انسان، حیوانی سلطه‌گر

انسان، حیوانی سلطه‌گر

سلطه‌گری به نظر من مفهومیه که با آغاز خودآگاهی انسان شکل گرفته. منظورم از سلطه‌گری، زورگویی یا جاه طلبی فردی نیست. منظورم نوع اجتماعی و سازمان یافته اونه. شاید لغت هژمونی رو بشه به کار برد. البته هژمونی تا حدی بار سیاسی داره ولی مگه نه اینکه انسان حیوانی سیاسی‌ست؟

دیشب داشتم کتابی راجع به انواع سازمان‌ها و ساز و کار سازمان میخوندم و ناگهان متوجه شدم اغلب مفاهیم اجتماعی که به دست بشر ساخته شده به نوعی ابزار سلطه بوده. اغلب رو هم از این بابت که مثال نقضی توی ذهنم باشه که صرفا از روی محافظه‌کاری میگم. از مفاهیم قهری‌تر مثل حکومت و دولت و حزب گرفته تا مفاهیم لطیف‌تری مثل دین، اخلاق، فرهنگ و قانون. یا گاهی مثل دموکراسی این تصور رو بوجود میارن که ما بر آن‌ها سلطه داریم و نه برعکس. یاد دیالوگ کوین اسپیسی توی فیلم Usual Suspects افتادم که میگفت: بزرگترین حقه‌ای که شیطان زده این بوده که دنیا رو قانع کرده که وجود نداره.

بی‌راه نیست اگه بگیم انسان از ابتدای پیدایشش به دنبال سلطه و سلطه‌گری بوده. نگاهی به رابطه قوی و ضعیف در طول تاریخ میتونه سندی برای این ادعا باشه. وقتی به گذشته دقیق شیم می‌بینیم مرز سلطه‌گر و تحت سلطه روشن‌تر بود. اما امروز با پیدایش سازمان‌ها این مرز از همیشه نامشخص‌تر شده و در پیچیدگی روابط اجتماعی خودش رو پنهان کرده. هر انسانی نه تنها تحت سلطه‌ست بلکه به نوعی ابزار سلطه هم هست.

سازمان‌ها امروز برای افزایش بهره‌وری مشاغل رو بیش از حد ساده، بی‌معنی و تکراری کردن که باعث مشکلات عدیده‌ای روی نیروی کار میشه. برای مثال کارِ کارگری که در کارخانه تنها نقش بستن پیچ یا سفت کردن مهره‌ای رو داره از بهره‌وری بسیار بالایی برخورداره ولی در نهایت موجب تحلیل روانی و شخصیتی فرد میشه. اساسا روح انسان در سازمان نادیده گرفته میشه. حتی در مواردی هم که توجه به روح داریم هدف افزایش بهره‌وریه. چند روز پیش بحث این مسئله بود که اخیرا مطالعاتی انجام شده که کارمندان اخلاق‌گرا کارایی بیشتری دارن و در نتیجه به سازمان‌ها توصیه میکرد در راستای افزایش بهره‌وری سعی در افزایش اخلاقیات در محیط کار کنید. اما آیا خود این کار غیراخلاقی نیست؟

نکته دیگه‌ای که مطرح میشه اینه که خیلی از ابزار سلطه اساسا زندگی انسان رو بهتر کردن. من به طور کل منکر این قضیه نیستم اما مشکل برای من اینجاست که وقتی گروهی چیره میشن اون‌ها هستن که مفاهیم رو ارزش‌گذاری میکنن. فرض کنید گروهی یک نوعی خاص از فرهنگ رو ترویج بده و وقتی این فرهنگ پذیرفته شد مسلط بر مردم بشه. حالا از این به بعد این گروه فرهنگ گذار و مسلط هستن که ارزش‌ها رو تعریف میکنن. داریوش آشوری همین مسئله رو اینطوری بیان میکنه که میگه آنچه گروه حاکم میگه به شکل عقل سلیم در میاد و زیر دستان اون رو بخشی از نظم طبیعی جهان خواهند دونست. نگاهی به دموکراسی، دین یا حتی اخلاقیات به عنوان نمونه به ما نشون میده که چطور ارزش‌ها توسط ابزار سلطه باز تعریف شدن.