پرحرفی‌هایی به بهونه‌ی چند روز کم حرفی

پرحرفی‌هایی به بهونه‌ی چند روز کم حرفی

نمیدونم فقط من اینجوریم یا بقیه هم هستن، یک وقت‌هایی هست به طور عجیبی بی‌کارم مثلا ماه گذشته فقط باید هفته‌ای دو روز دانشگاه می‌رفتم که اون هر از چندگاهی تشکیل نمی‌شد. در مقابل این دوهفته به قدری سرم شلوغ شد که پریشب برای اولین بار توی این مدت یک خواب بیشتر از ۴ ساعت نصیبم شد. حتی ناچار شدم پروژ‌ه‌ای که برای کاهش خدمت سربازی بهم پیشنهاد شده بود رو رد کنم، تصمیمی که امیدوارم بعدا پشیمون نشم.

خلاصه الان هم که دارم اینجا مطلب می‌نویسم هنوز خیلی کار دارم ولی برای اینکه کمی از این فضا دور بشم و هم اینکه جو انتخاباتی حاکم بر صفحه اول وبلاگو بشکنم گفتم شاید بد نباشه یک چیزی بنویسم.

کتاب لبه تیغ رو هفته پیش خوندم خیلی کتاب تاثیرگذار و خوبی بود. اتفاقا صبح همون روزی که کتاب رو تموم کرده بودم توی کلاس مدیریت استراتژیک که جلسه آخر هم بود این بحث پیش اومد که استراتژی‌تون برای زندگی چیه و هرکسی میرفت از استراتژیش میگفت.

من گفتم که به نظرم علی‌رغم تمام شباهت‌هایی که انسان و سازمان دارن ولی یکی نیستن و نمیشه به همون شکلی که برای سازمان استراتژی و هدف تعیین می‌کنیم برای انسان هم این کار رو بکنیم. فکر می‌کنم آدم‌ها بیشتر میتونن یکسری اصول داشته باشن تا استراتژی سازمانی. اینکه این اصول خودش یک نوع استراتژی هست رو البته من قبول دارم ولی چیزی که توی کلاس مطرح بود یک استراتژی سازمانی و مرحله به مرحله برای کل زندگی بود. البته بعد از کلی بحث با من که میگفتم آدم میتونه حتی هیچ استراتژی‌ای نداشته باشه و مثل لاری توی کتاب فقط ول بگرده این اصل بنا نهاده شد که استراتژی نداشتن هم خودش یک استراتژیه، پس هرکسی استراتژی داره و باید داشته باشه و…

من خیلی درگیر لفظ نیستم. حالا اینکه استراتژی نداشتن یک استراتژی هست یا نه چندان مهم نیست چون در نهایت اون فردی که استراتژیش بی‌استراتژی بودنه (!) احتمالا قائل به این مسئله نیست. اما همیشه هم نمیشه ساده از کنار این برچسب‌ها گذشت. توی همین بحث یکی از طرفین بود که اصرار داشت نه تنها هرکسی استراتژی‌ای داره بلکه اساسا میشه چارچوبی برای موفقیت در این قالب تعریف کرد. اینجاست که من با کل بحث مشکل پیدا می‌کردم. اینکه دنبال قالبی برای موفقیت و خوشحالی و پیروزی باشیم. نه اینکه بگم نباید برای زندگی چارچوب داشت اما اینکه کیفیت‌های انسانی رو بخوایم در قالب‌های سازمانی تعریف کنیم به طور کل انسانیت رو کنار خواهیم گذاشت. درسته که دنیا جز نزاعی برای بقا نیست اما آیا توقع زیادی از موجود خودآگاهی مثل انسانه که بخوایم فراتر از بقاء و موفقیت‌های سازمانی رفتار کنه؟ آیا واقعا تمام این رفتارهایی که ما در حق خودمون و دیگران می‌کنیم برای بقاست؟ اصلا مگه چیزی هم توی این دوره بقا ما رو تهدید می‌کنه؟ به نظرم این نگاه فقط توجیهی برای رفتارهای خودخواهانه آدم‌ها در قبال طبیعت، خودشون و سایر موجوداته.

یک بحث دیگه هم مطرحه که وقتی تمام عوامل رو بیرونی می‌کنیم دیگه جایی برای خودمون نمیمونه. مثلا خیلی از ما برای موفقیت پارامترهای بیرونی در نظر می‌گیریم. پارامترهایی که احتمالا جامعه به ما تحمیل کرده. وقتی عامل خوشبختی بیرونی شد دیگه اراده و احساس فردی آدم ارزشش رو از دست میده. دیگه جامعه‌ست که باید بگه شما خوشبخت هستید یا نه. حتی برای اکثریت این جامعه‌ست که باید تعیین کنه حق دارن کسی رو دوست داشته باشید یا نه. آیا از نظر سن و قد و چهره و وضع مالی و موقعیت اجتماعی و…. به هم میخورن؟

به شخصه این چالش بزرگ رو دارم که دوست ندارم جامعه‌م بهم بگه چه چیزی خوب و چه چیزی بده. نه فقط چون تاریخ هم نشون داده هرجا تعداد خیلی زیادی از مردم روی یک نظر توافق دارن اون مسئله غلطه! بلکه بیشتر به این دلیل که جامعه و افراد اون منافع خودشون رو بر منافع فردی من ترجیح میدن. پس چرا باید اجازه بدم برای من تصمیم بگیرن؟ البته من دارم در خصوص مسائل شخصی و و در سطح فردی اظهار نظر می‌کنم. البته که منافع جمعی یک جامعه بر منافع فردی افراد ارجحیت داره، چرا که در نهایت سود کلی رو بیشینه می‌کنه. اما فکر کنم واضحه که این دو مسائل کاملا متفاوتی هستن.

تازگی‌ها یک فیلم دیدم که خیلی خوشم اومد. Captain Fantastic. شاید بعد از کتاب و بحثی که کردم خیلی بی‌ربط نباشه یک مقداری هم از این فیلم صحبت کنم. فکر کنم اگه از تمام حرفام بتونم یک نتیجه بگیرم اینه که ما برخلاف تصورمون جواب سوالات رو نداریم. اکثر ما (از جمله خودم) همیشه طوری زندگی و رفتار می‌کنیم انگار پاسخ تمام سوالات رو داریم. انگار که حقیقت رو پیدا کردیم. منظورم از حقیقت خدا و منشا حیات و اینا نیست. حقیقت هرچیزی میتونه باشه. وقتی ما با اطمینان از رفتار کسی انتقاد می‌کنیم در لفافه این مفهوم متبادر میشه که من میدونم درست چیه و تو چون درست عمل نکردی نقد بهت وارده. همیشه هم با تعجبت به دیگران نگاه می‌کنیم که چقدر ابله هستن همه که نمیتونن حقیقت رو ببینن. چرا که فکر می‌کنیم با فرض‌ها و ورودی‌های صحیح و یکسان یک خروجی حاصل میشه و اون هم چیزیه که من بهش رسیدم. این که بپذیریم با همین شرایط میشه به نتایج دیگه هم رسید برای اکثریت غیرقابل پذیرشه.

البته نه در کلام در عمل. یک چیز جالبی می‌‌خوندم نوشته بود ۸۰ درصد ایرانی‌ها خیلی کم مطالعه هستن و تنها ۲۰ درصد هستن که در اندازه یا بیشتر از میانگین‌های جهانی مطالعه می‌کنن و ۹۰ درصد ایرانی‌ها هم تصور می‌کنن که توی این ۲۰ درصد هستن. ما در کلام و حرف خیلی می‌تونیم روشن‌فکر و درستکار باشیم اما معیار عمله.

راجع به اینکه برامون سخته بپذیریم اشتباه می‌کنیم این ویدیوی تد شاید دیدنش خالی از لطف نباشه.

راجع به فیلم می‌خواستم صحبت کنم. این خانواده نه به شکل پذیرفته شده و رایج که به شیوه خاص خودشون زندگی می‌کنن. وقتی فیلم رو دیدم کمی یاد لاری افتادم که نپذیرفت به سنت‌های رایج تن در بده. سر کار آبرومند نرفت و به جامعه‌اش کمک نکرد پیشرفت کنه در عوضش رفت تا جواب سوالاتش رو پیدا کنه. مثل بن که بچه‌هاش رو برخلاف سنت‌های رایج جامعه‌اش بزرگ میکرد.

فکر می‌کنم یک طغیان‌گری نهفته توی ذات همه ما آدم‌ها وجود داره. برای همین هم هست که افراد طغیان‌گر خیلی راحت میتونن تبدیل به قهرمان‌هامون بشن. شاید همه دوست داریم میتونستیم ما هم روزی علیه خودمون و قوانین خود ساختمون که دست و پامون رو بسته شورش کنیم. تا کسی بشیم که دوست داریم و طوری زندگی کنیم که دوست داریم، زندگی‌ای که به قولی از fight club جرات نداریم زندگیش کنیم.

به بهانه نمایشگاه کتاب

به بهانه نمایشگاه کتاب

دوباره اردیبهشت و دوباره نمایشگاه کتاب. اینکه چرا ما سالی یکبار یاد کتاب خریدن و کتاب خوندن میفتیم هم از مساله‌های جالبیه که باید بهش فکر کرد.

بعضیا معتقد هستن همین نمایشگاه سالانه است که کتاب و کتابخونی رو زنده نگه‌داشته و از طرفی کتابفروشی‌ها اعتراض دارن که نمایشگاه، همون سبد خرید محدود کتاب مردم رو هم به خودش اختصاص میده و بیشتر به ورشکستگی کتاب‌فروشی‌ها دامن میزنه. نظر شخصی من هم اینه که بهتره برای خرید کتاب به کتاب‌فروشی‌های محلی مراجعه کنیم.

ولی جدای این بحث‌ها نمایشگاه بهونه خوبی هست که راجع به کتاب و کتاب خوندن یک مقداری صحبت بشه.

کتاب

معمولا مشغله‌ها، تنبلی‌ها و عدم برنامه‌ریزی زمانمون باعث میشه تنها به بخشی از فعالیت‌هایی که دوست داریم انجام بدیم برسیم. توی این تقسیمات هم عموما سهم مطالعه مظلوم‌تر واقع میشه و کمتر حوصله می‌کنیم سراغ کتاب خوندن بریم. اما به هرحال کتاب‌خوانی به عنوان یک ارزش در ذهن بسیاری از ما وجود داره و وقت‌هایی پیش میاد که وقتمون رو به مطالعه اختصاص بدیم. با توجه به کم بودن این زمان به نظرم اهمیت انتخاب کتاب خیلی بیشتر میشه.

به نظرم بد نیومد که به همین بهونه من هم لیست کوتاهی از کتاب‌هایی که از خوندنشون خیلی لذت بردم رو معرفی کنم.

مرده‌های بی کفن و دفن

فکر می‌کنم اولین کتابم از سارتر بود. یک نمایشنامه کوتاه هست راجع به چند نفر جنگجویان نهضت مقاومت فرانسه علیه آلمان نازی که دستگیر شدن و این بین در معرض یکسری انتخاب قرار میگیرن.

کوتاه بودن کتاب و ترجمه خوبِ پری صابری و داستان گیرا و عمیق سارتر دلایلی هست که باعث میشه هر چقدر هم گرفتار باشید نتونید عذری برای نخوندن این کتاب پیدا کنید.

شطرنج باز

این داستان نوشته اشتفان تسوایگ هست. این کتاب هم خیلی خیلی اتفاقی به دست من رسید. از این کتاب‌های دست دومی هست که احتمالا قبلا خونه دیگه‌ای داشته.

کتاب من ترجمه هوشیار منتصری از انتشارات عطائی هست که سال ۷۵ منتشر شده. اطلاعی ندارم که این ترجمه باز هم منتشر میشه یا نه ولی ترجمه‌های دیگه‌ایش رو الان جستجو میکردم بود.

داستان در مورد دو نفر شطرنج باز هست که دو خواستگاه متفاوت دارن. با توجه به پیشینه سیاسی و اجتماعی نویسنده یکی از شطرنج‌بازها نماینده لیبرالیسم و خود نویسنده و دیگری نماینده فاشیسم هست. توی داستان این دو شطرنج باز که ویژگی‌های شخصیتی جالبی دارن با همدیگه بازی میکنن و…

جالبه بدونید نویسنده کتاب سال ۱۹۴۲ ناامید از آینده اروپا و بیمناک از اینکه فاشیسم پیروز نهایی خواهد بود خودکشی کرد. یعنی سه سال قبل از پایان جنگ جهانی و پیروزی متفقین.

لذات فلسفه

برای شروع مطالعه فلسفه کتاب‌های خوب زیادی هست. کتابی که بیشتر از همه من دیدم معرفی میشه دنیای سوفی (Sophie’s World) هست. اما به نظرم کتاب لذات فلسفه و تاریخ فلسفه ویل دورانت کتاب‌های خیلی بهتری برای شروع هستن.

بخصوص من لذات فلسفه رو دوست دارم که توش ویل دورانت از جنبه‌های گوناگون و با بررسی نظرات فیلسوف‌های مختلف مسائل رو بررسی می‌کنه. این رو کتاب رو هم انتشارات علمی و فرهنگی با ترجمه مترجم فقید، عباس زریاب خوئی منتشر میکنه.

پیرمرد و دریا

من نوشته‌های همینگوی رو خیلی دوست دارم و جزء معدود نویسنده‌هایی هست که تعداد کتاب‌هایی که ازش خوندم از اونایی که نخوندم بیشتره. به نظرم یکی از بهترین آثارش داستان پیرمرد و دریاست. اگر دوست داشتید کتاب حجیم‌تری از همینگوی بخونید وداع با اسلحه انتخاب خوبیه.

داستان برف‌های کلیمانجارو هم جزء داستان‌های خیلی خوب همینگوی هست که فکر نمیکنم تنها منتشر بشه ولی در مجموعه داستان‌هاش پیدا می‌کنید.

ما چگونه،ما شدیم؟

پدر من علاقه و مطالعات جدی در زمینه تاریخ داره به همین دلیل از بچگی به فراخور سنم کتاب‌هایی رو که فکر می‌کرد برام مناسبه بهم معرفی می‌کرد. برای همین تا پایان نوجوونی بخشی از مطالعه من کتاب‌های تاریخی و اجتماعی بودن. اما دوران دانشجویی باعث شد من هم از تاریخ فاصله بگیرم.

از یک طرف بیشتر وقتم رو مشغول مسائل دانشگاه و زمان قابل توجهی رو هم در رفت و آمد بودم که باعث شد به طور کلی کمتر بخونم. از طرف دیگه بیشتر تمایل پیدا کردم به رمان‌های خارجی و فلسفه و زمانی رو به تاریخ اختصاص ندادم.

اما کتاب ما چگونه ما شدیم نوشته صادق زیبا کلام باعث شد بعد از مدت‌ها دوری باز هم کتابی اجتماعی با بررسی‌های تاریخی مطالعه کنم. به علاوه من رو برای مطالعه بیشتر درباره مسائل مطرح شده توی کتاب کنجکاو کرد. برای همین ارزش خاصی براش قائلم.

اما جدای این بحث، ما چگونه،ما شدیم؟ با یک نگاه جدید به مسئله عقب موندگی ایران و جهان اسلام آن هم بعد از شکوفایی علم در این ممالک میپردازه. به گفته کتاب درسته که توطئه نیروهای غربی و استعمارگری غرب صدمات زیادی به ما زده اما چرا کسی این سوال رو از خودش نمی‌پرسه که اساسا چه شد که غرب تونست شرق رو مستعمره خودش کنه؟ چرا جای اینکه اون‌ها به استعمار ما بپردازن ما نرفتیم و به استعمار اروپاییان نپرداختیم؟

قوی سیاه

کتاب قوی سیاه نوشته نیکلاس نسیم طالب یکی از متفاوت‌ترین کتاب‌هاییه که من در زمینه ریسک و احتمالات و عدم قطعیت خوندم. قبلا هم اینجا اشاره‌هایی به این کتاب کردم.

وجه تسمیه این کتاب بر می‌گرده به یک داستان کوتاه. گویا قبل از کشف استرالیا مردم باور داشتن هر قویی سفید هست و این سفید بودن رو جزء ویژگی‌هایِ قو بودن میدونستن. اما با کشف استرالیا پرنده‌هایی می‌بینن که قو هستن ولی رنگ سیاه دارن.

حالا اینکه آیا این پرنده‌های جدید اساسا قو بودن یا نه! بحث جداییه ولی با این داستان نسیم طالب میگه که دانش ما هم چون براساس تجربیات و مشاهدات ما محدود شده، همینقدر شکننده‌ست و پدیده‌هایی که باعث فرو ریختن تصور ما از واقعیت میشن رو قوی سیاه نام گذاری میکنه.

کتاب جالبیه و خوندنش نگاه جدیدی به مسائل میده.

ترجمه کتاب توسط محمد ابراهیم محجوب انجام شده و انتشارات آریانا قلم اون رو منتشر میکنه. به نظر من ترجمه خیلی خوبی نیست ولی تا جایی که من میدونم تنها ترجمه موجود هست.

به انتخاب مترجم

به انتخاب مترجم (نشر افق) مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هست که احمد اخوت ترجمه و بعضا بررسی کرده. خیلی مجموعه لذت بخشی هست. هم داستان‌های خوبی داره و هم بررسی‌هایی که انجام شده ارزشش رو دوچندان میکنه.

فراسوی آزادی و شان

این کتاب هم زمانی که من خوندم تاثیر زیادی روی نگاهم داشت. خیلی خلاصه بخوام بگم راجع به این صحبت می‌کنه که برای ما انسان‌ها آزادی و شان اونطوری که ما تصور می‌کنیم وجود نداره.

نقدهای خیلی زیادی به این کتاب شده و احتمالا با خوندنش شما هم به یکی از منتقدهای کتاب تبدیل بشید ولی به هرحال به نظر من مسائلی که اسکینر توی این کتاب مطرح میکنه جای تامل داره و نه به طور صد در صدی اما میتونه بخشی از جواب ما به سوالاتون در حیطه جامعه‌شناسی و رفتارشناسی باشه.

این کتاب رو از نشر دوران به ترجمه علی اکبر سیف میتونید تهیه کنید.

جلد سفید

آیدین سیار سریع طنز نویس هفته‌نامه بی‌قانون هست که به حق قلم خیلی خوبی داره. نوشته‌هایی که من ازش دیدم عموما سیاسی بوده و بهترین در نوع خودش.

چند سال پیش داخل نمایشگاه کتاب بود که با کتاب جلد سفید از انتشارات آمه آشنا شدم. این کتاب گزیده‌ای از طنزهای آیدین سیار سریع در روزنامه قانون هست که اتفاقات سال ۹۲ رو پوشش میده و حتما توصیه می‌کنم بخونید. امسال هم گویا کتاب ژاژنامه رو با همکاری انتشارات کوله پشتی منتشر کرده که هنوز فرصت نشده بخرم ولی با توجه به قلم خوب نویسنده احتمالا کتاب خوبی باشه.

ضمنا آیدین سیار سریع یک کانال تلگرامی هم داره که جز معدود کانال‌هایی هست که من پیگیری میکنم. لینک کانال

کتاب‌هایی که امسال خریدم

اول خواستم لیست کتاب‌هایی که از نمایشگاه خریدم رو بنویسم ولی چون تعدادشون کم بود لیست کتاب‌هایی که تو یک‌ماه اخیر خریدم یا هدیه گرفتم رو می‌نویسم:

پدرخوانده

خیلی وقت بود دنبال این کتاب بودم ولی چند سالی بود که انتشارات افق یا چاپ نمی‌کرد یا هروقت من می‌رفتم نداشت. خلاصه امسال تونستم این کتاب رو تو نمایشگاه پیدا کنم.

تئوری انتخاب

مربوط به شخصیت شناسی هست و از سایت متمم باهاش آشنا شدم. جزء کتاب‌هاییه که تو نمایشگاه خریدم. خیلی ایده خاصی راجع بهش ندارم چون چیزی ازش نخوندم.

لبه تیغ

همونقدر که تولید محتوا این روزها شتاب گرفته محتوای بی‌کیفیت و بی‌ارزش هم با سرعت بیشتری در حال تولید هست. این بین پیدا کردن مطالبی که ارزش دیدن و شنیدن و خواندن داشته باشن خیلی سخت شده.

یکی از محتواهای با ارزشی که این روزها تولید میشه هزار داستان با مسعود بهنود هست. این مجموعه ویدیوهایی کوتاه هستن که توی هر کودوم مسعود بهنود به یک مسئله میپردازه و داستانی رو تعریف می‌کنه. در یکی از این داستان‌ها با عنوان کتاب ما را ساخت بهنود چند کتاب معرفی می‌کنه، یکی از این کتاب‌ها که تونستم پیدا کنم لبه تیغ نوشته سامرست موام بود. دو ترجمه از این کتاب رو پیدا کردم یکی انتشارات علمی و فرهنگی ترجمه مهرداد نبیلی و دیگری انتشارات ماهی ترجمه شهرزاد بیات موحد. من نسخه نبیلی رو خریدم.

چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟

یکی از کتاب‌هایی بود که خیلی وقت بود میخواستم بخرم و بخونم. این هم از اون دسته کتاب‌هاییه که من از روی اسم جالب جذبش شدم و بعد که کمی تحقیق کردم فهمیدم کتاب خیلی شناخته شده‌ای هست. وقتی کتاب رو خریدم و چند صفحه‌ای که خوندم فهمیدم همین الان هم کمی دیر شده و تصمیم دارم سریع‌تر خوندنش رو شروع کنم.

غرب چگونه غرب شد؟

شبیه ما چگونه ما شدیم؟ که بالا معرفی کردم صادق زیبا کلام در این کتاب به غرب می‌پردازه. برخلاف کتاب قبلی غرب چگونه غرب شد اردیبهشت پارسال منتشر شده و من هم دو هفته پیش چاپ چهارمش رو توی یک کتاب‌فروشی خریدم. و خوشحالم بودم که یک کتاب توی یکسال به چاپ چهارم رسیده.

Hard Times

این کتاب از چارلز دیکنز رو هفته پیش و خیلی غیر منتظره از پگاه هدیه گرفتم.

the casebook of sherlock holmes & his last bow

این کتاب رو هم چند وقت پیش از پگاه هدیه گرفتم. من داستان‌های جنایی رو خیلی دوست دارم بخصوص برای وقت‌هایی که توی ماشین یا مترو هستم و تمرکز کافی برای کتاب‌های ثقیل‌تر رو ندارم خیلی خوب هستن.

خلق مدل کسب و کار

این کتاب رو سپیده کنار هدیه‌های دیگه‌‌ای که برای تولدم گرفته بود بهم هدیه داد. موضوع کتاب از روی اسمش مشخصه. چند صفحه‌ای رو که خوندم ترجمه روون و خوبی داشت و از روی عناوین هم به نظر کتاب خوبی میاد.

مرشد و مارگاریتا

داستان من و این کتاب برمیگرده به ۴ یا ۵ سال قبل. شاید یک موقعی مفصل راجع به این کتاب صحبت کردم. به نظرم جز کتاب‌هاییه که هرکسی باید بخونه. این کتاب رو بولگاکف نوشته و من ترجمه عباس میلانی از انتشارات نشر نو رو خریدم.

کتاب خوندن

خیلی وقته میخوام راجع به مسئله کتاب‌خوانی بنویسم. تا جایی که آمار و ارقام نشون میده و هرکس احتمالا در خودش و اطرافیانش می‌بینه در حال حاضر جامعه ما به شدت کم مطالعه می‌کنه. قبلا جدای اینکه در جامعه ما کتاب خوندن ارزش هست یا نه خیلی کوتاه راجع به این حرف زدم که کتاب خوندن تنها و یا بهترین مدیوم برای یادگیری نیست(اینجا).

مثلا ویدیوهای تد رو مثال زدم که شاید بعضی‌هاشون به اندازه مطالعه یک جلد کتاب معلومات در اختیار بیننده قرار بده. یا فیلم‌ها، پادکست‌ها و سایت‌ها و… همه روش‌های جدیدی هستن که کنار کتاب خوندن میتونن برای یادگیری و افزایش معلومات استفاده بشن.

البته من منکر نمیشم که کتاب خوندن لذت خیلی بزرگیه و هرکس اهل مطالعه نباشه ضرر خیلی زیادی می‌کنه و کاملا به نقل قول زیر باور دارم

A reader lives a thousand lives before he dies

– George R.R. Martin

ضمن اینکه حجم بالایی از دانش تخصصی هنوز در قالب کتاب‌ها قرار دارن چون هم به روزرسانی کتاب ساده‌تره و هم کتاب نوشتن به دلیل پیشینه‌ای که داره پرستیژ بالاتری نسبت به مدیوم‌های دیگه داره.

اما با تمام این موارد فکر می‌کنم ستایش بیش از حد کتاب تو جامعه ما از اینجایی میاد که ما اساسا مطالعه نمی‌کنیم. مارک توآین یک جمله جالبی داره میگه کلاسیک‌ به کتاب‌هایی میگن که هیچ‌کس نمیخونه ولی همه ستایششون می‌کن. جامعه ما کلا کتاب این حالت رو پیدا کرده.

در مقابل این فرهنگ مطالعه نکردن یک مساله دیگری هم وجود داره. افرادی که مطالعه می‌کنن و به دلیل اینکه کل جامعه مطالعه نمی‌کنه (یا کم مطالعه می‌کنه) یک توهم دانشی پیدا میکنن. این افراد نمیدونن صرف کتاب خوندن ارزش نیست.

یک مثالش رو من در یکی از وبلاگ نویس‌های ایرانی دیدم. یک تحلیلی کرده بود توی سایتش و شخصی از این تحلیل ایراداتی گرفته بود. نویسنده با گفتن اینکه “تو اصلا چندتا کتاب خوندی که میگی من اشتباه می‌کنم؟” سعی داشت از تحلیل خودش دفاع کنه.

البته حمله به شخص به جای گفته‌هاش یک روش نخ‌نما و قدیمی در بحث هست که هنوز هم بسیار دیده میشه (نمونه‌ش مناظرات انتخاباتی) اما اینکه با پز کتاب خوندن بخوای ثابت کنی که حق داری واقعا جای تعجب داره!

یک مطلبی از شوپنهاور خوندم نقل به مضمون می‌کنم. میگفت ما انسان‌ها انقدر احمق هستیم که در جدل بدون فکر (و یا از روی پیش زمینه‌های ذهنی) سخنی می‌گوییم و در گرو اون یک ایده رو می‌پذیریم و بعد به قدری پست و خودپرست هستیم که نمی‌خوایم بپذیریم اشتباه کردیم.

متاسفانه این مساله در بین شبه کتاب‌خون‌ها خیلی زیاده. کتاب خوندن در جامعه ما عموما یا نیست و یا بازیچه انتلکچوال‌هاییه که سعی در جلب توجه یا ارضای نخوت خودشون دارن. البته این که من از این مسئله انتقاد می‌کنم برای این نیست که خودم رو مبرا کنم و قطعا وجوهی از این مسئله در خودم هم وجود داره که باعث میشه اینطور حسش کنم.

اما به هرحال حداقل کاری که میتونیم بکنیم اینه که خودمون از این شکل از فرهنگ و افراد اینچنینی دور بشیم. بعضی وقت‌ها خودم و اطرافیانم رو با سیاست‌مدارها یا افراد پرنفوذ و منفوری که تنگ نظریشون سال‌ها مانع پیشرفت کشور بوده مقایسه می‌کنم و می‌بینم اکثریت ما وقتی در مورد مسائل کوچک زندگیمون که منافع کمی رو هم تحت شعاع قرار داده انقدر پست و مغرور و تنگ نظر هستیم در شرایط مشابه افراد پرنفوذ (که چیز زیادی برای از دست دادن دارند) چه رفتاری از خودمون نشون خواهیم داد؟