتمالا توی واقعیت رخ میده. ولی خب این مسئله برای پیش رفتن داستان و وجود داشتن سریال لازمه که نادیده گرفته شه.

این نقطه قوت اما توی فصل‌های آخر تا حدی داره رنگ می‌بازه. برای مثال jon snow یا daenerys تبدیل به قهرمان‌هایی شدن که این احساس رو به من منتقل می‌کنن که قرارِ آخرش همه چیز به خیر و خوشی تموم شه. البته هنوز سریال ادامه داره و زودِ که راجع به این مسئله قضاوت کرد اما به طور کلی سریال برخلاف گذشته داره به سمت تمایل بیننده حرکت می‌کنه.

مثلا کشته شدن High Sparrow با اینکه خیلی شخصیت منفور و آزاردهنده‌ای بود رو من دوست نداشتم.

با اینکه نقش خیلی مهمی نداشت اما شخصیت پردازیِ خوبی شده بود. و خیلی خوب رخنه بین حکومت و مردم رو نشون میداد. مردمی که در کل توی فیلم توجهی بهشون نمیشه و فقط با واحد هزار نفر توی جنگ‌ها حرفی ازشون زده میشه.

یکی از شخصیت مورد علاقه‌ام لرد بیلیش یا Littlefinger هست.

خیلی از اتفاقات و ماجراهای سریال زیر سرِ Lord Baelish ـه. کسی که در ظاهر نقش مهمی نداره اما تاثیرات خیلی زیادی گذاشته. به نظرم یکی از بهترین پایان‌ها برای Game of Thrones این میتونه باشه که بیلیش روی تخت پادشاهی بشینه. البته میدونم که این اتفاق خیلی بعیده بیفته و حس میکنم آریا به زودی یک بلایی سرِ بیلیش میاره.

در مورد بیلیش هم به نظرم بهتر بود بخش بیشتری از پیشبرد داستان به عهده‌اش گذاشته می‌شد. شخصیتی تحقیر شده که حاضره برای چیزی که می‌خواد دست به هرکاری بزنه. کسی که به گفته سانسا:

چشمان سبز-خاکستری داشت که زمانی که لبانش لبخند می زد، آن ها نمی زدند.

کاراکتر lord varys رو هم دوست دارم. فردی که میدونه اطلاعات حتی می‌تونه از طلا هم با ارزش‌تر باشه. نمیدونم توی سریال قرار هست نقش varys در حد یک مشاور که تنها به صلاح مملکت فکر می‌کنه باقی بمونه یا قرار هست بفهمیم که خیلی از اتفاقاتی که در این مدت افتاده رو واریس برنامه‌ریزی کرده تا دوباره تارگرین‌ها به قدرت برسن.

بخش‌هایی هستن که توی کتاب هست و از فیلم حذف شده که نشون میده varys هم اندازه baelish (یا حتی بیشتر) می‌تونه حیله‌گر باشه. واریس معروف به تغییر قیافه‌ست. شخصیتی که کسی بهش اعتماد نداره با این حال همه بهش احتیاج دارن چون به اطلاعات دسترسی داره. برخلاف چیزی که تو سریال دیدیم واریس به نوعی tyrion رو در قتل پدر کمک کرده، چون احتمالا tywin مهمترین مهره‌ای بود که میتونست مانع اومدن دنریس به کینگز لندینگ بشه. varys هم از جمله شخصیت‌هاییه که من دوست دارم در آخر متوجه نقشش توی ماجراهای مختلفی که اتفاق افتاده بشیم. فراموش نکنید illyrio mopatis که تخم‌های اژدها رو به دنریس هدیه داد دوست قدیمی varys هست که در گذشته با هم تو کارِ فروش اسرار بودن.

varys همیشه دغدغه خودش رو خدمت به مردم و سرزمین بیان می‌کنه اما یک جایی وقتی oberyn ازش میپرسه قبلا به رابطه با پسر علاقه داشته یا دختر میگه که هیچکودوم و در ادامه وقتی میپرسه پس به چی علاقه داری نگاهی به iron throne می‌کنه. این نگاه به نظرم هم میتونه این معنی رو داشته باشه که علاقه داره پادشاهان رو مثل عروسک خیمه شب بازی، بازی بده و جابجا کنه و هم اینکه خودش هم بدش نمیاد روی این تخت بشینه. البته به این هم که varys پادشاه بشه امیدی نیست بخصوص که melisandre هم پیش‌بینی کرده که varys میمیره. اما باز هم مشخص شدنِ اینکه واقعا چه داستانی پشت تمام این دسیسه‌چینی‌های واریس بوده خیلی جالب میتونه باشه و امیدوارم توی سریال بهشون پرداخته بشه.

دوست داشتم راجع به Red Wedding و ماجراهای دیگه هم صحبت کنم ولی طولانی شد حرفام. امیدوارم سریال پایان خیلی خوبی داشته باشه و باعث شه اون موقع هم بیام و راجع بهش بیشتر حرف بزنم.

شروع یک پایان، بررسی Arrival

شروع یک پایان، بررسی Arrival

پی‌نوشت: قبل از دیدن فیلم arrival مقاله رو نخونید چون بخش‌هایی از فیلم رو لوث خواهد کرد!

بالاخره Arrival رو دیدم. خیلی فیلم خوبی بود. از کارگردان فیلم (Denis Villeneuve) قبلا prisoners و Sicario و Enemy و Incendies رو دیده بودم. هر ۴تا فیلم فوق‌العاده هستن. خودم از enemy و prisoners بیشتر از بقیه خوشم میاد و توصیه می‌کنم حتما ببینید.

وقتی ژانر فیلم Arrival رو دیدم ناخودآگاه یاد Interstellar افتادم، عنوان بزرگی که احتمالا تا سال‌ها تمام فیلم‌های علمی-تخیلی زیر سایه‌ مقایسه باهاش زجر خواهند کشید. اما Arrival به خوبی تونسته از پس این چالش بربیاد و نگاه جدید و جالبی به مساله آدم‌فضایی‌ها و پیش‌بینی آینده داره.

۱۲ شیء عجیب و غریب روی زمین پیدا میشن و گمانه‌زنی‌ها راجع بهشون شروع میشه. خیلی زود معلوم میشه که این سفینه‌ها برای آدم فضایی‌ها هستن.

به شخصه بهترین فیلم این مدلی که دیدم District 9 بوده. البته خیلی زود متوجه میشیم Arrival بیشتر از اینکه راجع به آدم فضایی‌ها باشه راجع به دکتر لوئیس بنکس با بازی Amy Adamsـه. همچنین اول فیلم می‌بینیم که دختر بیمار لوئیس تو سن نوجوانی میمیره. دختری که خاطراتش روی کل فیلم سایه می‌ندازه، البته اگه بشه اسمش رو گذاشت خاطره.

بعد از اینکه یکی از این اشیاء تو خاک آمریکا فرود میاد، لوئیس به عنوان یکی از بهترین متخصصین زبان برای ارتباط برقرار کردن با فضایی‌ها انتخاب میشه. همراه لوئیس یک فیزیکدان به اسم ایان دانلی (با بازی Jeremy Renner).

کم کم لوئیس میفهمه که راه ارتباط برقرار کردن با آدم فضایی‌ها اینه که زبان خودمون رو بهشون یاد بدیم سعی کنیم زبان اون‌ها رو یاد بگیریم. به این ترتیب لوئیس با معرفی خودش و ایان شروع می‌کنه به ارتباط برقرار کردن با این موجودات و کم‌کم با زبون اون‌ها هم آشنا میشه. ویژگی خاصی که زبان فضایی‌ها داره اینه که بصورت دایره‌ای نوشته میشه، برخلاف زبان‌های زمینی که بصورت خطی نوشته میشن.

برای متوجه شدن کل داستان اول باید فرضیهٔ ساپیر–ورف (Sapir-Whorf) آشنا باشید. فرضیه‌ای که میگه زبان ما جهان‌بینی ما رو شکل میده. ورف شاگرد ساپیر بوده که بعد از اون مطالعاتش رو تو این زمینه تکمیل می‌کنه. ساپیر میگه این زبان ما هست که تعیین می‌کنه ما چطور حرف می‌زنیم، چطور خواب می‌بینیم و مهمتر از همه چطور فکر می‌کنیم. به طوری که با عوض کردن زبان بخشی از ویژگی‌های شخصیتی ما هم ممکنه تغییر کنه.

ایده کلی فیلم هم براساس این نظریه بنا شده. توی فیلم بیان میشه که چون زبانمون خطیه ما خطی فکر می‌کنیم و همه چیز رو خطی می‌بینیم . اگر زبان خطی نباشه چی؟

آیا ممکنه با غیرخطی شدن زبان چیزهای دیگه که به نظر ما خطی هستن هم غیر خطی بشن؟ مثلا زمان!

Ian: if you immerse yourself into a foreign language, then you can actually rewire your brain.

 

حالا به این دیالوگ توجه کنید:

Language is the foundation of civilization…. The first weapon drawn in a war.

Ian quoting from Louise’s book

در ادامه فیلم متوجه میشیم که فضایی‌ها اومدن روی زمین تا یک چیزی رو به انسان‌ها بدن. وقتی لوئیس از اون‌ها میپرسه برای چی به زمین اومدن میگن “Offer weapon” اما در واقع این اسلحه زبان اون‌هاست.

اونا اومدن تا زبانشون رو به ما یاد بدن! ولی چرا باید زبانشون رو به ما بدن؟

دلیل این کار اینه که زبان این موجودات خطی نیست و به همین دلیل جهان‌بینی‌شون متفاوته. اونا می‌تونن آینده و گذشته رو ببینن چون زمان براشون یک مفهوم خطی نیست و اگر انسان هم با این زبان آشنا بشه میتونه زمان رو بصورت غیر خطی ببینه.

دلیل این کار توسط اونا هم اینه که با توجه به قدرتشون برای دیدن آینده متوجه شدن در ۳۰۰۰ سال آینده یک تهدیدی متوجهشون خواهد شد که با کمک انسان‌ها خواهند تونست نجات پیدا کنن. برای همین امروز به زمین اومدن تا اتحاد رو بوسیله یک زبان واحد روی زمین شکل بدن تا در آینده انسان‌ها قادر باشن به اونا کمک کنن.

وقتی لوئیس کم‌کم داره با زبان فضایی‌ها آشنا میشه شروع می‌کنه به دیدن تصاویری از دخترش. دختری که تا اون لحظه حتی دنیا نیومده. دلیل دیدن این خواب‌ها و تصاویر اینه که لوئیس کم‌کم داره با زبانشون آشنا میشه و بخش‌های از ذهنش دارن قدرت دیدن آینده رو بدست میارن.

یا وقتی برای آخرین بار لوئیس و ایان به سفینه میرن هپتوپاد (هفت‌پا) ها که میدونن قراره انفجاری رخ بده و به دنبال اون نیروهای انسانی به حالت آماده‌باش در بیان تمام اطلاعات رو (در واقع یک دوازدهم اطلاعات) در اختیار لوئیس قرار میدن و بعد هم جونشون رو نجات میدن.

البته لوئیس یکبار دیگه به سفینه هپتوپادها میره و اونجاست که میفهمه سلاح در واقع همین زبان بوده و دلیل اون چی بوده.

یه بخش جالب دیگه هم وقتیه که لوئیس به ژنرال چینی زنگ میزنه و با گفتن آخرین کلماتی که همسرش قبل از مرگ بهش گفته اونو قانع میکنه که به سفینه فضایی‌ها حمله نکنه. شماره ژنرال چینی و آخرین صحبت‌های همسرش رو در واقع خود ژنرال و در آینده به لوئیس گفته و به دلیل قدرت درک آینده لوئیس ازون اطلاع داره.

 

 

گلدن گلوب ۲۰۱۷

گلدن گلوب ۲۰۱۷

امشب هفتاد و چهارمین مراسم گلدن گلوب بود. من داشتم فیلم می‌دیدم و نشد که مراسم رو زنده ببینم. دانلود میکنم و می‌بینم. ولی از لیست نامزدها میخوام سه تا فیلمی که بیشتر از همه منتظر اومدن و دیدنشون هستم رو بگم.

۱- فیلم La La Land

لا لا لند فکر کنم یکسری رکورد زده باشه انقدر که جایزه گرفت امشب. ژانر فیلم درام و رومانتیک هست. امتیازایی که از منتقدا و imdb گرفته دیوونه کننده‌ست. و از قبل میشد حدس زد که چندتایی جایزه می‌گیره. هم اما استون و هم رایان گاسلینگ رو دوست دارم و شدیدا منتظر اومدن فیلم هستم. مصاحبه Emma Stone رو الان داشتم می‌دیدم تو یوتیوب که جایزه بهترین بازیگر زن موزیکال و کمدی رو گرفته. خیلی گوگولی‌وار بود. قطعا اولین فیلم لیست گلدن گلوب La La Land خواهد بود.

 

۲- فیلم Nocturnal Animals

وجود Jake Gyllenhaal به تنهایی برای منتظر این فیلم بودن کافیه. Amy Adams دوست داشتنی هم که هست. اتفاقا جای گلدن گلوب داشتم Catch me if you can رو می‌دیدم. چقدر امی آدامز بچه بود. اولش از روی صداش شناختم.

کارگردان فیلم Tom Fordـه. ادکلنش رو احتمالا میشناسید. من تا قبل از همین الان نمیدونستم کارگردانی هم میکنه. قبلا هم فقط یک فیلم کارگردانی کرده به اسم A Single Man که الان دیدم داستانش جالب بود. امتیاز و بازیگرای خوبی هم داره.

 

۳- Manchester by the Sea

خیلی تعریف از بازی کیسی افلک تو این فیلم شنیدم. داستان فیلم جالبه امتیازات هم خیلی خوب.

 

پی‌نوشت: فیلم Arrival هم جزء فیلماییه که خیلی وحشتناک منتظر اومدنش هستم. amy adams هم براش نامزد شده بود. ژانر فیلم هم که معماییه. یک فیلم دیگه هم که یادم رفت بگم Florence Foster Jenkinsـه که مریل استریپ بازی کرده و خوشبختانه برای این یکی لازم نیست منتظر شیم. داستان فیلم هم جالبه.

کل زندگیت چند؟

کل زندگیت چند؟

من هر از چندگاهی برای چند روز تلفنم رو خاموش می‌کردم و به تلگرام و امثالهم هم سر نمی‌زدم. چند روزی رو برای خودم زندگی می‌کردم. دور از صدای دیگران.

جدیدا به خاطر مشغله کاری نمی‌تونم این کارو بکنم. و این کمبود باعث شده بیشتر به کل این قضیه در دسترس بودن فکر کنم.

اینکه چرا انقدر همیشه ما باید در دسترس باشیم؟

چرا هرکس هروقت دلش بخواد می‌تونه شمارمونو بگیره و باهامون حرف بزنه؟ کِی این حق برای دیگران ایجاد شده که از ما مثلا بپرسن چرا تلفنم رو جواب ندادی؟ چرا پیام‌هام رو جواب نمی‌دی؟

یا مثلا توی این تلگرام و فیس‌بوک و اینا که اگر پیامی رو بخونی طرف مقابل متوجه میشه، چرا نباید جرات کنیم پیام‌های دیگران رو بخونیم و بعد هروقت مناسب بود جواب بدیم؟

این در دسترس بودنی که توی تلگرام هست، که بخاطرش خیلی‌هامون last seen recently می‌شیم! توی تلفن‌های همراه هم هست. هروقت گوشی همراهمون روشنه مثل این میمونه که آنلاین هستیم و دیگران می‌تونن باهامون تماس بگیره.

به نظرم همه ما این رو به خودمون بدهکاریم که روزی چند ساعتی تلفن‌هامون رو خاموش یا حداقل سایلنت کنیم. چند ساعتی از تمام راه‌هایی که دیگران می‌تونن باهامون ارتباط برقرار کنن دور بشیم.

همیشه برام عجیبه که چطور وقتی توی یک جلسه هستیم گوشیمون رو سایلنت می‌کنیم ولی وقتی با کسی که دوستش داریم صحبت می‌کنیم این کارو نمی‌کنیم.

وقتی عزیزانمون صحبت می‌کنیم هر تلفنی رو جواب می‌دیم و هر پیامی رو چک می‌کنیم بدون اینکه از خودمون بپرسیم چرا؟

یاد یه دیالوگ از فیلم The devil wears Prada افتادم. تلفن دختر زنگ می‌زنه و رئیسش پشته خطه. در عین حال دختر با دوست پسرش وسط یک لحظه خیلی مهم هستن و وقتی دختر تصمیم می‌گیره تلفنش رو جواب بده پسر میگه:

You know, in case you were wondering – the person whose calls you always take? That’s the relationship you’re in. I hope you two are very happy together.

هر تلفن که بهمون میشه، هر پیامی که فرستاده میشه و می‌خوایم جواب بدیم باید بدونیم که داریم انتخاب می‌کنیم. انتخاب اینکه اون زمان رو تقدیم کسی کنیم که باهامون کار داره. اگر با عزیزی هستیم بهتر نیست تلفنمون یا اینترنت یا هرچیزی که خارج از این رابطه هست رو خاموش کنیم؟ بهتر نیست این زمان رو صرف با هم بودن کنیم؟

جواب خودم اینه که بهتره همین کارو کنیم. من دفعه بعدی که تلفنم زنگ بزنه و پیامی برام فرستاده بشه جواب نمیدم مگر اینکه اون لحظه دلم بخواد جواب بدم. و حتی اگر چند ماه بگذره و دلم نخواد پیام کسی رو جواب بدم این کارو نمی‌کنم. و البته اگر کسی هم همین کارو با من بکنه درک می‌کنم.

چند وقت پیش با پگاه توی تاکسی بین شهری بودیم و راننده بی‌حواس بود و طول راه هم همه‌ش sms میداد. من هیچ اعتراضی نکردم. وقتی که رسیدم خونه با خودم فکر کردم چطور من به کسی که اینطور جون من و کسی که خیلی دوستش دارم براش بی‌ارزش بوده هیچ اعتراضی نکردم. واقعا اگر اتفاقی توی این سفر میفتاد هیچ چیز میتونست جبران این خسارت رو بکنه؟

اگر راننده مثلا دوبرابر کرایه می‌گرفت یا بی‌ادبی‌ای می‌کرد حتما برخورد می‌کردم ولی چرا وقتی جونمون در خطر قرار میداده این کارو نکردم. دقت که کردم خیلی وقتا راجع به مسئله مهم زندگی چقدر بی‌تفاوت هستیم. انگار که همیشه هستیم. به سلامتیمون اهمیت نمیدیم. به زمانمون اهمیت نمی‌دیم. ولی به اینکه آدم‌های غریبه توی پاساژ یا گارسون رستوران یا همکلاسی دانشگاه راجبمون چی فکر میکنن اهمیت میدیم. بخاطرش دعوا میکنیم، غصه می‌خوریم و عمرمون رو تلف می‌کنیم.

جالبه که برای بقیه هم قابل قبول نیست شما برای زمانتون (و متعاقبا زندگی‌تون) ارزش قائل باشید. نمی‌پذیرن که بخاطر مثلا مسافت زیاد نخواید جایی برید. اگر حاضر نباشید زیر قیمت باهاشون کار کنید بهشون بر می‌خوره. به ندرت پیش اومده یکی جایی من رو دعوت کرده باشه و بگم فلانی حوصله ندارم و به همین راحتی قبول کنه.

شاید اطرافیانمون خیلی راحت نتونن ازمون تقاضای پول کنن ولی زمانمون رو چرا. البته این برعکس هم هست دیگه. خود ما هم راحت از دیگران تقاضای وقتشون رو می‌کنیم. چی شده که ارزش وقت و عمر رو نمی‌دونیم؟ این همه هزینه می‌کنیم که جوون بمونیم ولی وقتی جوون هستیم هم استفاده‌ای ازش نمی‌کنیم. چرا من به راننده ماشینی که می‌تونست توی یک لحظه زندگی من و کسی که دوستش دارم رو از بین ببره اعتراضی نکردم؟ چرا وقتی با مثلا مادرمون صحبت می‌کنیم، گوشیمون سایلنت نیست؟ خیلی از این چرا ها وجود داره که من همیشه از خودم می‌پرسم. همیشه ادعای منطقی بودن دارم ولی در عمل غیر منطقی زندگی می‌کنم. خیلی از ما این همین‌طور هستیم.

حالا که این حرفا زدیم دوست دارم دعوتتون کنم تا دفعه بعدی که تلفنتون زنگ زد و حوصله‌اش رو نداشتید به احترام زندگی‌ای که تکرار نخواهد شد، جواب ندید.

بد نیست همونقدری که تلفنمون یا تلگراممون برای دیگران در دسترسه خودمون برای خودمون و کسایی که دوستشون داریم هم در دسترس باشیم.

 

ردرام – معرفی فیلم‌های ترسناک

ردرام – معرفی فیلم‌های ترسناک

خونه ما یه دونه پارکینگ داره که اونم برایِ باباست. روبروی خونه ما یه فضایِ خالی ۲۰۰ متری هست که من ماشینم رو اونجا پارک می‌کنم. الانم چند وقتیه که من کمتر بیرون میرم برایِ همین ماشین رو که باطریش مشکل داره نبردم تعمیرگاه و مدتیه که بدونِ استفاده اونجاست. دیروز داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم که، یه ماشین اومد تویِ کوچه و زد کنار، بعد یه بچه از ماشین پیاده شد و بدو بدو رفت سمتِ ماشین من و یک کاغذ گذاشت زیر برف پاک کن و سریع هم برگشت و ماشینشون حرکت کرد و رفت!

یه مقدار عجیب و حتی ترسناک بود. چرا باید یک نفر فقط به نیت اینکه یک کاغذی رو بذاره از ماشین پیاده شه. فکر کردم شاید قبلا از پشت زده به ماشین و شمارشو گذاشته. بعدِ یاد یه اتفاق مشابه تو بچگی افتادم و گفتم شاید مثلِ اون موقع مواد مخدر جابجا می‌کنن و اینجوری برایِ هم پیام میذارن!

رفتم پایین و پنجره رو نگاه کردم یه برگه تبلیغاتی کهنه رستوران بود. قطعا صاحب رستوران اینجوری تبلیغ نمیکنه که با ماشین بیاد تو کوچه‌ها و بچه شو بفرسته روی بعضی از ماشینا تبلیغات بذاره!

رویِ برگه هم هیچی نوشته نشده بود. چروک بود. یه حالتی هم داشت انگار یه بار خیس شده دوباره خشک شده. البته چون کثیف بود برگه خیلی نگاه نکردم و انداختم دور. بعد که اومدم خونه و ماجرا رو تعریف کردم حدس‌های وحشتناک شروع شد. حالتِ مرموز طورمون انقدر زیاد شده بود که تصمیم گرفتیم فیلم ترسناک نگاه کنیم. دو تا فیلم دیدیم و کسی هم جرات نکرد شب بره اتاق خودش بخوابه.

الان فکر کردم شاید بد نباشه لیستِ ترسناک‌ترین فیلم‌هایی که دیدم رو بنویسم که اگه یه غریبه اومد رو ماشینتون چیزایِ عجیب غریب گذاشت و شما هم نتونستید بفهمید قضیه چیه، این فیلم ترسناک هارو نگاه کنید. نگران هم نباشید هیچ بخشی از فیلم رو لوث (spoil) نمی‌کنم.

۱- درخشش – ۱۹۸۰ – Shining

به نظر من ترسناک‌ترین فیلمی که دیدمه. البته اکثریت میگن Shining خیلی ترسناک نیست، بیشتر معماییه. ولی خب من رو حسابی ترسوند. اولین بار که دیدم خیلی کوچیک بودم، ابتدایی فک کنم. شبکه چهار نشون میداد. نصف شب بود و من هم باید خواب میبودم. یا حداقل کارِ دیگه‌ای (غیر از دیدن فیلم ترسناک) می‌کردم. فیلم هم اصلا مناسب سن من نبود! انقدر اون موقع این فیلم روی من تاثیر گذاشت که همیشه توی ذهنم بود. تا اینکه حدودا ۵ سالِ قبل تونستم فیلم رو پیدا کنم و دوباره نگاه کنم.

تقد و بررسی فیلم ترسناک Shining درخشش استنلی کوبریک جک نیکلسون

درخشش جزء معدود فیلم‌های ترسناکی هست که ارزش چندبار دیدن رو هم داره. و میشه بعد از دیدن فیلم راجع به اینکه چی شد صحبت کرد. فیلم‌ از داستانی از استفن کینگ برداشته شده که داستان‌های ترسناک زیاد و معروفی نوشته. کارگردان هم استنلی کوبریک هست که این شاهکار رو به این خوبی خلق کرده. بازی جک نیکلسون هم که هیچی اصلا. فوق العاده‌ست.

فضا و داستان

فیلم ترسناک و بیشتر معماطور هست. فیلم‌برداری فضایِ تاریک نداره ولی احساسِ آرامش قبل از طوفان رو طولِ فیلم حس می‌کنیم. رازآلودی فیلم از همون ابتدا شروع میشن و تا آخر فیلم به این مرموز بودن اضافه میشه. شخصیت پردازی خیلی خوبه. چیزی که کمتر تویِ فیلم‌های ترسناک دیده میشه.

All work and no play makes jack a dull boy

All work and no play makes jack a dull boy

All work and no play makes jack a dull boy

All work and no play makes jack a dull boy

۲- دیگران – ۲۰۰۱ – The others

دفعه اولی که دیگران رو ببینی تا مدت‌ها هیچ فیلم ترسناک دیگه‌ای لذت بخش نخواهد بود. ترسِ این فیلم هم از جنسِ ترسیه که تویِ shining داریم. میدونیم یه چیزی درست نیست ولی نمیدونیم چی. به همه مشکوک میشیم. مادری که میدونیم رازی داره. دختر که بعضی وقت‌ها برادرش رو اذیت می‌کنه و ادعاهایی داره. خدمتکارایی که اومدن تویِ خونه ولی همون اول معلوم میشه آگهی استخدامِ خدمتکار هیچوقت به روزنامه نرفته!

نوشتن راجع به این فیلم وقتی سعی می‌کنی هیچ بخشی از داستان رو لو ندی خیلی سخت میشه.

دیگران بیشتر فیلمی مرموز حساب میشه تا ترسناک. ولی اتفاقات فیلم به حدی رمزآلود هستن که باعث ترس میشن! به نظرِ من این بهترین نوعِ ترس توی فیلم هست.

۳- بچه رزماری – ۱۹۶۸ -Rosemary’s Baby

Rosemary’s Baby داستانِ رزماری و شوهرِ بازیگرشه که تازه واردِ یک آپارتمان میشن. این فیلم هم مثل دوتای قبلی فضای مرموزی داره.
کارگردان Roman Polanskiـه که پس ندیده میشه حدس زد با فیلمِ خیلی خوبی طرف هستیم. این فیلم دومین فیلم از سه گانه آپارتمانِ رومن پولانسکی هست. فیلمِ قبلی Repulsion یا انزجار هست. و فیلمِ بعدی The Tenant یا مستاجر هست.
یکی از بهترین سه گانه‌هایی که من دیدم هستن و همه‌شون رو شدیدا توصیه می‌کنم. البته بچه رزماری فیلم ترسناک تریه نسبت به بقیه.
بچه رزماری بعد از روانیِ هیچکاک، قدیمی‌ترین فیلمِ لیسته. ولی وقتی فیلم رو میبینید اصلا احساس نمی‌کنید این فیلم قدیمیه. شاید این هنر پولانسکی باشه که فیلمش تا امروز انقدر تازه به نظر میاد. فیلم‌های خیلی کمی هستن که انقدر قدیمی باشن ولی موقع تماشا احساس نکنیم فیلم قدیمی و تاریخ گذشته‌ست.

۴- جادو – Conjuring

تا قبل از conjuring من داشتم فک میکردم دیگه قرار نیست فیلم ترسناک خوب ساخته بشه. conjuring 1 سالِ ۲۰۱۳ و conjuring 2 سال ۲۰۱۶ اومدن و هر دو از ترسناک‌ترین فیلم‌هایِ ژانر وحشت هستن. به نظر من conjuring 2 ترسناک‌تره.
کافیه نگاهی به لیستِ فیلم‌های James Wan کارگردانِ این فیلم بندازید: Insidious, Saw و… و بعد بدونید با بهترین فیلمِ این کارگردان طرف هستید، تا ارزش تماشایِ این فیلم رو درک کنید.
از ویژگی‌های خوبِ conjuring شخصیت پردازیشه. فیلم‌های ترسناک معمولا سعی دارن با وحشتناک کردن ksصحنه‌ها یا غافلگیری بیننده رو بترسونن ولی این فرمول همیشه منتهی به فیلم‌های درجه دو و سه میشه. تا وقتی آدم با شخصیت‌های فیلم ارتباط برقرار نکنه نمیتونه ترسی رو که دارن، احساس کنه.
تا اینجا شاید فیلم‌ها برایِ همه ترسناک نبوده باشه. اگر اهلِ عمیق فیلم نگاه کردن نباشید بعیده مثلا از بچه رزماری بترسید. چون باید واقعا داخل فیلم بود تا ترس رو حس کرد. ولی conjuring به هیچ وجه اینجوری نیست. حتی اگه چشاتون بسته باشه هم صحنه‌هایی داره که شما رو می‌ترسونه!
Conjuring از فرمولی که چند سالیه رایج شده خیلی خوب استفاده می‌کنه. اینکه سعی می‌کنه به بیننده بگه این فیلم براساسِ داستانی واقعی ساخته شده. چون اینجوری بعد از تماشای فیلم هم ترس همراه بیننده خواهد بود.
خلاصه اگر یک شب خیلی کار داشتید و می‌خواستید تا صبح بیدار بمونید، conjuring بهتر از قهوه کمکتون می‌کنه.

بیشتر بخوانید