café society و حسِ خوبِ وودی آلن دیدن!

café society و حسِ خوبِ وودی آلن دیدن!

پیش‌نوشت: اگه فیلم café society رو ندیدید نوشته‌های نارنجی رو نخونید.

جدیدترین فیلمِ وودی آلن café society مثلِ همه فیلم‌های قبلی فوق‌العاده بود. یه آدم چقدر میتونه کارش خوب باشه؟ سال‌هاست داره می‌نویسه و هنوز آثارش لذت بخشه.

من با فیلمِ آنی هال (Annie Hall) با وودی آلن آشنا شدم. و از اون موقع تا حالا بیشترِ فیلماشو حداقل یکبار دیدم. خیلی راجع به کلیت فیلم صحبت نمی‌کنم، فقط یکسری برداشتِ جالبِ شخصی که از فیلم داشتم رو بهشون اشاره میکنم.

تویِ این فیلم می‌بینیم چطور آدم در لحظه میتونه بیشتر از یک نفر رو دوست داشته باشه. این شنیده که عشق فقط یکبار اتفاق میفته قصه‌ای بیش نیست. ما تویِ زندگی واقعی و تویِ ذهنمون عشق رو محاسبه می‌کنیم. با عدد توصیفش میکنیم. مگه میشه پول، زیبایی و ظاهر معیار نباشه؟ شاید وقتی از عشق صحبت می‌کنیم این مسائل بی‌ارزش باشن ولی وقتی قراره انتخاب کنیم چی؟

تو کافه سوسایتی می‌بینیم که ما موقعی که عاشق هستیم هم دو دو تا چهارتا می‌کنیم. حتی اگر دیگران یا خودمون رو فریب بدیم که این کارو نمیکنیم.

دختری که میگفت دوست نداشت تویِ خونه‌های بورلی هیلز زندگی کنه وقتی میخواد بینِ دوتا سبکِ زندگی انتخاب کنه rational با موضوع برخورد میکنه و بینِ عشقِ بیشتر و آینده بهتر گزینه دوم رو انتخاب میکنه.

و قهرمان‌هایِ قصه، مهم نیست چقدر عاشق هستن و چقدر دوست دارن متفاوت زندگی کنن، در نهایت به رنگِ جماعت در میان. شاید این گفته درست باشه که ما همیشه میانگینِ تعداد افرادی هستیم که باهاشون در ارتباطیم.

چرا café society؟

فکر نمیکنم کافه جامعه یا کافه اجتماع خیلی مفهومِ درستی از café society باشه. معنی ای که من از Café Society پیدا کردم و به نظرم به دلیلِ نام‌گذاریِ فیلم نزدیک اومد این بود:

society of persons who are regular patrons of fashionable cafés

جامعه‌ای از مردم که مشتری‌هایِ دائمیِ کافه‌هایِ مد روز هستن.

شاید اشاره داره به این مساله که در نهایت بابی و وانی برخلافِ آرمان‌هاشون تبدیل به همون افرادی شدن که دوست نداشتن اونجوری باشن. و یه قولِ فیلم که در موردِ بابی میگه:

And Bobby moved more and more gracefully amongst the rich and famous. He learned the ins and outs of ‘The Café Society’

شاید هم به این دلیل این اسم انتخاب شده که یکی از اصلی‌ترین شاخصه‌های مردمِ اون دوره این کافه‌ها بوده. مجله‌های مد و فشن که بینِ مردم رواج پیدا کرده بود (توی پستِ shave می‌کنم پس هستم یه اشاره‌هایی کردم) یا شخصیت بن که یکی از گانگستر‌های کلیشه‌ایِ دهه ۳۰ بود.

موضوعِ دیگه‌ای که برام جالب بود این بود که تو این فیلم خیلی بیشتر از آثار چند سالِ اخیرش با دینِ یهود شوخی کرد. همونطور که احتمالا میدونید وودی آلن یهودی متولد شده ولی بعدا آتئیست یا خداناباور شده. بنابراین طبیعیه که در بخشی از زندگی با ارزش‌هایِ یهودی به اختلاف برخورده باشه و احتمالا بعدش این ارزش‌ها به نظرش مسخره و خنده‌دار اومده باشه. قبلا این دست شوخی‌ها تو فیلم‌هاش بیشتر بود ولی از وقتی اروپا فیلم می‌ساخت کمتر دیده بودم.

جالبترین صحنه

قرار هست بن رو به خاطرِ قتل‌هایی که انجام داده بکشن. بن قبلش تقاضا میکنه که مسیحی بشه. وقتی دلیلش رو می‌پرسن میگه:

Ben: The Jewish religion doesn’t believe in an afterlife.

Bobby: Right. I guess but I don’t believe what I am hearing from you.

Ben: I just have to know that all this just doesn’t end. You know what do I mean?

 عکس‌العمل مادرش هم به این مساله خیلی جالبه:

First a murderer, then he becomes a Christian. What did I do to deserve this? Which is worse?

حاشیه فراتر از متن

میخواستم این مطلب رو پی‌نوشت بذارم ولی وقتی نوشتم خیلی طولانی شد. تصمیم گرفتم ادامه متن قرار بدم.

بعد از اینکه این مطلب رو نوشتم رفتم جایی که فیلم رو دانلود کردم و داشتم کامنت‌ها رو میخوندم ببینم بقیه راجع به فیلم چه فکری می‌کنن. تویِ این سایت یک نفر بود که قبلا دیده بودم زیرِ کامنت‌هاش چند نفر حسابی تشکر کرده بودن و حرفایی میزدن که انگار از قبل می‌شناسن ایشون رو و آدمِ کار درستیه. نظرش رو خوندم که می‌گفت آلن تاریخ انقضاش گذشته و دچارِ کلیشه شده و… و مدعی بود بعد از آنی‌هال نباید فیلمی می‌ساخت! نظراتِ دیگه رو هم خوندم، بعد رفتم صفحه آنی‌هال و دیدم به نحوی دیگه اونجا هم این مساله رو چند بار مطرح کرده. برام جالب بود که علاوه بر کامنتِ خودش، زیرِ کامنتی که بیشترین لایک رو خورده هم این مطلب رو ذکر کرده. و بلافاصله همون چند نفر زیرِ کامنتش ازش تشکر کرده بودن! سعی کردم قضاوت نکنم اما نتونستم جلویِ این احساس رو بگیرم که ایشون سعی داره اینطوری خودش رو نشون بده وگرنه دلیلی نداشت چند بار این نظر رو به این شکل مطرح کنه و اینا کی هستن که هرجا ایشون کامنت میذاره پیدا می‌کنن و تاییدشون میکنن و با مخالفینشون مخالفت می‌کنن؟

بعد از خودم این سوال رو پرسیدم که چی میشه که زندگیِ ما میشه تعداد لایک‌هایی که کامنتمون میخوره؟ چرا وقتمون رو میذاریم که چیزی که دوست نداریم رو تخریب کنیم وقتی میتونیم تویِ اون وقت کاری رو کنیم که دوست داریم؟ چرا حمله می‌کنیم به افرادی که مثلا فلان فیلم رو دوست دارن؟

من بعد از خوندنِ کامنت سعی کردم نظری بدم و به اون شخص نظرم خودم رو توضیح بدم (البته این قبل از این بود که متوجهِ سلسله‌ نظراتِ ایشون در صفحه‌های مختلف بشم) بعد که این مساله پیش اومد، این سوال رو از خودم پرسیدم که چرا من باید وقتی رو میتونم باهاش کارایِ بهتری بکنم رو صرف این کنم که نظرِ خودم رو به یک نفر که مخالف منه توضیح بدم؟ حتی اگر این شخص بپذیره که اشتباه کرده چه فایده‌ای برایِ من داره؟ چه فایده‌ای برایِ خودش داره؟ قطعا من نمیخوام خودم رو به اون شخص یا کاربرهایِ اون سایت ثابت کنم. چون اصلا همدیگه رو نمی‌شناسیم. آیا من این کارو میکنم که به خودم چیزی رو ثابت کنم؟ چیو؟

تویِ دنیایِ مجازی بعضی وقت‌ها توهم مهم بودن به آدم دست میده. من وقتی ادمینِ یک کانال رو تویِ تلگرام می‌بینم که از نگاهِ بالا خطاب به مخاطبینش میگه “عزیزانِ همیشه همراه” به نظرم اون آدم تویِ یک توهم مهم بودن به سر می‌بره. ولی امروز خودم هم فهمیدم منم این توهم رو دارم، وگرنه هیچوقت زیرِ کامنتِ کسی که نمی‌شناسم تویِ یک سایتِ دانلودِ فیلم توضیح نمی‌دادم که چرا فکر میکنم اون شخص اشتباه میکنه و حق با منه!

نه من اون شخص رو می‌شناسم و نه اون منو. اصلا چرا باید به اینکه طرفِ مقابل چه فکری راجع به فیلم میکنه اهمیت بدیم؟ بعضی وقت‌ها محیط‌های مجازی توهم مهم بودن رو برایِ آدم ایجاد میکنه.

از این اتفاق یک درس گرفتم، دیگران نه میدونن من وجود دارم و نه براشون مهمه. بهتره من زندگیِ خودمو بکنم و اجازه بدم هرکس هم هر جوری دوست داره فکر کنه.